نظر اول:
این فیلم از اون فیلمهاییه که نباید باهاش به دنبال هیجان، چه تعلیق دراماتیک و چه دلهره نرسیدن دو معشوق به هم باشید. حتی تا حدی میتونیم فیلم رو به نوعی سیاه (نوآر) بدونیم. شما قراره طی یک ساعت و نیم شاهد یک تراژدی انسانی با رگه هایی از فانتزی و محو شدن مرز واقعیت روزمره با جادویی از جنس مرگ باشید.
با این حال نمیخوام بگم که فیلم بدیه. یکی از بهترین هایی هست که تا حالا دیدم. از نظر عمق احساسات انسانی که در اون هست و از نظر جادویی سینما، تکنیک داستان گویی و بازیگری درجه یکی که داره. البته اون زمان (سالهای بین ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۰) سینمای جهان یک مقدار کویر بود و خیلی فیلم خوب نمیومد. در اون حد که یکی میگفت فیلم درباره الی اصغر یکی از بهترین فیلم های سال بود و گس وات؟ خیلی هم بیراه نمیگفت. برای همین شاید اون موقع یکم زیادی هیجان زده شده بودم.
نظر دوم:
این فیلم رو به نوعی میتونیم داستانی درباره پشت پرده رویاها و نمایش های شیک و پیک ببینیم. این فیلم زمانی امده بود که بارسلونای گواردیولا 2010-2009 در اوجش بود و کل جهان فوتبالی و غیرفوتبالی در یک هایپ از این تیم رویایی (و متقلب) غرق شده بود. حتی یکی از آهنگهای آلبوم اون سال کلدپلی عملا به سرود غیر رسمی بارسا تبدیل شده بود (Viva la vida = زنده باد زندگی!) یا داخل ایران یکی از این کلاهبردارای همیشگی، یک موسسه کنکور برای دختران به اسم بارسا! درست کرده بود (هنوزم هست فکر کنم) کسایی که اون زمان بودند یادشون هست چی میگم.
توی این دنیا، ایناریتو چهرهی دیگهای از «شهر» بارسلونای زیبا و رویایی رو ارائه داد. یک «زیبایی» تحریف شده (یک عده برای انتقال مفهوم، تو ترجمه فارسی فیلم اون رو «ظیبا» یا «ضیبا» ترجمه میکردند) در این دنیا، بارسلونای رویایی فقط یک پوستر رنگو رو رفته روی دیوار کثیفیه که به زندگی سیاه مردم فقیر دهنکجی میکنه. دنیایی که زندگی هم قیمت یک بخاریه، و حتی باسلوناییهای واقعی هم جزوی از شهر و جامعه نیستند. زیبایی شهر فقط برای کسانی است که بلیت خریدند. بقیه، یا خدمتکارند یا زباله.
کاراکتر باردم توی فیلم مردیه که دائم اشاره میکنه که به این دنیا تعلق نداره. کسی که میتونه با دزدهای مرده صحبت کنه یا برای مردمی غریبه و غیرقانونی دل بسوزونه. اگر دقت کنید تمام زندگی شخصیتش داره روی مرزها قدم برمیداره. مرز زندگی و مرگ (سرطان، پدرش، زنش، کارگران، و...)، مرز دنیایی شیک و پیک اروپایی و دنیای سیاه مهاجرای غیرقانونی (سنگالیها). مرز بین کار خیر و کار شیطانی (قضیه بخاری).
فیلم «بیوتیفول» برخلاف چیزی که به نظر بیاد، اصلا دربارهی زیبایی نیست. یک اعلام وضعیت دربارهی غیاب زیبایی است. شاید بگید خیرخواهی و تلاش باردم توی فیلم نوعی زیبایی انسانیه، اما از دید من نه. زیبایی این جهان، لکنتدار کثیف و معیوبه. مثل بوسهی پدر روی پیشانی پسرش، وقتی میدونه که قراره اونو تنها بگذاره. دربارهی شهری که زیباییاش را بساط کرده، مردی که ارتباط با دنیای مردگان رو میفروشه، و جهانی که حتی یک بوسهی ساده را هم به گرهی کور تبدیل میکنه.
هیچکس در این فیلم «شرور» نیست. ریشه شر، در دنیای ما مخفی شده. دنیایی که «ارزان» رو به «خوب» ترجمه میکند، که بهمون یاد میده برای مهاجر و دربهدر، یک بخاری زپرتی کافیه. ایناریتو نمیگه «سرمایهدارها بدند». به جاش داره نشون میده: «همهی ما در بازیای شرکت کردهایم که نجات به معنی قتل است.» اوکسبال بخاری میخره چون اونا رو دوست دارد (یا لااقل بهشون حس بدهکاری داره). اما همون بخاری، چون ارزان بوده، همه رو میکشد.
ایناریتو نشون میده که ما در «دوران پسا-زیبایی» زندگی میکنیم. روزگاری که بزرگترین تراژدی، نه مرگ قهرمان، که مرگ بی اهمیت یک مشت مهاجر در زیرزمین یک شهر توریستی است. و ما برای اینکه این تلخی را تحمل کنیم، مجبوریم به آن بگوییم «ظیبا». چون اگر بگوییم «زشت»، باید قبول کنیم که تمام عمرمون در حال تماشای یک پوستر رنگورفته بودهایم.
این فیلم از اون فیلمهاییه که نباید باهاش به دنبال هیجان، چه تعلیق دراماتیک و چه دلهره نرسیدن دو معشوق به هم باشید. حتی تا حدی میتونیم فیلم رو به نوعی سیاه (نوآر) بدونیم. شما قراره طی یک ساعت و نیم شاهد یک تراژدی انسانی با رگه هایی از فانتزی و محو شدن مرز واقعیت روزمره با جادویی از جنس مرگ باشید.
با این حال نمیخوام بگم که فیلم بدیه. یکی از بهترین هایی هست که تا حالا دیدم. از نظر عمق احساسات انسانی که در اون هست و از نظر جادویی سینما، تکنیک داستان گویی و بازیگری درجه یکی که داره. البته اون زمان (سالهای بین ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۰) سینمای جهان یک مقدار کویر بود و خیلی فیلم خوب نمیومد. در اون حد که یکی میگفت فیلم درباره الی اصغر یکی از بهترین فیلم های سال بود و گس وات؟ خیلی هم بیراه نمیگفت. برای همین شاید اون موقع یکم زیادی هیجان زده شده بودم.
نظر دوم:
این فیلم رو به نوعی میتونیم داستانی درباره پشت پرده رویاها و نمایش های شیک و پیک ببینیم. این فیلم زمانی امده بود که بارسلونای گواردیولا 2010-2009 در اوجش بود و کل جهان فوتبالی و غیرفوتبالی در یک هایپ از این تیم رویایی (و متقلب) غرق شده بود. حتی یکی از آهنگهای آلبوم اون سال کلدپلی عملا به سرود غیر رسمی بارسا تبدیل شده بود (Viva la vida = زنده باد زندگی!) یا داخل ایران یکی از این کلاهبردارای همیشگی، یک موسسه کنکور برای دختران به اسم بارسا! درست کرده بود (هنوزم هست فکر کنم) کسایی که اون زمان بودند یادشون هست چی میگم.
توی این دنیا، ایناریتو چهرهی دیگهای از «شهر» بارسلونای زیبا و رویایی رو ارائه داد. یک «زیبایی» تحریف شده (یک عده برای انتقال مفهوم، تو ترجمه فارسی فیلم اون رو «ظیبا» یا «ضیبا» ترجمه میکردند) در این دنیا، بارسلونای رویایی فقط یک پوستر رنگو رو رفته روی دیوار کثیفیه که به زندگی سیاه مردم فقیر دهنکجی میکنه. دنیایی که زندگی هم قیمت یک بخاریه، و حتی باسلوناییهای واقعی هم جزوی از شهر و جامعه نیستند. زیبایی شهر فقط برای کسانی است که بلیت خریدند. بقیه، یا خدمتکارند یا زباله.
کاراکتر باردم توی فیلم مردیه که دائم اشاره میکنه که به این دنیا تعلق نداره. کسی که میتونه با دزدهای مرده صحبت کنه یا برای مردمی غریبه و غیرقانونی دل بسوزونه. اگر دقت کنید تمام زندگی شخصیتش داره روی مرزها قدم برمیداره. مرز زندگی و مرگ (سرطان، پدرش، زنش، کارگران، و...)، مرز دنیایی شیک و پیک اروپایی و دنیای سیاه مهاجرای غیرقانونی (سنگالیها). مرز بین کار خیر و کار شیطانی (قضیه بخاری).
فیلم «بیوتیفول» برخلاف چیزی که به نظر بیاد، اصلا دربارهی زیبایی نیست. یک اعلام وضعیت دربارهی غیاب زیبایی است. شاید بگید خیرخواهی و تلاش باردم توی فیلم نوعی زیبایی انسانیه، اما از دید من نه. زیبایی این جهان، لکنتدار کثیف و معیوبه. مثل بوسهی پدر روی پیشانی پسرش، وقتی میدونه که قراره اونو تنها بگذاره. دربارهی شهری که زیباییاش را بساط کرده، مردی که ارتباط با دنیای مردگان رو میفروشه، و جهانی که حتی یک بوسهی ساده را هم به گرهی کور تبدیل میکنه.
هیچکس در این فیلم «شرور» نیست. ریشه شر، در دنیای ما مخفی شده. دنیایی که «ارزان» رو به «خوب» ترجمه میکند، که بهمون یاد میده برای مهاجر و دربهدر، یک بخاری زپرتی کافیه. ایناریتو نمیگه «سرمایهدارها بدند». به جاش داره نشون میده: «همهی ما در بازیای شرکت کردهایم که نجات به معنی قتل است.» اوکسبال بخاری میخره چون اونا رو دوست دارد (یا لااقل بهشون حس بدهکاری داره). اما همون بخاری، چون ارزان بوده، همه رو میکشد.
ایناریتو نشون میده که ما در «دوران پسا-زیبایی» زندگی میکنیم. روزگاری که بزرگترین تراژدی، نه مرگ قهرمان، که مرگ بی اهمیت یک مشت مهاجر در زیرزمین یک شهر توریستی است. و ما برای اینکه این تلخی را تحمل کنیم، مجبوریم به آن بگوییم «ظیبا». چون اگر بگوییم «زشت»، باید قبول کنیم که تمام عمرمون در حال تماشای یک پوستر رنگورفته بودهایم.