دانلود فیلم Transformers: Revenge of the Fallen 2009
تبدیل شوندگان: انتقام فالن (2009)
داستان درباره پسری به نام سم ویتوسکی(شایا لابوف) است او که می خواهد به زندگی عادی خود برگردد تصمیم می گیرد تا تمام چیز هایی را که در مورد اتوبات ها می داند را فراموش کند اما این کار غیر ممکن است چون مغز او تمامی اطلاعات مورد نیاز برای دسپیتکان هاست و وقتی آنها سم را مورد هدف قرار می دهند این وظیفه اتوبات ها می شود تا سم را نجات دهند ولی ...
همچنین اگر این فیلم رو میبینید احتمالا فیلم قبلی رو دیدید و از کل ایده جنگهای خشن یک عده ربات با زمینه برتری نظامی تسلیحاتی ارتش امریکا و مگان فاکس :)) خوشتون اومده. بنابراین این پایین خیلی دنبال اینکه این فیلم رو ببینم یا نه نباشید. شما به هر حال فیلم رو خواهید دید. اما اگه حس میکنید یک سری چیزهای ریز توی این فیلم روی مختون بودند (از احمق بودن وخیم دولتیهای امریکایی، تا لیاقت و همیشه درستی ارتش امریکا، تا تحقیر کشورهای دیگه مثل خلبانان بیعرضه اردنی و حتی سکانس تاسیسات هستهای) این نق شخصی ممکنه حرف دل شما هم باشه. در تکمیل حتما اشاره کنم که منم خیلی طرفدار اینها نیستم و درمجموع به ظنرم حقشونه. منتهی اون زمان دیدن اون سکانس (سال فیلم رو چک کنید) یکم برای مای دبیرستانی ثقیل بود. شخصیتهای مقوا و بیخود فیلمها رو هم که دیگه نگم که بدترینشون از دید من، شخصیت جان مالکوویچ بود.
اول از همه، ببینیم این فیلمها از نظر تصویری چه شکلی هستند. مایکل بی یک سبک بصری خاص دارد که به آن «بِیهِم» میگویند: دوربین مدام میچرخد، نماها خیلی سریع عوض میشوند، نور طلایی غروب همه جا را گرفته و انفجارها یکی پس از دیگری میآیند. در نگاه اول این سبک خیلی هیجانانگیز است، اما مشکل اینجاست که وقتی نبرد رباتها شروع میشود، دیگر هیچ چیز دستگیرت نمیآید. فرم، جای داستان را میگیرد. انگار خود انفجارها شدهاند داستان. اگر فیلم اول را با فیلم پنجم مقایسه کنی، میبینی که چقدر این فرم خستهکننده شده؛ طوری که در «آخرین شوالیه» دیگر اکشن کاملاً از کنترل خارج میشود و فقط یک کابوس تدوین است. مشکل تدوین و طراحی صحنههای نبرد و حتی درخدمت قرار گرفتن نبردها با کل داستان و حتی بار درام نبردها که شخصیتهای باید در تعلیقی از ترس مردن و خشم از دشمن و میل پیروزی باشد اصولا وجود ندارد.
نقد شخصیتها رو که اصلا نمیتونم بکنم. یکی از علایق من در نقد فیلم بررسی نوع رواب بین اشخاص و اشتباهات اونها از نظر بلوغ عاطفی و روتنیه که حتی میتونه به ما درسهایی در مورد زندگی خودمون بده. اما اینجا ما اصولا درگیر شخصیت سم به چیزی بیشتر از یک دلقک و پسرکی از دل یک فیلم کودکان نیمشیم (البته خیلی از کاراکترهای فیلمهای کودک در عین معصومیت شخصیت پزدازی خیلی عمیقی دارند) پدر و مادرش صرفا ساید کیکی برای مسخره بازی ها هستند، دسوت دخترهاش صرفا عروسک هایی هستند که جز خوشگلی هیچ قوس شخصیتی یا عمقی ندارند، برخی شخصیتهای فرعی، از جمله کارآفرینهایی که در فیلمهای مختلف میبینیم و انسانهای نالایق تا حد زیادی بدون عمق تو مخ و اعصاب خرد کن هستند. با این حال، داستان حتی سعی نیمکنه اونها و دنیاشون رو نقد کنه، بلکه حتی خیلی وقتها سبک زندگی و نوع ارتباطشون با افراد دورشون رو تمجید و بزرگ نمایی میکنه. آقای جویس که تو فیلم بعدی نه فیلم بعدیش میبینید مثالی از چنین شخصیتهاییه.
نکته بعدی درباره معناست. من قوبل ندارم فیلم فانتزی قرار نیست دنبال معنا یا نقد یا چالش اخلاقی عمیقی باشه. معمولا فیلمهای تخیلی و فانتزی توی این زمینه همیشه بهترین عملکرد رو داشته اند. اما این فیلمها هیچ پرسش فلسفی یا اخلاقی جدی از مخاطب نمیپرسند. سمی فقط میخواهد یک ماشین خوب سوار شود و پسر باحالی باشد که دوست دختر خوشگلی دارد،مگاترون فقط نابودی میخواهد -جالب اینکه رفتار تندش با زیردستانش حتی ذره ای نشون نمیده چرا به سرنوشت همنوعانش علاقه داره و حتی یکبار هم سعی نمیکتنه با اتوبات ها مذاکره ای کنه- و اپتیموس میخواهد سیارهاش را نجات دهد. جنگ بین اتوبوتها و دسپتیکونها یک جنگ بر سر منابع و هژمونی است، نه یک نبرد متافیزیکی و فکری بین خیر و شر. هیچ کس در این جهان «معنا» را جستجو نمیکند. خود مایکل بی هم گفته که فیلمهایش فقط «جهان ما با رباتهای وحشی» هستند. این یعنی دسانان فیلم هیچ پیچیدگی یا عمق یا معنا یا هر کوفت دیگری را ندارد و تنها خشونت رباتهاست که آن را جذاب میکند.
اما مهمترین لایه این فیلمها، لایه سیاسی و اجتماعی آنها است. ارتش آمریکا -اسپانسری که در ازای یک فیلمنامه مثبت، تجهیزات رایگان در اختیار فیلمسازان گذاشته بود!- در این فیلمها به عنوان نیروی نجاتدهنده نهایی به تصویر کشیده میشود. تمام شاخههای ارتش با جدیدترین تجهیزاتشان حاضرند و نبرد نهایی بدون آنها هرگز پیروز نمیشود. در پایان فیلم اول، یک سرباز به سام میگوید «تو الان سربازی» و موسیقی حماسی فیلم (که چقدر هم قفلی و قشنگه) بلند میشود. در فیلم دوم، حاکمیت ملی مصر کاملا مسخره میشه. حتی یک شوخی که با اپراتور هندی سیمکارت قطری در فیلم میشه رو به نوعی میتونیم مسخره کردن خاورمیانه، و مزاحم در نظر گرفتن اونها برای ارتش بدونیم. این نگاه از بالا، کشورهای دیگر را یا به عنوان میراث باستانی شوم نشان میدهد که باید توسط غرب نجات داده شوند، یا توسط اون تنبیه بشند.
دقت کنید من متوجه ام که در یک فیلم اکشن هستیم، در یک فیلم اکشن ساده، این فقط یک بهانه برای تغییر لوکیشن است. اما در بافت تاریخی فیلمهایی که پس از جنگ عراق ساخته میشوند، این نادیده گرفتن حاکمیت ملی دیگران بار معنایی پیدا میکند. فیلمساز میتوانست به جای مصر، یک لوکیشن بیطرفانه مثل بیابانهای آریزونا را انتخاب کند، اما آمد سراغ اهرام مصر تا حس بشیریت در خطر را القا کند و بعد آمریکا را به عنوان ناجی آن میراث جا بزند. این انتخاب تصادفی نیست. شوخی با اپراتور هندی هم اگر یک بار بود، میشد گفت نادیده گرفته شود. اما الگوی مشابه در این فیلمها تکرار میشود: شخصیتهای غیرآمریکایی یا خائناند، یا ناتوان، یا مضحک. در فیلم دوم، دانشمند مصری که به سربازان کمک میکند، یک کلیشه «شرقشناسانه» است: خانهاش پر از اشیای عتیقه است، لهجه غلیظی دارد و مدام غلویش را صاف میکند. در فیلم چهارم، تاجر چینی (با بازی لی بینگبینگ) فقط آمد تا خط تولید محصولات را در چین بفروشد و بعد از صحنه ناپدید میشود. اینها را نمیشود با «بیگناهی فیلم اکشن» توجیه کرد
قضیه بعدی خود شخصیت اپتیموسه. با صدای عمیق کاریزماتیک لیام نسلون، و بخش الهام شبه الهی درباره رهبری پرهیزگارش، شخصیتش نه درگیری اخلاقی با خودش رو نشون میده و نه با نمایش بزرگواریش میتونه ما رو قانع کنه که با شخصیتی عالی رو به رو هستیم. صرفا رباتهای ارطرافش مدام ازش تمجید میکنند و با نشون دادن تضادش با رباتهای شرور، بر برتریش تاکید میشه. اما همین کاراکتر به راحتی سنتینال تسلیم شده رو اعدام میکنه. همچنین خشونتش رو به صورت عادلانه ای و غیرقابل اجتناب نشون میده. نقد من به این فیلمها فقط سیاسی نیست. نقد من اخلاقی هم هست. یک مثال خیلی ساده بزنم: بامبلبی (که از نظر شخصیتی یک «نوجوان» محسوب میشود) یک دسپتیکون را تکه تکه میکند و سرش را از تنش جدا میکند. این صحنه آنقدر سریع و بیحس است که هیچ دردی در آن احساس نمیکنی. اگر این خشونت را به جای رباتها، میان انسانها میدیدی، فیلمت را میبستند. اما چون رباتها «خود» ما نیستند، کشتنشان عادی میشود. این یعنی فیلم دارد به تو یاد میدهد که «دیگری» را آنقدر غیرانسان جلوه بدهی که کشتنش راحت شود. این دقیقاً همان مکانیسمی است که در جنگهای واقعی هم کار میکند: سربازان را شرطی میکنند که دشمن را «سگ», «موش» یا «حشره» ببینند.
تبلیغهای واضح هم از قسمتهای رو مخ این داستان ها محسوب میشود. «ترانسفورمرز نمونهی بارز صنعت فرهنگ است؛ صنعتی که «فیلم» را به کالایی برای تحریک تولید انبوه و مصرف کالاهای دیگر (اسباببازی، خودرو و محصولات مرتبط) تبدیل میکند. فیلم اول «نوستالژی صنعتی» داشت: سم ماشین قدیمی خود را که یک کامارو ۱۹۷۷ است تعمیر میکند و کشف میکند که یک ربات زنده است. اما تا فیلم چهارم، این نوستالژی به تبلیغ واضح جنرال موتورز تبدیل میشود: اپتیموس پرایم از پیتربیلت ۳۷۹ به وسترن استار ۴۹۰۰ نسخه کاستوم آپدیت میشود، بامبلبی به کامارو ۲۰۱۶ و شخصیتهای فرعی کوروت و بوگاتی هستند. من مشکلی با ماشینهای خوب ندارم، مشکلم با تبدیل فیلم به اگهی بازرگانیه، مثل فیلم مرخی مت دیمون که عملا کلیپ تبلیغاتی ۲ ساعته ناسا بود.
در این دنیا، «بودن» مهم نیست، «به نظر رسیدن» مهم است. سم ویتویکی یک نوجوان معمولی است که نه استعداد خاصی دارد، نه شجاعت ذاتی، نه حتی یک ایده اخلاقی مشخص. اما یک ماشین به نام بامبلبی دارد که یک ربات هم هست. ارزش او نه از درون، که از ماشینش نشأت میگیرد. در فیلم اول، تمام آرزوی سم این است که یک ماشین خوب سوار شود. بعد که ماشینش تبدیل به ربات میشود، ناگهان «قهرمان» میشود. یعنی در این جهان، هویت تو با وسیلهای که سوار میشوی گره خورده است. خودرو، لباس، کالای مصرفی؛ اینهاست که «تو را میسازد». سرمایهداری نه فقط یک نظام اقتصادی، که یک نظام هستیشناختی است: تو آن چیزی هستی که میخری.
ظاهر پرستی در فرم بصری فیلم هم دیده میشود. مایکل بی ماشینها را طوری فیلمبرداری میکند که انگار بدن یک مدل است و حتی در فیلم سوم صریحا با یک مثال بهش اشاره میکند؛ نور طلایی غروب روی بدنه براقشان میافتد، دوربین عاشقانه دورشان میچرخد. در مقابل، انسانها در این فیلم اغلب کثیف، عرقزده و در حال دویدن هستند. تا وقتی که سوار ماشین نشوند، ارزشی ندارند. حتی زنان داستان هم به همین شکل قاب میشوند. بدن مگان فاکس همانطور فیلمبرداری میشود که بدنه یک ماشین اسپورت؛ تکه تکه، درخشان، و قابل مصرف. در این جهان، همه چیز کالاست؛ زن، مرد، و حتی رباتی که مدام به ماشین جدیدتر ارتقا مییابد. اپتیموس پرایم از یک پیتربیلت قدیمی به یک وسترن استار جدید و شیک تبدیل میشود. این ارتقا نه برای داستان، که برای فروش محصول جدید است. ارزش اخلاقی ربات نه به خاطر اعمالش، که به خاطر مدل ماشینش سنجیده میشود.
در این فیلمها، هیچ پرسش اخلاقی جدی مطرح نمیشود. سام با دوست دخترش چگونه رفتار میکند؟ اصلاً مهم نیست. مگاترون چرا شر است؟ چون تشنه قدرت است، همین. اتوبوتها چرا خوبند؟ چون از اپتیموس اطاعت میکنند. اشنتباهات اپتیموس چی؟ مهم نیست، چون او هنوز ماشین خوبی دارد و رنگش قرمز و آبی است. در این جهان، «ظاهر خوب» جای «درون خوب» را گرفته است. اخلاق به یک ژست تقلیل پیدا کرده؛ تا وقتی که خوشتیپ باشی و در سمت درست بجنگی، کارهای خلاف هم بخشیده میشود. همانطور که آدورنو و هورکهایمر میگفتند، صنعت فرهنگ، فرهنگ را به کالا تبدیل میکند و لذت را جایگزین تفکر میکند.
در جامعه سرمایهداری ظاهرپرست، تنها قانون یک قانون است: بقای قدرتمندترین. و قدرت با ثروت و ظاهر و تکنولوژی سنجیده میشود، نه با اخلاق. فیلمهای ترانسفورمرز این قانون را بارها نشان میدهند. در نبرد نهایی فیلم اول، ارتش آمریکا با تمام توانش حاضر میشود، اما نه برای دفاع از ارزشی، بلکه برای نمایش قدرت. دسپتیکونها هیچ هدفی جز نابودی و تسلط ندارند، بنابراین نابود کردنشان هیچ مشکل اخلاقی ایجاد نمیکند. این همان منطقی است که در جنگهای واقعی هم به کار میرود: دشمن را «غیرانسان» کن تا کشتنش راحت شود. اینجا اما دشمن واقعاً غیرانسان است (ربات)، پس کشتنش حتی نیاز به توجیه هم ندارد. خشونت خالص میشود و فقط برای سرگرمی و هیجان به کار میرود.