دانلود فیلم The Great Dictator 1940
دیکتاتور بزرگ (1940)
در سالهاى جنگ جهانى اول در كشور تومانیا، سربازى به نام « چارلى » ( چاپلین ) بر اثر سانحه ى سقوط هواپیما حافظه اش را از دست میدهد. او وقتى چشم باز میكند خود را در یك آسایشگاه روانى میابد و پس از مدتى كه طى آن حاكمیت كشور به دست دیكتاتورى به نام « هینكل » ( چاپلین ) افتاده، از آن جا مرخص میشود…
در هر حال دیکتاتور بزرگ، در اوج بلوغ کاری و زندگی چاپلین ساخته میشود، گویی که طی تمام این مسیر برای رسیدن به این نقطه بوده است، تا هر آنچه اندوخته و فراگرفته در اینجا خرج کند. سکانس پایانی این فیلم، گویا نقطهایست که چاپلین، یا حتی سینما، برای رسیدن به آن، تمام این مسیر چنددهساله را پیموده است. به عقیدۀ من، این فیلم از بهترین آثار تاریخ سینماست، از آنهایی که سینما میتواند به ارائهاش ببالد و در رزومهاش بیاورد، از آن آثاری که به عقیدۀ من، سینما برای آن وجود به آمده است!
برای دانستن اهمیت این فیلم برای چاپلین، باید تا حدودی به روندِ سینمای او آشنا باشید. چارلی چاپلین، باستر کیتون، و هارولد لوید را باید سه تفنگدارِ سینمای کمدی صامت دانست. در سال 1927، بحرانی به سراغ این سه تفنگدار آمد: برای اولین بار در آمریکا صدا به سینما وارد شد، و دوران فیلمهای صامت تقریبا به پایان رسید. فیلمهای صامت خیلی سریع اقبال مخاطبان را از دست دادند، و این رویداد با رکود بزرگ آمریکا در سال 1929 نیز تقریبا همزمان شد، که بر کاهش مخاطبان سینما تاثیرگذار بود. لوید و کیتون نتوانستند از این بحران عبور کنند. آنها هم هر دو بهخاطر چند پروژۀ خودساختۀ پرهزینه دچار مشکلات مالی شده بودند، و هم اقبالی برای شخصیتهای آثارِ خود در سینمای غیر صامت متصور نبودند، به این ترتیب تقریبا همزمان با رکود بزرگ کار آنها نیز به پایان رسید. چاپلین هم معتقد بود که شخصیت معروف «ولگردِ» او نیز در سینمای غیرصامت جذابیتِ چندانی نخواهد داشت، با این حال از معدود کسانی بود که به ساخت فیلم صامت ادامه داد. دیکتاتور بزرگ اما فیلم صامت نیست. فکر کنم همینجا به اهمیت ساخت این فیلم پی برده باشید، اهمیتی که آنقدر زیاد بود که چاپلین به خاطر آن، شخصیتِ ولگردِ محبوب خودش و سینمای صامت را کنار گذاشت، هرچند شخصیت اصلی در اینجا نیز بیشباهت به ولگرد نیست، و کمابیش صامت است، بهجز جایی که باید حرف زد، که در این زمان صدای او رساترین و پیامش فصیحترین است.
چاپلین فیلمنامۀ دیکتاتور بزرگ را در 1938 به پایان رساند. برای این که شباهتها با واقعیت بیشتر هم شود، پس از تدارکات اولیۀ تولید فیلم، زمان آغاز فیلمبرداری به سپتامبر 1939 رسید، یعنی درست شش روز بعد از حمله آلمان به لهستان و شروع جنگ جهانی دوم! اشاره در فیلم به حملۀ احتمالی به روسیه و گازهای کُشنده در آن زمان نیز غافلگیرکننده است! فیلمبرداری شش ماه به طول انجامید، و چاپلین پس از اتمام کارِ تولید، نسخهای از فیلم را برای خود هیتلر نیز ارسال کرد! اگرچه واکنشی از هیتلر نسبت به فیلم به طور رسمی ثبت نشده است، اما روایتهای اطرافیان او متفاوت است، از ندیدن فیلم، تا دو بار دیدن آن! به هر حال، ما هرگز نخواهیم دانست!
با وجود ممنوعیت اکران دیکتاتور بزرگ در آلمان و کشورهای اشغالی، فیلم یک بار برای تماشاچیان آلمانی به نمایش درآمد. فردی یک نسخه از فیلم را که از یونان تهیه کرده بود، با کپی یک کمدی اپرا در سینمای ارتش عوض میکند. سربازان تا هنگامی که متوجه نشده بودند فیلم چیست به تماشا نشسته، اما پس از آنکه فهمیدند ماجرا از چه قرار است، عدهای سالن را ترک کرده و عدهٔ دیگر به سمت پردهٔ سینما شلیک کردند!
لنی ریفنشتال، فیلمساز پروپاگاندای حزب نازی و کارگردان محبوب هیتلر و گوبلز، فیلم تبلیغاتیِ «پیروزی اراده» را در سال 1935 در ستایش دستاوردهای حزب نازی در بازگرداندن شکوه آلمان به رهبری هیتلر ساخت. چاپلین این فیلم را در نیویورک در حالی مشاهده میکند که فیلمساز دیگری که همراه او بود، از قدرت فیلم که به نظرش حتی موجب شکست غرب خواهد شد به وحشت میافتد، اما واکنش چاپلین متفاوت، و در سطحِ بالای خودش است: خندۀ شدید، و ایدۀ ساخت فیلمی به نام دیکتاتور بزرگ، در جهتی کاملا مخالف آن! اما نه با آن رویکرد تبلیغاتیِ خودِ فیلم، بلکه با همان رویکردی که چاپلین بیاختیار با دیدن فیلم نشان داده بود و کار و تخصصش هم همین بود، یعنی خندیدن به تمام این جدیت بیمعنی!
اتفاقا همان فیلم ریفنشتال، مهمترین ابزار تمرین چارلی چاپلین برای تقلید فوقالعاده و ماندگار رفتار و حرکات مردی شد که تنها چهار روز از خودش کوچکتر بود و مثل خودش از فقر برخاسته، و نیرویی بزرگ، اما متمرکز در جهتی به کلی متفاوت بود، گویی که یک انرژیِ عظیم به دو قسمتِ مکملِ هم تقسیم شده و وارد زمین شده بود! یکی میلیونها نفر را خنداند، و دیگری میلیونها نفر را به گریه انداخت! فرزند چاپلین در خاطراتش، به جملۀ عجیبی از پدرش اشاره میکند که پس از یادآوریِ اختلاف سنی چهارروزۀ خودش و هیتلر، میگوید:
فقط بهش فکر کن، اون الان فردِ دیوونهاس، و من کمدین. اما میتونست برعکس باشه...
تا پیش از شروع جنگ جهانی دوم و حتی مدتی پس از آن، گویی دنیا در نوعی انکار نسبت به مهابتِ آنچه در قلب اروپا اتفاق میافتاد قرار داشت. در حالی که مدتها بود دیگر چیزی از معاهدۀ ورسای باقی نمانده بود، حالا تحرکات حزبِ حاکمِ آلمان به فراتر از مرزها رسیده بود. اتریش به آلمان پیوست، جمهوری اسپانیا با دخالت آلمان و ایتالیا و بدون واکنشی از انگلیس و فرانسه سقوط کرد، و چکسلواکی هم به امید واهیِ پایان ادعاهای برونمرزی هیتلر، تقدیم آلمان شد. در مجموع به نظر می رسد در آن زمان، کمتر کسی تخمین و درک صحیحی از بزرگی خطری که دنیا را تهدید می کرد داشت، در نتیجه اگر کسی با چنین ادراکی پیدا میشد، احتمالا از نبوغ خاصی برخوردار بود. اتفاقا یکی از این افراد، کسی بود که تنها چهار روز بزرگتر از هیتلر بود! او قبلا هم خودش را به عنوان یک نابغه به اثبات رسانده بود، کسی که بدون در نظر گرفتن ملاحظاتِ سیاسیِ کشورش آمریکا، تندترین و ماندگارترین واکنش را به قدرت گرفتن هیتلر را، پیش از افشای نیات او در عمل، نشان داد و هوشیاری و آگاهی بینظیرش را نیز در کنار آثارش در تاریخ ماندگار کرد، یعنی نابغۀ بینظیرِ سینما و کمدی، چارلی چاپلین...