من فکر میکنم شوریدگی شاعرانه در سینما کم ندیدم اما این شخصیت و این فیلم یک چیزی اضافهتر بود. راستش در یک سکانس فیلم شوکه شدم از جسارت کارگردان برای ساختن یک قهرمان شکست خورده. احتمالا اگر آدم شاد و کم حوصلهای هستید فیلمی خستهکننده یافتهاید اما اگر شمشیر انداختهاید و چنانکه فرناندو پسوآ میگوید آگاه به این شکست هستید، این فیلم تسکین است:
«... و ماسه همه چیز را میپوشاند: زندگیام، نثرام، ابدیتم را. من ادراکِ شکست را با خود، همچون پرچمی از پیروزی، به هر سو میکشانم.»
آره چند تا ترجمه ازش هست، ولی باز به خوبی نمیتونه شخصیت غریبِ پسوآ رو نشون بده؛ حتا نویسندهٔ صاحب سبکی مثلِ ژوزه ساراماگو هم در کتاب «سال مرگ ریکاردو ریش» سعی داشت به اون غریبی نزدیک بشه؛ ریکاردو ریش یکی از منهای پسوآ بود که از نحو زبانیِ مستقلّ و دنیای شاعرانهٔ دیگرگونهای نسبت به منها پسوآ بهره میبرد.
«... و ماسه همه چیز را میپوشاند: زندگیام، نثرام، ابدیتم را. من ادراکِ شکست را با خود، همچون پرچمی از پیروزی، به هر سو میکشانم.»
نمیدونم ترجمهی فارسی از کارهاش هست یا نه