خیلی قشنگ بود :)
اون قدر فوقالعاده بود که خوشخالم دیدمش، واقعا ارزششو داشت اما به قدری موقع دیدنش شکستم و اشک ریختم که فکر نکنم بتونم روزی دوباره این فیلم رو ببینم.
بازی کلب لندری جونز بینظیر بود، هیچ کلمهای برای توصیف حسم نمیتونم پیدا کنم، کارکتر داگلاس تا ابد تو ذهنم حک شد.
اما راستش از این که بعد از همهی اون بدبختیها، سختیها و طردشدنها باز هم به خدا اعتقاد داشت عصبی شدم، به نظرم خدا جایی تو این فیلم نداشت، نتونستم دلیلی برای ایمانش به خدا پیدا کنم اما یه هو سکانسی که تو قفس بود و برادرش پارچهای روی قفس گذاشت یادم اومد، رو پارچه نوشته شده بود "IN THE NAME OF GOD" اما داگلاس کلمهی آخر رو DOG میدید، فکر کنم برای اون از همون سن کلمهی خدا و سگ یکی شدن و شاید برای همین همون قدر که سگها رو دوست داشت خدا رو هم دوست داشت.
اون قدر فوقالعاده بود که خوشخالم دیدمش، واقعا ارزششو داشت اما به قدری موقع دیدنش شکستم و اشک ریختم که فکر نکنم بتونم روزی دوباره این فیلم رو ببینم.
بازی کلب لندری جونز بینظیر بود، هیچ کلمهای برای توصیف حسم نمیتونم پیدا کنم، کارکتر داگلاس تا ابد تو ذهنم حک شد.
اما راستش از این که بعد از همهی اون بدبختیها، سختیها و طردشدنها باز هم به خدا اعتقاد داشت عصبی شدم، به نظرم خدا جایی تو این فیلم نداشت، نتونستم دلیلی برای ایمانش به خدا پیدا کنم اما یه هو سکانسی که تو قفس بود و برادرش پارچهای روی قفس گذاشت یادم اومد، رو پارچه نوشته شده بود "IN THE NAME OF GOD" اما داگلاس کلمهی آخر رو DOG میدید، فکر کنم برای اون از همون سن کلمهی خدا و سگ یکی شدن و شاید برای همین همون قدر که سگها رو دوست داشت خدا رو هم دوست داشت.