فیلم خیلی خوبی بود. آرامش خاصی داشت و وادار میکنه آدمو تا آخر فیلم نگاه کنی و برای زمانی که میخوای آروم باشی و ریلکس کنی عالی بود. فقط یه سری باگ داشت به نظرم. چرا آیا دوست دختر چاکاشی، گونه هیرایاما رو بوسید؟؟ چرا با خانوادش ارتباط نداشت و به دیدن پدرش نمیرفت؟؟ و با وجود این که زندگی مرفهی داشت ولی از خانوادش جدا شده بود و کار نظافتچی رو انجام میده؟ و اون خانومه کی بود که از دیدن این که یه مرد دیگه بغلش کرده بود این قدر ناراحت شد؟
اینها سوالهای ذهن من بود ولی در کل فیلم خوبی بود و ارزش دیدن داشت.
اولین چیزی که متوجه شدم این بود که چقدر پرش ذهنی دارم و چقدر سخته یه فیلم رو تا آخر با تمرکز ببینم. با وجود کامنت ها و نقد ها واقعا روند فیلم خیلی خیلی یکنواخت و کسل کننده بود. این همه زمان نیازی نبود برای رسوندن این مفهوم بنظرم.
زندگی پاندول وار، روتین های تکراری، روز ها و لحظه های سیاه سفید و بی روح...
اما شوق و ذوق و غم و شادی های کوچیک، خط های رنگی ای رو روی این صفحه بی رنگ میکشن که نقاشی بزرگتری رو به اسم زندگی شکل میدن.
چه لبخند یک بچه باشه، چه موسیقی، چه خبر مرگ... هر کدوم یه رنگ.
انتقال مفهوم خوبی داشت که درخور امتیازش هست.
مرسی آوا
اینها سوالهای ذهن من بود ولی در کل فیلم خوبی بود و ارزش دیدن داشت.
اما شوق و ذوق و غم و شادی های کوچیک، خط های رنگی ای رو روی این صفحه بی رنگ میکشن که نقاشی بزرگتری رو به اسم زندگی شکل میدن.
چه لبخند یک بچه باشه، چه موسیقی، چه خبر مرگ... هر کدوم یه رنگ.
انتقال مفهوم خوبی داشت که درخور امتیازش هست.
مرسی آوا