دانلود فیلم Schindler’s List 1993
فهرست شیندلر (1993)
فیلم فهرست شیندلر، داستان واقعی مقطعی از زندگی «اسکار شیندلر»، سرمایه دار آلمانی در خلال جنگ جهانی دوم است. اسکار شیندلر در ابتدا با استفاده از شرایطی که جنگ فراهم آورده بود، یهودیان را به عنوان کارگر برای کارخانه اش انتخاب میکند تا پول کمتری برای استخدام کارگر داده باشد و درآمد بیشتری بدست آورد. او نیز مانند سران حزب نازی فردی فرصت طلب و اهل عیش و نوش است. او به طور پیوسته در تلاش است تا با سران نازی ارتباط برقرار کند تا در این شرایط بیشترین نفع را ببرد.
در نهایت، استاد بیلی وایلدر، یکی از بزرگترین سینماگران تاریخ و از محبوب ترین سینماگران برای من، دربارۀ لیست شیندلر و اسپیلبرگ میگوید:
هیچ فرد بهتری برای این کار پیدا نمیشد، این اثر یک کمال مطلق است.
سکانس خداحافظی شیندلر، از همان بیست سال پیش که برای اولین بار فیلم را دیدم، به عنوان یکی از بهترین سکانسهای سینما، شاید بهترینِ آن، در یادم مانده بود، و در بازبینی اخیر هم برایم همچنان همانقدر باشکوه بود. این سکانس صرفا دربارۀ فردی بهنام شیندلر نیست، یا دربارۀ ماجرای خاصی که رقم زده، یا دربارۀ فجایع و جنگ خاصی که رخ داده، یا دربارۀ قومی خاص، یا زمان و مکانی خاص، بلکه دربارۀ عصاره و اساس هستیست...
جان ویلیامز که در بیشتر پروژههای اسپیلبرگ با او همکاری کرده، آهنگساز این اثر است. وقتی با پیشنهاد همکاری مواجه میشود، داستان فیلم او را شگفتزده میکند، و او ساخت موسیقی برای آن را چالشبرانگیز مییابد، و به اسپیلبرگ میگوید: تو برای این فیلم نیاز به آهنگسازی بهتر از من داری، و اسپیلبرگ هم در جواب میگوید، آره، ولی اونا همه مُردن! حالا برای این که تخمینی از میزان بزرگیِ همین شخص که چنین فروتنیای از خود نشان داده، یعنی جان ویلیامز داشته باشید، قبل از خواندن ادامه متن و بدون جستجو، تخمینی از تعداد نامزدیهای اسکار او برای بهترین آهنگساز داشته باشید، هر عددی که به ذهنتان رسید!
چقدر بود؟ ده؟ بیست؟ حتی شاید سی؟ جان ویلیامز با 54 نامزدیِ اسکارِ بهترین آهنگسازی در دورۀ کاریای شامل بیش از نیم قرن، پس از والت دیسنی، رکورددارِ بیشترین نامزدیِ اسکار، در تمامی رشتههاست! او اولین بار این جایزه را بیش از نیم قرن پیش، برای ساخت موسیقیِ فیلمِ ویولنزن روی بام میبرد، و تا پیش از ساخت موسیقیِ لیست شیندلر، برندۀ چهار اسکار بوده است، و در نهایت علیرغمِ این فروتنی، با خلق این شاهکار، برای پنجمین بار برندۀ این عنوان میشود. اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، تدوین، و فیلمنامه نیز چهار اسکار دیگر از هفت اسکارِ فیلم لیست شیندلر هستند.
لیست شیندلر تقریبا در تمامیِ لیستهای برترین فیلمهای تاریخ سینما، جایگاهی تکرقمی دارد، و گاهی حتی بهعنوان بهترین فیلم تاریخ سینما نیز خوانده شده است. ترکیب شگفتانگیزی از همهچیز در بهترین حالتِ خود، اثری غیرعادی را خلق کرده است. تمام سکانسها با زیبایی و ظرافتی بینقص طراحی شدهاند، تا بازیِ عمیقِ بازیگران، مانند شعری بر این بسترِ آماده، جاری شود، خلقتی که انگار نشان از چیزی فراتر از یک طراحی و ساخت، به آن شکل عموما شناختهشده دارد، کمالی در نمایش که اسکارِ بهترین فیلمبرداری و طراحی صحنه را به ارمغان میآورد، اما شاید شگفتانگیزترین چیز، آن موسیقی سحرآمیز و فراموش نشدنی است که درست در تمام اوجهای داستان، انگار از دوردستها از راه میرسد، و چیزی ناشناخته در اعماق وجود بیننده را به لرزه درمیآورد، و این موسیقی خود قصهای شنیدنی دارد، که شاید از بهترین اوصاف در عظمت این فیلم است...
رالف فینِس، نام بازیگریست که برای بازیِ حیرتآورِ نقش آمون گوث (Amon Goth)، فرماندۀ بیرحمِ گتوی کراکوف، نامزد دریافت جایزۀ اسکار میشود. جالب است که گوث، نام قومی خشن ساکن سرزمینهای آلمان امروزی بوده که با هجوم خود در قرن چهارم میلادی، نقش موثری در پایان امپراطوری روم و آغاز دوران تاریک قرون وسطی در اروپا و سلطۀ کلیسا داشتند. اسپیلبرگ دربارۀ انتخاب فینس میگوید:
او آنچه میخواستم داشت، لحظاتی از مهربانی که از چشمانش میگذشت، و سپس ناگهان سرد میشد.
فینس برای ایفای این نقش تحقیقات زیادی کرد، و حتی به سراغ کسانی که رفت که گوث را از نزدیک دیده یا با او در ارتباط بودند، از اسرا تا درجهداران، تا سرانجام به قول خودش:
من به دردِ او نزدیک شدم. درونش انسانِ شکسته و بدبختی وجود داشت. حس دوگانهای برایش داشتم، برایش متأسف بودم. انگار عروسکِ کثیفِ لگدخوردهای را به من داده بودند که به آن احساس وابستگی میکردم.
فینس بهقدری در ظاهر و اجرا به گوث شبیه شده بود که زمانی که یکی از بازماندگان او را دید، از ترس به لرزه درآمد...
گرچه فیلمنامه نام فرد دیگری را بر خود دارد، اما تأثیرات اسپیلبرگ در ساختار کلی آن قابل توجه است. اسپیلبرگ میخواست تغییرات شیندلر تدریجی و مبهم باشد، و این همان اتفاق جذابیست که در فیلم میافتد، و در نهایت بیننده نمیتواند با قطعیت نقطۀ خاصی را به عنوان تحولی در این شخصیتِ پیچیده مشخص کند. همچنین او تأکید داشت که سکانسِ پاکسازیِ گتو باید چنان واقعی و تأثیرگذار ساخته شود که عملا غیرقابلِ دیدن باشد. همچنین اسپیلبرگ برای طبیعیتر شدنِ حس فیلم، گاه و بیگاه از دیالوگهای آلمانی و لهستانی نیز استفاده میکرد. او ابتدا به این گزینه هم فکر کرده بود که برای این منظور، فیلم را کاملا به زبانهای آلمانی و لهستانی بسازد، اما بعدا دربارۀ ردِ این گزینه گفت که دنبال کردن زیرنویس، میتوانست بهانهای برای مخاطبین باشد که چشم از صحنه برگیرند، و او این را نمیخواست.
ساخت این فیلم برای اسپیلبرگ بسیار دشوار بود. او میگوید که در تمام زمان ساخت فیلم گریه میکرده، و بعدها از همسرش تشکر کرد، که در دورۀ سهماهۀ ساختِ فیلم، هر روز، او را دوباره زنده میکرده و نجات میداده است، مخصوصا زمانهایی که دیگر همهچیز مطلقا غیرقابل تحمل میشد...
در نهایت پس از سالها تأخیر و به قولِ خودش عذاب وجدان از این بابت، خودِ اسپیلبرگ دست به کار شد. استودیو یونیورسال برای او شرط گذاشته بود که ابتدا فیلمِ پارک ژوراسیک را بسازد، چرا که به قول خودش، استودیو میدانست که اگر لیست شیندلر را بسازد، دیگر قادر به ساخت فیلمی مانند پارک ژوراسیک نخواهد بود.
چون فیلمهای قبلی دربارۀ این موضوع سودآور نبودند، بودجۀ محدودی برایش درنظر گرفته شد، و اسپیلبرگ نیز به دلایل وابستگیِ شخصیاش به این پروژه، از حقوق خودش صرفنظر کرد. به علت بودجۀ محدودِ فیلم، اسپیلبرگ فیلم را در زمان محدود (سه ماه) و بدون امکانات همیشگیاش در استودیوهای هالیوودی که به آنها عادت کرده بود ساخت، و به قول خودش با این تجربه، تبدیل به فیلمسازی بالغ شد. در نهایت فیلم در اکران با فروشِ در حدود پانزده برابرِ بودجۀ ساختِ خود، به موفقیتی غیرقابل پیشبینی دست پیدا کرد.
اسپیلبرگ در اولین مواجهه با داستانِ شیندلر، چنان شوکه شد که از کسی که کتاب را به او رسانده بود پرسید این واقعی بود؟! او خود در این باره میگوید:
من مجذوبِ این شخصیت متناقض شده بودم، چه چیزی باعث میشود که چنین مردی، ناگهان هر آن چه با سرسختی به دست آورده را برای نجات زندگیِ دیگران رها کند؟
ایدۀ ساخت فیلم بر اساس این داستان بلافاصله در او شکل گرفت، با این وجود اسپیلبرگ احساس میکرد به بلوغ کافی برای ساخت چنین فیلمی نرسیده است، و آن را به دیگران پیشنهاد داد. رومن پولانسکی که مادرش را دقیقا در همان گتوی کراکوف از دست داده و خود بازماندۀ آن بود، این پیشنهاد را رد کرد. اما مشاهدۀ فیلم باعث شد که بگوید از تصمیمش راضیست، چون مطمئنا نمیتوانسته این کار را به خوبیِ اسپیلبرگ انجام دهد، و نیز الهامبخش او برای خلق اثر حماسیِ خودش، یعنی پیانیست شد. اسکورسیزی نیز با این توجیه که ایدههایش برای چنین فیلمی متفاوت از متنِ موجود است ساخت آن را رد، اما در نهایت فیلمِ ساختهشده را بهشدت تحسین کرد.