فک کنم که نه مطمئنم کارگردان این فیلم یا یه رگش ایرانیه یا تو ایران زندگی کرده ...تمام مدتی که پای فیلمی فقط باید دندوناتو رو هم فشار بدی از اتفاقاتی که میفته .....منتظر فصل سومم ..عالی بود
این یک متن طولانیه درباره این که چرا این سریال رو اینقدر دوست دارم. همچنین درباره اینه که «چرا این اثر بیارزش نیست؟» اگر میخواید که هیچ چیزی از داستان ندونید، نخونید. صرفا بدونید داستان، یک فانتزی قهرمانی نیست؛ یک روایت از مقاومت، و حضور سیاست در بطن زندگی روزمره است. درباره این که چرا «من سیاسی نیستم» یکی از احمقانهترین جملاتیه که تا حالا به زبان فارسی گفته شده. کاسیان و سیریل، هر دو فکر میکنند «سیاسی نیستند» اما با هر دو عمیقترین نقش افرینی سیاسی را انجام میدهند.
درون مایه سریال یکی از درخشانترین روایتهای کل استاروارز محسوب میشه. نقطه خاص این سریال تواناییاش در نشون دادن نحوه کار دیکتاتوری است. اینکه چطور قدرت، شر رو به شکلی سازمانیافته و روزمره، «عادی» میکند. اینکه جنایت تبدیل به یک موضوع پیش پا افتاده میشه که موقع هورت کشیدن پذیرایی جلسه در موردش صحبت میشه. در حالی که «قهرمانان» در فیلمهای سهگانه لوک اسکایواکر و پرنسس لیا ستاره مرگ را نابود میکنند، «آندور» نشان میدهد که چهقدر «فداکاریهای بینام و نشان» برای لحظه قهرمانی لوک لازم بود.
برخلاف خط اصلی داستان در فیلمها، که «دارث ویدر» و «پالپاتین» و «اسنوکر» را مظهر شر مطلق معرفی میکنند، در سریال، اداره امنیت امپراتوری، شرکتهای خصوصی و بوروکراسی دولتی کنترل همه چیز رو عهده دارند. کل داستان سریال داره به ما میگه: «شیطان کسی یا جایی دیگر نیست؛ درست به شکل خود ماست».
این قصه در ناامیدی مطلق قهرمانان ما جریان دارد. هیچ مندولوری، «قهرمان وعده داده شده» (مثل آناکین اسکای واکر) و قدرت معجزهوار از جنس جدایها در کار نیست. امپراتوری نه یک هیولایی غیرقابل فهم (یک «سیث») بلکه یک ماشین عظیم، کند، بوروکراتیک و در عین حال بیرحم به تصویر کشیده میشه. اعضای گروه شورشی پنهان شدهاند و روزگارشان در انتظار و ترس میگذرد. ترس ماست که به امپراتوری اجازه پیش رفتن رو میده. فشار امپراتوری شبیه خفگی تدریجی است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
***از اینجا به بعد اسپویل***
یکی از شگفتانگیزترین و غافلگیرکنندهترین لحظات فصل دوم «آندور» جایی است که میبینیم «پارتاگاز» (رئیس ISB)، با چهرهای در هم رفته و متفکر، با دقت به «ضبط صدای» دفترچهٔ نمیک گوش میدهد. با اولی که نمیک رو میبینیم، در نگاه اول یک «عنچوچک سوسول از دماغ فیل افتاده دانشکده علوم اجتماعی» به نظر میرسه که همهٔ عمرش پشت میز نشسته و دربارهٔ «تغییر جهان» حرف زده، اما «آندور» این کلیشه را وارونه میکنه.
نمیک دوست داشتنی در تیم دزدی از پایگاه آلدانی، نه یک نویسندهی خانهنشین، بلکه نقشهبردار و متخصص لجستیک مأموریت است. کسی که در سطح تکنولوژی با امپراتوری میجنگد، جزئیات نقشهٔ فرار را طراحی میکند، زوایای کور پایگاه نظامی را با چشمان خود دیده، و جانش را کف دست گرفته تا شاید یک بار به دشمن ضربه بزند. او «روشنفکر مبارز» است؛ کسی که آرمان را با عمل عجین کرده، و برای همین، دفترچه او بوی باروت میدهد، نه بوی چاپلوسی. وقتی سریال رو میدیدم داشتم فکر میکردم:«عه! این که فرانتس فانونه!».
ایده هاش هنوز مو به تن من سیخ میکنه:
1. «آزادی یک ایدهٔ ناب است. خودجوش رخ میدهد و بدون آموزش.» - آزادی را نمیتوان صادر کرد. بیرون نمیآید تا تو را نجات دهد. خودت باید آن را درونی کنی، درونت بجنباندت، و بعد دیگر متوقف شدنی نیستی.
2. «مرز شورش همهجاست. و حتی کوچکترین عمل شورش، خطوط ما را جلو میبرد.» - تبلیغات امپراتوری سعی دارد به تو بگوید «تنها هستی»، اما حقیقت این است که میلیونها سلول کوچک و پراکنده، هرکدام در تاریکیِ خود، بیآنکه بدانند دارند به سمت هدف مشترک حرکت میکنند.
3. سنگ بنای ایدئولوژی نمیک: «نیاز امپراتوری به کنترل، اینقدر desperate است چون غیرطبیعی است.» - (بگیم با «بیچارگی»؟ «مجبور»؟ معادل که تو جمله بشینه ندارم.) استبداد زاییدهٔ فطرت بشر نیست. «طبیعی» نیست. یعنی برای حفظ خودش مجبور است دائماً مشغول «سرکوب» باشد.
4. «ظلم، ماسک ترس است. به یاد داشته باش.» - اگر از اعماق وجود نمیترسیدند، این همه زور، خشونت و سانسور را به کار نمیگرفتند. ترس آنها را به هیولا تبدیل کرده، اما همین ترس، نقطهٔ آسیبپذیرشان هم هست. امپراتوری صدها ستاره مرگ ساخته، اما از یک زن (ماروا) و یاد او میترسه، چون نمیتواند و نخواهد توانست تا خاطرات ما را را نابود کند.
5. «روزی میرسد که... لحظهای بیش از اندازه خواهد بود. یک چیز، حصر را میشکند.» - نمیک یک «روشنفکر واقعی» است. میداند که باید «هزینه سرکوب» را برای امپراتوری آن قدر بالا ببرد تا سیستم از درون فرو بریزد. یک قطرهٔ سرریز، تمام سد را خراب میکند.
6. «تلاش کن.» - و در نهایت، با یک کلمه تمام میشود: «تلاش کن.» یک کلمه، اما چه بار معنایی عمیقی دارد: «تسلیم نشو. مقاومت کن. مهم نیست نتیجه چیست، مهم این است که تلاش کردی.»
دشمن، در خلوت خود، مجبور است اعتراف کند که حرفهای نمیک «درست» است. تکتک جملات دفترچه در ذهن پارتاگاز میچرخد: «سرکوب غیرطبیعی است»، «ظلم ماسک ترس است»، «کنترل نیاز به تلاش دائمی دارد».
او با شنیدن این جملات، درست در همان نقطهای فرو میرود که امپراتوری روم باستان در مقابل کلمات مسیحیان اولیه قرار گرفت: حقیقتی که نمیتوانی آن را انکار کنی، مجبوری آن را سرکوب کنی، اما هرچه بیشتر سرکوبش کنی، بیشتر رشد میکند. پارتاگاز دیگر میداند که با یک «دزد» طرف نیست؛ با یک «ایدئولوژی» طرف است که در قالب دفترچهای جیبی دارد تمام کهکشان را فرا میگیرد.
در این داستان، امپراتوری گرفتار نوعی فساد غیرسمی از طریق چهرههای نامریی و ساختار «حکومت به عنوان ملک شخصی» است؛ ساختاری که در آن نظم اداری فقط پوششی برای دسیسه، تیول داری و رانت مخلوط محسوب میشه. (بهش میگند: «نئو-پاتریمونیال») ماموران ISB به ایده خاصی یا نظم جامعه اعتقاد ندارند، بلکه به بقای خود فکر میکنند. آنها از «موفقیت» تعریف مشخصی ندارند, جز چاپلوسی از مافوق و نابود کردن یکدیگر در جلسات توجیهی.
«پارتاگاز» رئیس نخبه و باهوش ISB، اگرچه مانند مدیری کارکشته میخواهد «کارایی» را به ارمغان آورد، اما نهایتا گرفتار اشتباهات جبرانناپذیرش میشود و در پایان، ترجیح میدهد تا با عواقب شکست روبرو نشود. ددرا که باهوشترین افسر در سرکوب شورش به شمار میرفت، در هیاهوی اتفاقات، به راحتی حذف میشود. این «تصفیه از عناصر خائن» پیش از نبرد یاوین، یکی از عوامل اصلی ضعف فرماندهی امپراتوری در فیلمهای اصلی است.
اولین اوج داستان در اپیزود آخر فصل ۱ اتفاق می افتد. کاسیان پس از شنیدن خبر مرگ مادرخواندهاش، ماروا، به فریکس برمیگرده. امپراتوری اجازه برگزاری مراسم رو میده، چون تصمیم گرفته تا ازش به عنوان تله برای گیر انداختن کاسیان استفاده کنه اما خودش رو آچمز میکنه. در انتهای مراسم، تصویر ماروا بهصورت هولوگرام بر فراز میدان شهر پخش میشود و پیامش را فریاد میزند: «امپراتوری بیماریایست که در تاریکی رشد میکند... اگر میتوانستم دوباره انجامش دهم، زودتر بیدار میشدم و از همان اول با این حرامزادهها میجنگیدم!»
با این شعار، خشم سرکوبشده مردم به یک جنبش مقاومت تبدیل میشود. مردم فریکس بدون ترس به سربازان حملهور میشوند. چیزی که برای اداره امنیت کاملاً غیرمنتظره بود، چهره واقعی مقاومت را نشان داد: خشم مادرانی که فرزندانشان را از دست دادهاند، کارگرانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند و حتی یک ربات که صدای مادر را برای مردم فریکس فریاد زد.
ماروا «رهبر مردم» است؛ کسی که مستقیما در خط مقدم نمیجنگد، اما پیامش، مردم رو به قیام فرا میخوانه. در دنیای ما، این «پیام» همان «حافظه جمعی» و «روایت مردم» است. حکومتهای مستبد از روایتهای مردم از واقعیت میترسند، چون روایت، حافظه را زنده نگه میدارند. ممنوع کردن «تشییع جنازه» در واقع تلاش برای «دفن حافظه» است. نپذیرفتن آن، یعنی همان «به یاد آوردن» ماروا.
شاید برای همین هم هست که در دنیای واقعی از اساس اجازه چنین رویدادی داده نمیشود. با ناپدیدسازی جنازه، برگزاری هرگونه آیین بزرگداشت غیرممکن و حق سوگواری را از مردم سلب میکنند. حتی اگر مراسمی برگزار شود، با حضور نفوذیها و اشغال مجلس، فضای مراسم به مکانی برای نمایش قدرت و سرکوب عاطفه عمومی بدل میشود. تجمعات حتی در غمبارترین لحظات، تهدید تلقی میشوند و برگزاری هرگونه مجلس ختم عمومی با خطر همراه است.
قیام فریکس یک «انقلاب سازمانیافته» نبود. مردم عادی با چاقو، سنگ و حتی دست خالی به سوی سربازانی با مسلسل سنگین حمله میکردند. این یک «قیام خودجوش» بود. همان که نمیک در دفترچه پیشبینی کرده بود. یک قیام «بیبرنامه»، اما «بیبازگشت». نمیک نوشته بود: «مرز شورش همهجاست»، و این بار مرز شورش، از فریکس عبور کرد. سربازان میتوانند کل فریکس را با خاک یکسان کنند، اما دیگر نمیتوانند مردم فریکس را پس بگیرند.
با این حال، «راهحل نهایی» امپراتوری برای شورش، منطق «ترور بازدارنده» است. در واقع، این فاجعه مشابه «کشتار گورمان»- که در آن «ویلهوف تارکین»سفینه خود را بر روی تظاهرکنندگان غیرنظامی نشاند بود که ایده «سلاحهای بازدارنده جمعی» را در ذهن فرماندهان امپراتوری جا انداخت. این ایده سیاه، سرانجام در «دث استار» به ثمر نشست. سلاحی که نه برای نبرد، که برای تخریب کامل تمدن یک سیاره طراحی شده بود تا ترس را به قویترین چسب حفظ امپراتوری تبدیل کند. با نابودی آلدران توسط ماف تارکین، منطق «وحشت محض» به جای «نظم» به قاعده بازی تبدیل میشود. این روند در سهگانه دنباله یعنی سیکوئل به اوج دیوانگی میرسد؛ جایی که پایگاه «استارکیلر بیس»، ستارهای را میبلعد و از انرژی آن برای نابودی چندین سیاره در یک لحظه استفاده میکند.
اگر میخواهید بیشتر این سریال رو بفهمید، این مسیرها را دنبال کند:
«وضعیت استثنایی» آگامبن – برای درک اینکه چرا زندان نارکینا ۵ نه یک زندان معمولی، که نمونهٔ «اردوگاهی» است که قانون در آن تعلیق میشود.
«انسان تکبعدی» مارکوزه – برای فهم «عادیسازی شر» و اینکه چرا زندانیان نارکینا حتی پس از اطلاع از امکان فرار، دست به ریسک نمیزنند.
«مفهوم امر سیاسی» کارل اشمیت – برای تحلیل «وضعیت استثنایی» که سنا به پالپاتین اعطا میکند و بعداً در «آندور» به وضعیت عادی تبدیل میشود.
قسمت «ابتدال شر» در کتاب «آیشمن در اورشلیم» هانا آرنت – برای مقایسهٔ «سیریل کارن» با آیشمن: کسانی که «فکر نمیکنند» و فقط دستورات را اجرا میکنند.
خیلی خوب بود ولی واقعا ناراحتم کرد همش حق بود مام انقلاب دیدیم واقعا پدر یه جماعت درمیاد تا دیکتاتوری کثیف نابود کنند .
خیلی حق بود .
من واقعا هر اپیزود آروم آروم دیدم شش ماه طول کشید تمومش کنم اینقدر ک بعضی جاهاش ناراحتم میکرد فقط یه قسمت میدیدم یه هفته تو کما بودم .
اصلا سریال یه شبه نیس از اون خوباس.
درون مایه سریال یکی از درخشانترین روایتهای کل استاروارز محسوب میشه. نقطه خاص این سریال تواناییاش در نشون دادن نحوه کار دیکتاتوری است. اینکه چطور قدرت، شر رو به شکلی سازمانیافته و روزمره، «عادی» میکند. اینکه جنایت تبدیل به یک موضوع پیش پا افتاده میشه که موقع هورت کشیدن پذیرایی جلسه در موردش صحبت میشه. در حالی که «قهرمانان» در فیلمهای سهگانه لوک اسکایواکر و پرنسس لیا ستاره مرگ را نابود میکنند، «آندور» نشان میدهد که چهقدر «فداکاریهای بینام و نشان» برای لحظه قهرمانی لوک لازم بود.
برخلاف خط اصلی داستان در فیلمها، که «دارث ویدر» و «پالپاتین» و «اسنوکر» را مظهر شر مطلق معرفی میکنند، در سریال، اداره امنیت امپراتوری، شرکتهای خصوصی و بوروکراسی دولتی کنترل همه چیز رو عهده دارند. کل داستان سریال داره به ما میگه: «شیطان کسی یا جایی دیگر نیست؛ درست به شکل خود ماست».
این قصه در ناامیدی مطلق قهرمانان ما جریان دارد. هیچ مندولوری، «قهرمان وعده داده شده» (مثل آناکین اسکای واکر) و قدرت معجزهوار از جنس جدایها در کار نیست. امپراتوری نه یک هیولایی غیرقابل فهم (یک «سیث») بلکه یک ماشین عظیم، کند، بوروکراتیک و در عین حال بیرحم به تصویر کشیده میشه. اعضای گروه شورشی پنهان شدهاند و روزگارشان در انتظار و ترس میگذرد. ترس ماست که به امپراتوری اجازه پیش رفتن رو میده. فشار امپراتوری شبیه خفگی تدریجی است.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
***از اینجا به بعد اسپویل***
یکی از شگفتانگیزترین و غافلگیرکنندهترین لحظات فصل دوم «آندور» جایی است که میبینیم «پارتاگاز» (رئیس ISB)، با چهرهای در هم رفته و متفکر، با دقت به «ضبط صدای» دفترچهٔ نمیک گوش میدهد. با اولی که نمیک رو میبینیم، در نگاه اول یک «عنچوچک سوسول از دماغ فیل افتاده دانشکده علوم اجتماعی» به نظر میرسه که همهٔ عمرش پشت میز نشسته و دربارهٔ «تغییر جهان» حرف زده، اما «آندور» این کلیشه را وارونه میکنه.
نمیک دوست داشتنی در تیم دزدی از پایگاه آلدانی، نه یک نویسندهی خانهنشین، بلکه نقشهبردار و متخصص لجستیک مأموریت است. کسی که در سطح تکنولوژی با امپراتوری میجنگد، جزئیات نقشهٔ فرار را طراحی میکند، زوایای کور پایگاه نظامی را با چشمان خود دیده، و جانش را کف دست گرفته تا شاید یک بار به دشمن ضربه بزند. او «روشنفکر مبارز» است؛ کسی که آرمان را با عمل عجین کرده، و برای همین، دفترچه او بوی باروت میدهد، نه بوی چاپلوسی. وقتی سریال رو میدیدم داشتم فکر میکردم:«عه! این که فرانتس فانونه!».
ایده هاش هنوز مو به تن من سیخ میکنه:
1. «آزادی یک ایدهٔ ناب است. خودجوش رخ میدهد و بدون آموزش.» - آزادی را نمیتوان صادر کرد. بیرون نمیآید تا تو را نجات دهد. خودت باید آن را درونی کنی، درونت بجنباندت، و بعد دیگر متوقف شدنی نیستی.
2. «مرز شورش همهجاست. و حتی کوچکترین عمل شورش، خطوط ما را جلو میبرد.» - تبلیغات امپراتوری سعی دارد به تو بگوید «تنها هستی»، اما حقیقت این است که میلیونها سلول کوچک و پراکنده، هرکدام در تاریکیِ خود، بیآنکه بدانند دارند به سمت هدف مشترک حرکت میکنند.
3. سنگ بنای ایدئولوژی نمیک: «نیاز امپراتوری به کنترل، اینقدر desperate است چون غیرطبیعی است.» - (بگیم با «بیچارگی»؟ «مجبور»؟ معادل که تو جمله بشینه ندارم.) استبداد زاییدهٔ فطرت بشر نیست. «طبیعی» نیست. یعنی برای حفظ خودش مجبور است دائماً مشغول «سرکوب» باشد.
4. «ظلم، ماسک ترس است. به یاد داشته باش.» - اگر از اعماق وجود نمیترسیدند، این همه زور، خشونت و سانسور را به کار نمیگرفتند. ترس آنها را به هیولا تبدیل کرده، اما همین ترس، نقطهٔ آسیبپذیرشان هم هست. امپراتوری صدها ستاره مرگ ساخته، اما از یک زن (ماروا) و یاد او میترسه، چون نمیتواند و نخواهد توانست تا خاطرات ما را را نابود کند.
5. «روزی میرسد که... لحظهای بیش از اندازه خواهد بود. یک چیز، حصر را میشکند.» - نمیک یک «روشنفکر واقعی» است. میداند که باید «هزینه سرکوب» را برای امپراتوری آن قدر بالا ببرد تا سیستم از درون فرو بریزد. یک قطرهٔ سرریز، تمام سد را خراب میکند.
6. «تلاش کن.» - و در نهایت، با یک کلمه تمام میشود: «تلاش کن.» یک کلمه، اما چه بار معنایی عمیقی دارد: «تسلیم نشو. مقاومت کن. مهم نیست نتیجه چیست، مهم این است که تلاش کردی.»
دشمن، در خلوت خود، مجبور است اعتراف کند که حرفهای نمیک «درست» است. تکتک جملات دفترچه در ذهن پارتاگاز میچرخد: «سرکوب غیرطبیعی است»، «ظلم ماسک ترس است»، «کنترل نیاز به تلاش دائمی دارد».
او با شنیدن این جملات، درست در همان نقطهای فرو میرود که امپراتوری روم باستان در مقابل کلمات مسیحیان اولیه قرار گرفت: حقیقتی که نمیتوانی آن را انکار کنی، مجبوری آن را سرکوب کنی، اما هرچه بیشتر سرکوبش کنی، بیشتر رشد میکند. پارتاگاز دیگر میداند که با یک «دزد» طرف نیست؛ با یک «ایدئولوژی» طرف است که در قالب دفترچهای جیبی دارد تمام کهکشان را فرا میگیرد.
در این داستان، امپراتوری گرفتار نوعی فساد غیرسمی از طریق چهرههای نامریی و ساختار «حکومت به عنوان ملک شخصی» است؛ ساختاری که در آن نظم اداری فقط پوششی برای دسیسه، تیول داری و رانت مخلوط محسوب میشه. (بهش میگند: «نئو-پاتریمونیال») ماموران ISB به ایده خاصی یا نظم جامعه اعتقاد ندارند، بلکه به بقای خود فکر میکنند. آنها از «موفقیت» تعریف مشخصی ندارند, جز چاپلوسی از مافوق و نابود کردن یکدیگر در جلسات توجیهی.
«پارتاگاز» رئیس نخبه و باهوش ISB، اگرچه مانند مدیری کارکشته میخواهد «کارایی» را به ارمغان آورد، اما نهایتا گرفتار اشتباهات جبرانناپذیرش میشود و در پایان، ترجیح میدهد تا با عواقب شکست روبرو نشود. ددرا که باهوشترین افسر در سرکوب شورش به شمار میرفت، در هیاهوی اتفاقات، به راحتی حذف میشود. این «تصفیه از عناصر خائن» پیش از نبرد یاوین، یکی از عوامل اصلی ضعف فرماندهی امپراتوری در فیلمهای اصلی است.
اولین اوج داستان در اپیزود آخر فصل ۱ اتفاق می افتد. کاسیان پس از شنیدن خبر مرگ مادرخواندهاش، ماروا، به فریکس برمیگرده. امپراتوری اجازه برگزاری مراسم رو میده، چون تصمیم گرفته تا ازش به عنوان تله برای گیر انداختن کاسیان استفاده کنه اما خودش رو آچمز میکنه. در انتهای مراسم، تصویر ماروا بهصورت هولوگرام بر فراز میدان شهر پخش میشود و پیامش را فریاد میزند: «امپراتوری بیماریایست که در تاریکی رشد میکند... اگر میتوانستم دوباره انجامش دهم، زودتر بیدار میشدم و از همان اول با این حرامزادهها میجنگیدم!»
با این شعار، خشم سرکوبشده مردم به یک جنبش مقاومت تبدیل میشود. مردم فریکس بدون ترس به سربازان حملهور میشوند. چیزی که برای اداره امنیت کاملاً غیرمنتظره بود، چهره واقعی مقاومت را نشان داد: خشم مادرانی که فرزندانشان را از دست دادهاند، کارگرانی که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند و حتی یک ربات که صدای مادر را برای مردم فریکس فریاد زد.
ماروا «رهبر مردم» است؛ کسی که مستقیما در خط مقدم نمیجنگد، اما پیامش، مردم رو به قیام فرا میخوانه. در دنیای ما، این «پیام» همان «حافظه جمعی» و «روایت مردم» است. حکومتهای مستبد از روایتهای مردم از واقعیت میترسند، چون روایت، حافظه را زنده نگه میدارند. ممنوع کردن «تشییع جنازه» در واقع تلاش برای «دفن حافظه» است. نپذیرفتن آن، یعنی همان «به یاد آوردن» ماروا.
شاید برای همین هم هست که در دنیای واقعی از اساس اجازه چنین رویدادی داده نمیشود. با ناپدیدسازی جنازه، برگزاری هرگونه آیین بزرگداشت غیرممکن و حق سوگواری را از مردم سلب میکنند. حتی اگر مراسمی برگزار شود، با حضور نفوذیها و اشغال مجلس، فضای مراسم به مکانی برای نمایش قدرت و سرکوب عاطفه عمومی بدل میشود. تجمعات حتی در غمبارترین لحظات، تهدید تلقی میشوند و برگزاری هرگونه مجلس ختم عمومی با خطر همراه است.
قیام فریکس یک «انقلاب سازمانیافته» نبود. مردم عادی با چاقو، سنگ و حتی دست خالی به سوی سربازانی با مسلسل سنگین حمله میکردند. این یک «قیام خودجوش» بود. همان که نمیک در دفترچه پیشبینی کرده بود. یک قیام «بیبرنامه»، اما «بیبازگشت». نمیک نوشته بود: «مرز شورش همهجاست»، و این بار مرز شورش، از فریکس عبور کرد. سربازان میتوانند کل فریکس را با خاک یکسان کنند، اما دیگر نمیتوانند مردم فریکس را پس بگیرند.
با این حال، «راهحل نهایی» امپراتوری برای شورش، منطق «ترور بازدارنده» است. در واقع، این فاجعه مشابه «کشتار گورمان»- که در آن «ویلهوف تارکین»سفینه خود را بر روی تظاهرکنندگان غیرنظامی نشاند بود که ایده «سلاحهای بازدارنده جمعی» را در ذهن فرماندهان امپراتوری جا انداخت. این ایده سیاه، سرانجام در «دث استار» به ثمر نشست. سلاحی که نه برای نبرد، که برای تخریب کامل تمدن یک سیاره طراحی شده بود تا ترس را به قویترین چسب حفظ امپراتوری تبدیل کند. با نابودی آلدران توسط ماف تارکین، منطق «وحشت محض» به جای «نظم» به قاعده بازی تبدیل میشود. این روند در سهگانه دنباله یعنی سیکوئل به اوج دیوانگی میرسد؛ جایی که پایگاه «استارکیلر بیس»، ستارهای را میبلعد و از انرژی آن برای نابودی چندین سیاره در یک لحظه استفاده میکند.
اگر میخواهید بیشتر این سریال رو بفهمید، این مسیرها را دنبال کند:
«وضعیت استثنایی» آگامبن – برای درک اینکه چرا زندان نارکینا ۵ نه یک زندان معمولی، که نمونهٔ «اردوگاهی» است که قانون در آن تعلیق میشود.
«انسان تکبعدی» مارکوزه – برای فهم «عادیسازی شر» و اینکه چرا زندانیان نارکینا حتی پس از اطلاع از امکان فرار، دست به ریسک نمیزنند.
«مفهوم امر سیاسی» کارل اشمیت – برای تحلیل «وضعیت استثنایی» که سنا به پالپاتین اعطا میکند و بعداً در «آندور» به وضعیت عادی تبدیل میشود.
قسمت «ابتدال شر» در کتاب «آیشمن در اورشلیم» هانا آرنت – برای مقایسهٔ «سیریل کارن» با آیشمن: کسانی که «فکر نمیکنند» و فقط دستورات را اجرا میکنند.
کل بلایی که امپراتوری تو این سریال داره سر مردم میاره بخاطر دسترسی به منابع ساخت death star هست.
خیلی حق بود .
من واقعا هر اپیزود آروم آروم دیدم شش ماه طول کشید تمومش کنم اینقدر ک بعضی جاهاش ناراحتم میکرد فقط یه قسمت میدیدم یه هفته تو کما بودم .
اصلا سریال یه شبه نیس از اون خوباس.