راستش مدتها بود که دوستها میگفتن «ببین، شاهکاره»، «زندگیت عوض میشه»، «نابغهست» و از این حرفا. بالاخره نشستم پای کار و تا انتها دیدمش. حالا میخوام صادقانه و در کمال احترام به سازندگانش، نظر خودم رو بگم؛ نظری که شاید باب میل خیلیها نباشه.
اول از همه باید اعتراف کنم که ایدهی مرکزی سریال واقعاً بکر و جذابه. یه سرقت تمیز و مهندسیشده در دل بانک مرکزی اسپانیا، با یه تیم کاریزماتیک. موسیقیاش هم که واقعاً درجه یکه و الحق که حس و حال دراماتیک رو خوب منتقل میکنه. اما خب، این نقاط قوت برای من نتونستن همهچیز رو نجات بدن.
مشکل اصلی من با روایت سریال بود. بهعنوان یه بیننده که با عشق سینما بزرگ شدم، حس کردم که ریتم داستان به شدت تحتالشعاع فلشبکهای طولانی و روابط عاطفیای قرار گرفته که خیلی وقتها به پیشبرد داستان اصلی کمکی نمیکردن. یه تعلیق خوب رو شروع میکردن، اما یهو میبردنمون به یه خاطرهی بیربط که تنش رو کاملاً میخوابوند. این عقبوجلو رفتنها برای من ریتم رو آزاردهنده کرده بود.
دوم، بحث شخصیتپردازیه. پروفسور بدون شک نابغهست، اما گاهی هوش سرشارش به طرز غیرقابل باوری به شانس گره میخورد. برای منِ بیننده، مرز بین نبوغ و معجزه یه کم زیادی تار شد. از طرفی، توکیو به عنوان راوی اصلی، انقدر تصمیمهای تکانشی و پرریسک میگرفت که حس میکردم منطق رو فدای درام کرده. درحالیکه میشد این شخصیت رو عمیقتر و پیچیدهتر از یک روح سرکش صرف طراحی کرد.
و نکتهی آخر، بحث مضمون مقاومت و شورش بود. به نظرم شروع این تم بسیار درخشان بود، نماد ماسک دالی و آهنگ بلا چاو واقعاً نمادین شدن. اما هرچی جلوتر رفتیم، حس کردم این مضمون یه کم زیادی گلدرشت و مصرفی شد. انگار که از دل یک جنبش عمیق، یه برند تبلیغاتی بیرون اومده باشه.
در نهایت، Money Heist رو یه سرگرمی پرزرقوبرق میدونم که بیشک تونسته میلیونها نفر رو میخکوب کنه و این واقعاً تحسینبرانگیزه. اما برای منِ مخاطب، عمق و باورپذیریاش به اندازهی شهرتش نبود. شاید اگر کمدی-درام بودنش رو جدیتر میگرفتن، بیشتر به دلم مینشست.
بازم میگم، سینما جای سلیقههاست. ممکنه شما همین موارد رو بزرگترین نقاط قوت سریال بدونید. نوش جانتون. ولی من ترجیح میدم برم سراغ سرقتهایی که یکم کمتر حرف میزنن و بیشتر عمل میکنن.
اول از همه باید اعتراف کنم که ایدهی مرکزی سریال واقعاً بکر و جذابه. یه سرقت تمیز و مهندسیشده در دل بانک مرکزی اسپانیا، با یه تیم کاریزماتیک. موسیقیاش هم که واقعاً درجه یکه و الحق که حس و حال دراماتیک رو خوب منتقل میکنه. اما خب، این نقاط قوت برای من نتونستن همهچیز رو نجات بدن.
مشکل اصلی من با روایت سریال بود. بهعنوان یه بیننده که با عشق سینما بزرگ شدم، حس کردم که ریتم داستان به شدت تحتالشعاع فلشبکهای طولانی و روابط عاطفیای قرار گرفته که خیلی وقتها به پیشبرد داستان اصلی کمکی نمیکردن. یه تعلیق خوب رو شروع میکردن، اما یهو میبردنمون به یه خاطرهی بیربط که تنش رو کاملاً میخوابوند. این عقبوجلو رفتنها برای من ریتم رو آزاردهنده کرده بود.
دوم، بحث شخصیتپردازیه. پروفسور بدون شک نابغهست، اما گاهی هوش سرشارش به طرز غیرقابل باوری به شانس گره میخورد. برای منِ بیننده، مرز بین نبوغ و معجزه یه کم زیادی تار شد. از طرفی، توکیو به عنوان راوی اصلی، انقدر تصمیمهای تکانشی و پرریسک میگرفت که حس میکردم منطق رو فدای درام کرده. درحالیکه میشد این شخصیت رو عمیقتر و پیچیدهتر از یک روح سرکش صرف طراحی کرد.
و نکتهی آخر، بحث مضمون مقاومت و شورش بود. به نظرم شروع این تم بسیار درخشان بود، نماد ماسک دالی و آهنگ بلا چاو واقعاً نمادین شدن. اما هرچی جلوتر رفتیم، حس کردم این مضمون یه کم زیادی گلدرشت و مصرفی شد. انگار که از دل یک جنبش عمیق، یه برند تبلیغاتی بیرون اومده باشه.
در نهایت، Money Heist رو یه سرگرمی پرزرقوبرق میدونم که بیشک تونسته میلیونها نفر رو میخکوب کنه و این واقعاً تحسینبرانگیزه. اما برای منِ مخاطب، عمق و باورپذیریاش به اندازهی شهرتش نبود. شاید اگر کمدی-درام بودنش رو جدیتر میگرفتن، بیشتر به دلم مینشست.
بازم میگم، سینما جای سلیقههاست. ممکنه شما همین موارد رو بزرگترین نقاط قوت سریال بدونید. نوش جانتون. ولی من ترجیح میدم برم سراغ سرقتهایی که یکم کمتر حرف میزنن و بیشتر عمل میکنن.