دختری 10 ساله در نقل مکان خانوادهاش به حومه ی شهر، در دنیایی سرگردان می شود که توسط خدایان، جادوگرها، و هیولاها اداره میشود؛ جایی که انسانها به شکل حیوانات در می آیند…
«شهر اشباح» روایت سه بحران درهمتنیده است: بحران هویت فردی (گم شدن اسم و تبدیل شدن به ابژه)، بحران اجتماعی (سرمایهداری که انسان را به خوک مصرفگرا تبدیل میکند) و بحران زیستمحیطی (فراموشی خدایان طبیعت و آلودگی رودخانهها) – و هر سه بحران ریشه در یک چیز دارند: «جدایی» از خود، از دیگران و از زمین. اما فیلم این بحرانها را از طریق ساختار رویاگونه و نشانهشناسی عمیق خود «نشان میدهد»، نه «درس» میدهد. راه حل ارائهشده نیز در هر سه سطح یکسان است: «به خاطر آوردن اسم» (یعنی هویت اصیل و خاطرات پیونددهنده) و «مراقبت کردن» به جای جنگیدن و کشتن. چیهیرو بر خلاف قهرمانان پسر در فیلمهای شونن، تنها نمیرود و دشمن را نابود نمیکند؛ او مدارا میکند، به روح رودخانه آلوده کمک میکند، به نو-فیس (سایه طغیانکرده) پناه میدهد و با هاکو (آنیموس یا بخش مرد درون زن) ارتباط برقرار میکند تا اسم گمشدهاش را باز یابد. در این مسیر، او سه «مادر» را پشت سر میگذارد: مادر واقعی بیتوجه که خوک میشود، مادر جانشین سمی (یوبابا) که قدرت بیمهربانی را نمایندگی میکند، و در نهایت مادر درونی خودش که از راه مراقبت از دیگران ساخته میشود. فیلم در لایه نقد سرمایهداری نشان میدهد که نظام حمام ارواح با دزدیدن اسم و تبدیل طلا به خاک، انسان را به کارگری بینام و خوکصفت تقلیل میدهد که فقط میخورد و میخوابد و کار میکند؛ و در لایه زیستمحیطی تأکید میکند که مدرنیته با پر کردن رودخانهها، رها کردن پارکهای تفریحی نیمهکاره در دل جنگل و فراموشی هشتمیلیون خدای شینتو، طبیعت را زخمی و ارواح را سرگردان کرده است. اما چیهیرو با تمیز کردن دستی روح رودخانه، سوار شدن بر قطار یکطرفه روی آب (نماد گذار به بلوغ و عبور از رودخانه مرگ) و پذیرش سایه (نو-فیس) به جای طرد آن، نشان میدهد که «سوژگی زنانه» – یعنی «من شدن» – نه از راه غلبه و رقابت، که از راه صبوری، همدلی، ارتباط و مراقبت ممکن است؛ و تنها با حفظ اسم واقعی و انتخابهای کوچک روزمره (مثل خوردن یک کلوچه ساده به جای طلا) میتوان در دل نظام زندگی کرد بدون آنکه تبدیل به خوک شد. پیام نهایی فیلم در یک جمله این است: هویت تو نه در کیف پول، نه در اسم تحمیلی دیگران و نه در ماشین پدرت است؛ هویت تو در خاطراتی است که تو را به دیگران و زمین پیوند میدهد و در مراقبتی که هر روز انتخاب میکنی – اگر این را فراموش کنی، خوک میشوی؛ اگر به خاطر بیاوری و قطار یکطرفه را سوار شوی، به جای دیگری خواهی رفت.
عاااالی بود حرف نداشت.قشنگ قابلیت اینو داره ده ها بار ببینم. تصویر سازی و خلق کارتر ها بی نقص بود. دو ساعت تمام کیف کردم و لذت بردم.حتی اگر انیمه باز هم نیستی( من کلا تو عمرم ۳تا انیمه دیدم) حتما نگاه کن.
تو ذهنت مریضه نگاهت منفیه و یه انیمه با دنیای تخیلیو فانتزی رو درک نمیکنی، دلیل نمیشه چنین چرتوپرتی رو بنویسی.تو بشین مختارنامه و یوسف پیامبر ببین چون اونا حقیقته با ذهن سالم.