آیا پزشکی که بدن انسان را میشناسد اما درد انسان را نمیفهمد، واقعاً پزشک است؟
در آخرین همکاری توشیرو میفونه با آکیرا کوروساوا، میفونه در نقش ریش قرمز، یکی از متفاوتترین نقشهای کارنامهاش را بازی میکند.
این همان میفونهای نیست که در Rashomon یا Seven Samurai با انرژی حیوانی و خشونت منفجر میشود.
اینجا قدرت او از کنترل میآید.
ریش قرمز لازم نیست زیاد حرف بزند تا اتاق را در اختیار بگیرد. نگاه، سکوت، راه رفتن و حتی نحوه ایستادنش نوعی اقتدار ایجاد میکند. اما نکته مهمتر این است که کوروساوا او را صرفاً یک پزشک مهربان نمیسازد. ریش قرمز مهربان است نه چون آدم نرمی است؛ بلکه چون مسئولیت اخلاقی دارد. پس وظیفه پزشک فقط درمان بدن نیست، بلکه دفاع از شأن انسانی بیمار است.
اگرچه نام فیلم «ریش قرمز» است، اما قهرمان اصلی داستان در حقیقت دکتر یاسوموتو با بازی یوزو کایاما است. این تصمیم هوشمندی کوروساوا را نشان میدهد، چراکه اگر فیلم فقط درباره ریش قرمز بود، احتمالاً تبدیل به ستایش یک انسان بزرگ میشد. اما کوروساوا یک شخصیت بزرگسال و تقریباً کامل را در کنار یک جوان خودخواه قرار میدهد.
یاسوموتو در واقع مخاطب فیلم است. ما با او وارد کلینیک میشویم، ما هم ابتدا فکر میکنیم این بیماران، این محیط و این زندگی در سطح ما نیستند. اما همانطور که یاسوموتو تغییر میکند، نگاه ما هم تغییر میکند، و این یکی از ظریفترین ساختارهای تربیتی در فیلم است.
فیلم ایدهای بسیار زیبا را معنی میکند.
"گاهی انسان از طریق نجات دادن دیگری، خودش را نجات میدهد."
این ایده در مورد یاسوموتو هم صدق میکند. او هم در ظاهر آمده تا پزشک شود، اما در واقع خودش بیمار اخلاقی فیلم است.
کوروساوا چندین داستان کوچک را گسترش میدهد. رنج بیماران، عشق و فقدان، فقر، خشونت، استثمار، بیماری روانی، مرگ، کودکان کار و تنهایی. این داستانها در ظاهر فرعیاند، اما هر کدام بخشی از آموزش یاسوموتو هستند.
به همین دلیل ساختار فیلم بیشتر شبیه رمان اپیزودیک است تا یک فیلم سهپردهای کلاسیک. حتی برخی از منتقدان آن را اثری «دیکنزی» دانستهاند، چون مانند آثار چارلز دیکنز، جامعه را از طریق داستان آدمهای گوناگون به تصویر میکشد.
سیاهوسفید بودن فیلم یک انتخاب کاملاً دراماتیک است.
کوروساوا از نور و سایه برای جدا کردن وضعیتهای اخلاقی و روانی شخصیتها استفاده میکند. این موضوع در صحنههای مربوط به بیماران روانی و شخصیتهای آسیبدیده، دیدنی است.
یکی از جذابترین ویژگی ها در این فیلم، معماری قاب است.
در بسیاری از صحنهها شخصیتها پشت درها، پنجرهها، پردهها، ستونها یا چارچوبهای معماری قرار میگیرند. این فقط زیبایی بصری نیست بلکه کلینیک تبدیل به یک جهان کوچک میشود. کوروساوا با استفاده از عمق میدان و میزانسن، اجازه میدهد اتفاقات مختلف در یک قاب رخ دهند. در واقع گاهی لازم نیست دوربین به سمت شخصیت حرکت کند. شخصیتها درون قاب حرکت میکنند و داستان را با خودشان جابهجا میکنند.
در طراحی صحنه و لباس از وسایل قدیمی متناسب با دوره تاریخی استفاده شده. حتی لباسها و رختخوابها را برای مدت طولانی استفاده کردند تا ظاهرشان به شکل طبیعی فرسوده شود. نتیجه این وسواس این است که وقتی فیلم را میبینید، محیط ساختگی به نظر نمیرسد.
موسیقی ماسارو ساتو از دید بنده یک نقطه ضعف اجباری برای این اثر به حساب میاید.
فیلم بیشتر به سکوت، صدای محیط و لحظات اجازه میدهد کار خودشان را بکنند و این تصمیم از طرفی لازم است اما باعث میشود موسیقی بی اهمیت و غیر ضروری جلوه داده شود چرا که درد مردم، صدای بیمار، گریه کودک، سکوت پزشک، صدای محیط و مکثها همگی اهمیت دارند و موسیقی نمیتوانست کاتالیزور مناسبی برای تاثیر لحظات باشد.
شاید بزرگترین ایراد فیلم، طولانی بودن بیش از حد آن (۱۸۵ دقیقه) است. برخی اپیزودها فوقالعادهاند، اما بعضی بخشها احساس میشود فیلم میتوانست کوتاهتر باشد و همان مضمون را با قدرت بیشتری منتقل کند.
همچنین نگاه اخلاقی فیلم بسیار روشن است. کوروساوا تقریباً هیچوقت در این فیلم اجازه نمیدهد درباره ارزش اخلاقی ریش قرمز زیاد شک کنیم. این مسئله باعث میشود، اثر نسبت به برخی شاهکارهای پیچیدهتر کوروساوا، مثل Rashomon، از نظر ابهام اخلاقی سادهتر به نظر برسد.
در کل Seven Samurai درباره شجاعت
فیلم Rashomon درباره حقیقت
و Red Beard درباره انسانیت بود. شاید به همین دلیل است که با وجود تمام خشونت و تلخی موجود در آثار کوروساوا، این فیلم یکی از گرمترین آثار اوست.
7.95/10
در آخرین همکاری توشیرو میفونه با آکیرا کوروساوا، میفونه در نقش ریش قرمز، یکی از متفاوتترین نقشهای کارنامهاش را بازی میکند.
این همان میفونهای نیست که در Rashomon یا Seven Samurai با انرژی حیوانی و خشونت منفجر میشود.
اینجا قدرت او از کنترل میآید.
ریش قرمز لازم نیست زیاد حرف بزند تا اتاق را در اختیار بگیرد. نگاه، سکوت، راه رفتن و حتی نحوه ایستادنش نوعی اقتدار ایجاد میکند. اما نکته مهمتر این است که کوروساوا او را صرفاً یک پزشک مهربان نمیسازد. ریش قرمز مهربان است نه چون آدم نرمی است؛ بلکه چون مسئولیت اخلاقی دارد. پس وظیفه پزشک فقط درمان بدن نیست، بلکه دفاع از شأن انسانی بیمار است.
اگرچه نام فیلم «ریش قرمز» است، اما قهرمان اصلی داستان در حقیقت دکتر یاسوموتو با بازی یوزو کایاما است. این تصمیم هوشمندی کوروساوا را نشان میدهد، چراکه اگر فیلم فقط درباره ریش قرمز بود، احتمالاً تبدیل به ستایش یک انسان بزرگ میشد. اما کوروساوا یک شخصیت بزرگسال و تقریباً کامل را در کنار یک جوان خودخواه قرار میدهد.
یاسوموتو در واقع مخاطب فیلم است. ما با او وارد کلینیک میشویم، ما هم ابتدا فکر میکنیم این بیماران، این محیط و این زندگی در سطح ما نیستند. اما همانطور که یاسوموتو تغییر میکند، نگاه ما هم تغییر میکند، و این یکی از ظریفترین ساختارهای تربیتی در فیلم است.
فیلم ایدهای بسیار زیبا را معنی میکند.
"گاهی انسان از طریق نجات دادن دیگری، خودش را نجات میدهد."
این ایده در مورد یاسوموتو هم صدق میکند. او هم در ظاهر آمده تا پزشک شود، اما در واقع خودش بیمار اخلاقی فیلم است.
کوروساوا چندین داستان کوچک را گسترش میدهد. رنج بیماران، عشق و فقدان، فقر، خشونت، استثمار، بیماری روانی، مرگ، کودکان کار و تنهایی. این داستانها در ظاهر فرعیاند، اما هر کدام بخشی از آموزش یاسوموتو هستند.
به همین دلیل ساختار فیلم بیشتر شبیه رمان اپیزودیک است تا یک فیلم سهپردهای کلاسیک. حتی برخی از منتقدان آن را اثری «دیکنزی» دانستهاند، چون مانند آثار چارلز دیکنز، جامعه را از طریق داستان آدمهای گوناگون به تصویر میکشد.
سیاهوسفید بودن فیلم یک انتخاب کاملاً دراماتیک است.
کوروساوا از نور و سایه برای جدا کردن وضعیتهای اخلاقی و روانی شخصیتها استفاده میکند. این موضوع در صحنههای مربوط به بیماران روانی و شخصیتهای آسیبدیده، دیدنی است.
یکی از جذابترین ویژگی ها در این فیلم، معماری قاب است.
در بسیاری از صحنهها شخصیتها پشت درها، پنجرهها، پردهها، ستونها یا چارچوبهای معماری قرار میگیرند. این فقط زیبایی بصری نیست بلکه کلینیک تبدیل به یک جهان کوچک میشود. کوروساوا با استفاده از عمق میدان و میزانسن، اجازه میدهد اتفاقات مختلف در یک قاب رخ دهند. در واقع گاهی لازم نیست دوربین به سمت شخصیت حرکت کند. شخصیتها درون قاب حرکت میکنند و داستان را با خودشان جابهجا میکنند.
در طراحی صحنه و لباس از وسایل قدیمی متناسب با دوره تاریخی استفاده شده. حتی لباسها و رختخوابها را برای مدت طولانی استفاده کردند تا ظاهرشان به شکل طبیعی فرسوده شود. نتیجه این وسواس این است که وقتی فیلم را میبینید، محیط ساختگی به نظر نمیرسد.
موسیقی ماسارو ساتو از دید بنده یک نقطه ضعف اجباری برای این اثر به حساب میاید.
فیلم بیشتر به سکوت، صدای محیط و لحظات اجازه میدهد کار خودشان را بکنند و این تصمیم از طرفی لازم است اما باعث میشود موسیقی بی اهمیت و غیر ضروری جلوه داده شود چرا که درد مردم، صدای بیمار، گریه کودک، سکوت پزشک، صدای محیط و مکثها همگی اهمیت دارند و موسیقی نمیتوانست کاتالیزور مناسبی برای تاثیر لحظات باشد.
شاید بزرگترین ایراد فیلم، طولانی بودن بیش از حد آن (۱۸۵ دقیقه) است. برخی اپیزودها فوقالعادهاند، اما بعضی بخشها احساس میشود فیلم میتوانست کوتاهتر باشد و همان مضمون را با قدرت بیشتری منتقل کند.
همچنین نگاه اخلاقی فیلم بسیار روشن است. کوروساوا تقریباً هیچوقت در این فیلم اجازه نمیدهد درباره ارزش اخلاقی ریش قرمز زیاد شک کنیم. این مسئله باعث میشود، اثر نسبت به برخی شاهکارهای پیچیدهتر کوروساوا، مثل Rashomon، از نظر ابهام اخلاقی سادهتر به نظر برسد.
در کل Seven Samurai درباره شجاعت
فیلم Rashomon درباره حقیقت
و Red Beard درباره انسانیت بود. شاید به همین دلیل است که با وجود تمام خشونت و تلخی موجود در آثار کوروساوا، این فیلم یکی از گرمترین آثار اوست.
7.95/10
برای کسانی که عجب و غرور دارند و فکر میکنند از دماغ فیل افتادهاند (خیلیها مثل خودم) خوب هست