اون رائفیپور الدنگ هم از بدبختیهای ملت ماست که با بلغور کردن یک سری حرف بیربط، اینجوری نقد درست و واقعی رو به لجن کشیده.
ولی نقد آثار هنری دقیقا به ربط دادن گوز به شقیقه اتفاق میفته، چون همه چیز توی این دنیا به هم ربط داره. فیلم شاینینگ کوبریک رو دیدی؟ خیلی از بزرگترین منتقدهای سینمایی دنیا، داستان اون فیلم رو (یک نویسنده که در یک هتل برفی دیوونه میشه و شروع به کشتن خونوادهی خودش می کنه) مربوط دونستن به تاریخ کشتار سرخپوستان توسط مهاجرین اولیهی آمریکا. یا خیلی از آثار لینچ (و ویلنو که خیلی به لینچ علاقه داره) رو نمیشه بدون دونستن تئوریهای زبانشناسی و روانکاوی (خصوصا لکان) درست متوجه شد.
البته من هم خیلیها رو دیدم که وقتی سعی میکنی آثار رو اینجوری بهشون توضیح بدی، گارد میگیرند و دوست ندارن چیزی به غیر از چیزی که خودشون قبلا یاد گرفتن یا استنتاج کردن رو بشنوند (چون در واقع خیلی از مردم دوست ندارند از محدودهی امنی که فکر میکنند توش همهچیز رو میدنند بیرون بیان) حالا اگه شما نمیخوای توی چیزی عمیق بشی و بهش به چشم سرگرمی عصر جمعه نگاه میکنی میل خودته. ولی هر کس به اندازه ی ظرفیتش توی این دنیا ارتباطات میون این چیزها درک می:نه. این جور تحلیل آثار خیلی پیشینه و سنت قویای دارند و بیش از ۷۰-۸۰ ساله که منتقدان همه جای دنیا این شکلی به آثار نگاه میکنند (سرچ کنید مکتب فرانکفورت چیست). حالا این که فیلم و سریاله. اگه نقدها در مورد آثار موسیقیایی رو بشنوی چی میگی. (اگه توانایی خوندن متنهای طولانی رو داری پیشنهاد میکنم مقالهی «تئودور آدورنو، پینکفلوید و هذیانِ ازخودبیگانگی» در وبسایت فلسفیدن رو ببینی)
اون کاری هم که رائفی پور داره سعی میکنه اداش رو دربیاره، یک علم خیلی سطح بالا در نقد آثاره که بهش میگن علم سمنتیک یا نشانهشناسی. به غیر از اون تکنیکهای تأویل و هرمونوتیک هم هستند که سعی میکنند با پر کردن جای خالی میان خطوط، پیامهای واقعی نهفته توی آثار رو متوجه بشند. پیامهایی که حتی خالق آثار هم شاید متوجهشون نبوده. (فکر کنم توی میاندهانتر بود که میگفت، هر قاتل زنچیرهای که قتلی انجام میده، اطلاعات زیادی از زندگیش رو توی این کارش به جا میذاره). حالا اثر هنری که جای خودش رو داره.
کی به شما گفته الفهای تاریکی (سیندار) به خاطر این که نور «سرزمین خدایان» یا همون والینور بهشون نتابیده شدند الف تاریکی؟ الفهای تاریکی الفهایی هستند که از قبل دو درخت روشنایی در سرزمین میانه زندگی کردند و هیچوقت به اونحجا کوچ نکردن. در واقع سرزمین اصلی که الفها (فرزندان اول ایلوواتار) در اون بیدار شدند، همون سرزمین میانه است. و هیچ ربطی هم به سیاه پوست بودن یا نبودنشون نداره
عزیزم ۷۰ سال پیش دقیقا، اوج فلسفهی فاشیسم و نژادپرستی در اروپا، خصوصا انگلستان بوده. طبیعی هم هست که یک اروپایی نژادپرست (بهتره بگیم علاقهمند به ریشههای ساکسون-نورمنی خودش) وقتی بخواد کتابی در راستای عقایدش بنویسه، اون کتاب بر گرفته از سنتها و فرهنگ مردم خودشه و مردم خودش رو ستایش میکنه. حالا شاید این به نظرت نژادپرستی نیاد. ولی هست. همون طور که وقتی فردوسی میگه «هنر نزد ایرانیان است و بس»، این هم نژادپرستیه.
نکتهی دیگه اینه که باید یک مقدار در مورد انگیزههای تالکین برای ساختن دنیای آردا اطلاع داشته باشید. تالکین از اصلیترین خواستههایی که داشت، ساختن یک روایت اسطورهای برای انگستان بود (شبیه کاری که فدوسی و شعرای قبل از اون مقل دقیقی و غیره با نوشتن شاهنامه قصد داشتن برای ایران انجامش بدن). چون که حتی اسطورهی آرتور شاه، کملوت و شوالیههای میزگرد در واقع داستان تسلط اقوام نورمن بر بریتانهاست. (البته بعضی جاها دیدم که ادعا شده آرتور یک افسر رومی یا سلت از اهالی ولز بوده). و بقیهی موضوعات رو هم میشه با گذاشتن کنار این قضیه فهمید.
در انتها، آقا ولله من نگفتم چون ۹۰ درصد شخصیتها سفید هستند پس تالکین نژاد پرسته. من میگم نژادپرسته چون شخصیتهای خوب همه بلوند و چشم رنگی هستند و اقوام پست متحد سائورون یا ملکور رنگین پوست. نه خیر الف سیاه هم نداریم توی کتاب. الفهای سیندار یا تاریکی رو داریم که هیچ وقت به والینور مهاجرت نکردند و عموما موهای مشکی دارند. (البته فکر میکنم توی الفهای والینور هم موهای به مشکی اشاره شده بود، یادم نیست و مطمئن نیستم.)
جایی هم که میگم به صورت ضمنی به قضیه در سریال اعتراض شده، همونجاییه که الف فرمانده به رفیق سیاهپوستمون با نفرت میگه: «اینها همشون متحدد سائورون هستند» یا وقتی اون هم به نازنین بنیادی میگه «مردم این منطقه و نژاد از قدیم متحدین سائورون بودن» که با اعتراض نازنین بنیادی میگه ببخشید. (یا همچین چیزی)
ببین موضوع اینه که الان کشورهای اروپایی و آمریکا تعداد زیادی اقلیت نژادی داره که خیلیهاشون دیگه جزوی از اون ملت به حساب میان. مثلا سیاه پوستان، خصوصا آمریکاییهاشون دیگه اصلا نمیدونند که از کدوم نقطه آفریقا به بردگی گرفته شدن و از اصل و نسبشون کاملا بیخبرند. چندین و چند نسل هم توی فرهنگ آنگلو-ساکسون بزرگ شدن. برای همین طبیعیه اگه بخوان اونها رو هم توی فرهنگشون بهشون سهمی بدن، باید توی داستانهایی که ریشههای یک ملت هستند دخیل بشن. برای همین اگه -فرضا- از یک سیاه پوست آمریکایی دربارهی تاریخ و ادبیاتش بپرسی، بهت تاریخ و نویسندههای کنگو رو معرفی نمیکنه. ادبیات امریکا رو میشناسه (حالا شاید چند تا سیاه پوست هم اون وسطا بگه)
حالا شاید باز هم این شرایط به نظرت مسخره بیاد. ولی موضوع اینه که اگه یک گروه نژادی یا قومی از هر کشوری احساس کنند در اون ملت غریبه هستند، در طولانی مدت تبدیل به یک گروه متخاصم و خطرناک میشن. و این سیاستگذارها هم این رو میدونند.
البته شما شاید باز هم خوشت نیاد از این قضیه، ولی یک سر دیگهی مثبتش اینه که شمای ایرانی اگه فردایی بری کانادا و پاسشون رو بگیری، دیگه «کانادایی» حساب میشی (برخلاف آلمان که هیچوقت کاملا آلمانی به حساب نخواهی اومد، حتی اگه بیست سال هم اونجا باشی) و میتونی انتظار همون حمایت قانونی ازشون داشته باشی که اینجا توی ایران آرزوش رو داشتیم.
ولی نقد آثار هنری دقیقا به ربط دادن گوز به شقیقه اتفاق میفته، چون همه چیز توی این دنیا به هم ربط داره. فیلم شاینینگ کوبریک رو دیدی؟ خیلی از بزرگترین منتقدهای سینمایی دنیا، داستان اون فیلم رو (یک نویسنده که در یک هتل برفی دیوونه میشه و شروع به کشتن خونوادهی خودش می کنه) مربوط دونستن به تاریخ کشتار سرخپوستان توسط مهاجرین اولیهی آمریکا. یا خیلی از آثار لینچ (و ویلنو که خیلی به لینچ علاقه داره) رو نمیشه بدون دونستن تئوریهای زبانشناسی و روانکاوی (خصوصا لکان) درست متوجه شد.
البته من هم خیلیها رو دیدم که وقتی سعی میکنی آثار رو اینجوری بهشون توضیح بدی، گارد میگیرند و دوست ندارن چیزی به غیر از چیزی که خودشون قبلا یاد گرفتن یا استنتاج کردن رو بشنوند (چون در واقع خیلی از مردم دوست ندارند از محدودهی امنی که فکر میکنند توش همهچیز رو میدنند بیرون بیان) حالا اگه شما نمیخوای توی چیزی عمیق بشی و بهش به چشم سرگرمی عصر جمعه نگاه میکنی میل خودته. ولی هر کس به اندازه ی ظرفیتش توی این دنیا ارتباطات میون این چیزها درک می:نه. این جور تحلیل آثار خیلی پیشینه و سنت قویای دارند و بیش از ۷۰-۸۰ ساله که منتقدان همه جای دنیا این شکلی به آثار نگاه میکنند (سرچ کنید مکتب فرانکفورت چیست). حالا این که فیلم و سریاله. اگه نقدها در مورد آثار موسیقیایی رو بشنوی چی میگی. (اگه توانایی خوندن متنهای طولانی رو داری پیشنهاد میکنم مقالهی «تئودور آدورنو، پینکفلوید و هذیانِ ازخودبیگانگی» در وبسایت فلسفیدن رو ببینی)
اون کاری هم که رائفی پور داره سعی میکنه اداش رو دربیاره، یک علم خیلی سطح بالا در نقد آثاره که بهش میگن علم سمنتیک یا نشانهشناسی. به غیر از اون تکنیکهای تأویل و هرمونوتیک هم هستند که سعی میکنند با پر کردن جای خالی میان خطوط، پیامهای واقعی نهفته توی آثار رو متوجه بشند. پیامهایی که حتی خالق آثار هم شاید متوجهشون نبوده. (فکر کنم توی میاندهانتر بود که میگفت، هر قاتل زنچیرهای که قتلی انجام میده، اطلاعات زیادی از زندگیش رو توی این کارش به جا میذاره). حالا اثر هنری که جای خودش رو داره.
نکتهی دیگه اینه که باید یک مقدار در مورد انگیزههای تالکین برای ساختن دنیای آردا اطلاع داشته باشید. تالکین از اصلیترین خواستههایی که داشت، ساختن یک روایت اسطورهای برای انگستان بود (شبیه کاری که فدوسی و شعرای قبل از اون مقل دقیقی و غیره با نوشتن شاهنامه قصد داشتن برای ایران انجامش بدن). چون که حتی اسطورهی آرتور شاه، کملوت و شوالیههای میزگرد در واقع داستان تسلط اقوام نورمن بر بریتانهاست. (البته بعضی جاها دیدم که ادعا شده آرتور یک افسر رومی یا سلت از اهالی ولز بوده). و بقیهی موضوعات رو هم میشه با گذاشتن کنار این قضیه فهمید.
در انتها، آقا ولله من نگفتم چون ۹۰ درصد شخصیتها سفید هستند پس تالکین نژاد پرسته. من میگم نژادپرسته چون شخصیتهای خوب همه بلوند و چشم رنگی هستند و اقوام پست متحد سائورون یا ملکور رنگین پوست. نه خیر الف سیاه هم نداریم توی کتاب. الفهای سیندار یا تاریکی رو داریم که هیچ وقت به والینور مهاجرت نکردند و عموما موهای مشکی دارند. (البته فکر میکنم توی الفهای والینور هم موهای به مشکی اشاره شده بود، یادم نیست و مطمئن نیستم.)
جایی هم که میگم به صورت ضمنی به قضیه در سریال اعتراض شده، همونجاییه که الف فرمانده به رفیق سیاهپوستمون با نفرت میگه: «اینها همشون متحدد سائورون هستند» یا وقتی اون هم به نازنین بنیادی میگه «مردم این منطقه و نژاد از قدیم متحدین سائورون بودن» که با اعتراض نازنین بنیادی میگه ببخشید. (یا همچین چیزی)
حالا شاید باز هم این شرایط به نظرت مسخره بیاد. ولی موضوع اینه که اگه یک گروه نژادی یا قومی از هر کشوری احساس کنند در اون ملت غریبه هستند، در طولانی مدت تبدیل به یک گروه متخاصم و خطرناک میشن. و این سیاستگذارها هم این رو میدونند.
البته شما شاید باز هم خوشت نیاد از این قضیه، ولی یک سر دیگهی مثبتش اینه که شمای ایرانی اگه فردایی بری کانادا و پاسشون رو بگیری، دیگه «کانادایی» حساب میشی (برخلاف آلمان که هیچوقت کاملا آلمانی به حساب نخواهی اومد، حتی اگه بیست سال هم اونجا باشی) و میتونی انتظار همون حمایت قانونی ازشون داشته باشی که اینجا توی ایران آرزوش رو داشتیم.