ارسطو یک بار داستانها رو به این صورت پردهبندی و بهش لقب دراماتیک داد (و من یک مقدار یونگ قاطیش میکنم تا برای شما قضیه عینیتر بشه): در ابتدا همهچیز در زندگی تحت درایت پدر خردمندی در آرامش و صلح میگذره. تا اینکه خائنی با کشتن پدر ( و احیانا فراچنگ آوردن مادر) باعث رانده شدن فرزند پسر از دیار خود و سفر اون به دنیای ناشناختهها، اسرار تاریک و هر چیز ترسناک دیگهای میشه. پسر داستان ما در طول این سفر، با راهنماییهای یک پیر خردمند سفرش رو پشت سر میگذاره، به دیار خودش برمیگرده و انتقام پدر مرحومش رو از خائنین و قاتلین میگیره. سپسپ خودش دوباره بر تاج و تخت میشینه و دوباره همهچیز به خوشی و خوبی و تا ابد ادامه پیدا میکنه.
این صورت بندی به شکلهای مختلف، وارد سینما هم شده بود. تا اینکه سینمایی به نام «موج نوی فرانسه» با پیشگامی کسانی مثل همین گدار، تروفو و غیره و غیره شکل جدید از سینما رو معرفی کردند: قهرمان یک نفر از جنس مردم عادیه، سفری رو پشت سر نمیگذاره و در انتها لزوما به کامیابی نمیرسه (بلکه خیلی وقتها زندگی از قبل از بدتر میشه) هدف اونها از ساختن چنین دنیای سینماییای، شبیه کردن هر چه بیشتر سینما به زندگی ما مردم عادی و شکستن ساختاهای از پیش تعریف شده و هزار پشتوانه فلسفی دیگه بود که من واقعا همش ر دنبال نکردم و یا اصلا بلد نیستم.
این فیلم به سادگی ثبت وقایع از یک قساوت چینی در نابودی فرهنگ و تمدن خودیه که با زهر کمونیسم تشدید و تقویت هم شده. در واقع و در یک نیمه فیلم شما قراره بعد کمی ماجراجویی عاشق تبت بشید و در نیمه بعدی، نابودی اون رو ببینید. فیلم زمانی که حدود 20 سال پیش از تلویزیون ایران بخش شد باعث شد خیلیها تحت تأثیرش قرار بگیرند و همه جا صحبت این فیلم جدید تلویزیون باشه. ببینید.
این فیلم یکی از فیلمهای کمتر قدردیده تارنتینوست که حتی کمتر کسی به بازی رابرت دنیرو در نقش یکی از بهترین بدترین شرورهای پست تاریخ سینما در اون اشاره میکنه. به اندازه آثار درخشانش از این فیلم انتظار نداشته باشید، ولی حتما ارزش یکبار دیدن رو داره (ولی نه با خانواده)
این فیلم رو برخلاف بقیه آثار تارانتینو خیلی دوست ندارم. مثل خیلی دیگه از فیلمهای تارانتینو، این فیلم هم ادای دینی به سینمای بدلکاری دیوانه وار دهه ۷۰ آمریکاست و برای صحنههای پشمریزونش، از هیچ بدلکاری استفاده نشده (اون خانم بازیگر خودش در واقع بدلکاره که برای اولین بار موفق شده بازیکگر هم باشه). دو طول فیلم با سه تا دیگه از فتیشهای تارانتینو هم رو به رو میشیم: ماشینهای ماسل آمریکایی، موسیقی کانتری و راک اند رول جنوب آمریکا و دخترهای خوشگا و BadAss با پاهایی ظریف و خواستنی
پدر من یک عاشق فیلمهای وسترن قدیمیه که تقریبا هر چی اثر کلاسیک توی این ژانر هست رو تو همون زمان خودش و بر پرده سینما ببینیه (خدا اون پدر و پسر رو بیامرزه و تف تو قبر همونی که میدونید) وقتی تیتراژ اول فیلم اومد یک نکته بامزه به من گفت که شما هم عمرا نمیدونید و نشنیدهاید: فیلمهای وسترنی که فونت زرد رنگ دارند، دوئل ندارند و این ویژگی برای فیلمهاییه که فونتشون قرمزه.
با حال و برخلف ناامیدی اولیه پدر، فیلم اونقدر درخشید که ما اصلا متوجه گذر زمان در دو ساعت و نیم نشدیم و میخکوب، سلسلهی دروغها و دیالوگها و معماهای فیلم در یک مسافرخونه شصت متری رو دنبال می کردیم.
من بار اولی که این فیلم رو دیدم واقعا از عظمت معنایی اثر حیرت زده شدم. همیشه گفته شده که این فیلم در واقع یک ادای دین به سینمای درجه دوی اکشنهای هنگکنگی- چنییه نیمه دوم قرن بیستمه که تارانتینو همیشه عاشقشون بود ( و حتی بعضی صحنهها رو برای یادآوری خاطره اونها از عمد سیاه و سفید کرده) با حال به نظر من این فیلم تحت تأثیر آموزههای بودایی در نکوهش انتقام هم هست. سوالی که فیلم برای من مطرح کرد (خصوصا در آخرین صحنهی فیلم و گریه بازیگر در کف حمام) این بود که: دنبال کردن انتقام تا کجا ارزشش رو داره؟ ایا بازیگر فیلم -که بدون ایم که متوجه بشیم تا همون آخرهاش اسمش رو نمیدونیم- در نهایت واقعا برنده شد؟
فیلم ادای دینهای دیگهای بندهای موسیقی ژاپنی، به انیمههای خشن و درجه یک دهه نودی، و به اوربن کالتهای یوکوهامایی و هزار تا چیز دیگه هم داره که باعث میشه شخصا و به عنوان یک نرد، هر بار از شدت و حجم خوره بودن تانیتینو در فیلدهای مختلف فرهنگ عامه شگفت زده بشم.
اگه میخواید بدونید این تارانتینو کیست که این همه عالم دیوانهی اوست، این فیلم یک انتخاب خیلی خفن و عالیه. ساختار تصادفی و غیرخطی فیلم رو تا حد خوبی میتونیم متأثر از قیلم شانس کور ساخته کیرستوف کیشلوفسکی بدونیم که دست بر قضا، همین فیلم در جشنواره کن گوی سبقت نخل طلایی بهترین فیلم رو ازفیلم قرمز همین کارگردان ببره. تارانتینو در جشنواره و در واکنش به خبرنگارانی که به هو ترجیح اون به کیشلوفسکی رو نقد میکردند، انگشت وسط (همون فاک یو :)) ) رو حواله هو کنندگان کرد.
فیلم نکتههای بانک زیادی داره که امکان نداره در بار اول تماشا متوجه بشید، مثلا این که مارسلوس وسط خیابون با دو تا لیوان قهوه چیکار میکرد و یا چرا وینست زمانی که سر و صداها را میشنید اونقدر راحت تو دستشویی نشسته بود.
ای فیلم یکی از شاهگارهای تارانیتوست. خودش هم توی فیلم به عنوان آقای قهوهای حضور داره. نکته جالب این که خواننده مشهور پینک Pink اسم هنری خودش رو از یکی از شخصیتهای به درد نخور این فیلم یعنی آقای پینک انتخاب کرده که الحق انتخاب برازندهایه. توی این فیلم یکی از درخشانترین جنبههای نبوغ تارانتینو رو میبینید: یک فیلم درباره سرقت بانک، که رد اون صحنه سرقت از بانک حذف شده و وجود نداره! فیلم تا لحظه آخر ما رو با حس تعلیق وحشتاکش شرحه شرحه میکنه و امکان نداره بتونید حدس بزنید که راز سربسته داستان چیه.
ارجاعات فیلم به وبنسنت وگا و سرنوشت مارسلوس والاس از داستان فیلم پالپ فیکشن هم از نکتههای بامزه این فیلمه
شاید خیلیهاتون ندونید کینهای که صربها از مسلمالنان بوسنی دارند نه به خاطر کینه دیرینه ناشی از جنایات عجیب غریب عثمانی در بالکان، که به خاطر همکاری این مسلمانان گوگولی با نازیها در زمان جنگ دوم؛ در حدی که تونسته بودند رسته وافن اس اس مخصوص خودشون رو داشته باشند و به نازیها در عملیاتی کردن سیاست «اسلاو خوب، اسلاو مرده است» کمک کنند. خب همون طوری که میدونید اسلاوها منقرض نشدند و مسلمانها پیروز. ولی این کینه به مدت طولانی به تسویه حساب تبدیل نشد و زیر نظر رهبری تیتیو تا سالها مسکوت موند. تا این که با مرگ تیتو، بوگسلاوی به یکباره از هم پاچید (و یکی از خفنترین تیمهای ملی فوتبال ممکن رو کنسل کرد) و حساب کتاب صربها با مسلمان مظلوم کوزوو شروع شد.
واضحا کارگردان این فیلم از این هیستوری هیچ اطلاعی نداشته و تنها هدف ساختن یک فیلم اسلشر از کثافت کاری دو کهنه کماندو و با ضد قهرمانی مقوایی بوده که کمی احساسات «وای ما آمریکاییهای وایت چقدر بدیم» رو ارضا کنه. بنابراین اگه دنبال یک فیلم عمیق با مفاهیم انسانی هستید، این فیلم رو نبینید. ولی اگ دلتون میخواد ببینید رابرت دنیرو بزرگ چقدر میتونه از تخت سلطنتش افول کنه و یکی دو ساعتی سرگرم بشید، این فیلم شاید ارزش اون یکی دو گیگ دانلود مجانی رو داشته باشه
این صورت بندی به شکلهای مختلف، وارد سینما هم شده بود. تا اینکه سینمایی به نام «موج نوی فرانسه» با پیشگامی کسانی مثل همین گدار، تروفو و غیره و غیره شکل جدید از سینما رو معرفی کردند: قهرمان یک نفر از جنس مردم عادیه، سفری رو پشت سر نمیگذاره و در انتها لزوما به کامیابی نمیرسه (بلکه خیلی وقتها زندگی از قبل از بدتر میشه) هدف اونها از ساختن چنین دنیای سینماییای، شبیه کردن هر چه بیشتر سینما به زندگی ما مردم عادی و شکستن ساختاهای از پیش تعریف شده و هزار پشتوانه فلسفی دیگه بود که من واقعا همش ر دنبال نکردم و یا اصلا بلد نیستم.
با حال و برخلف ناامیدی اولیه پدر، فیلم اونقدر درخشید که ما اصلا متوجه گذر زمان در دو ساعت و نیم نشدیم و میخکوب، سلسلهی دروغها و دیالوگها و معماهای فیلم در یک مسافرخونه شصت متری رو دنبال می کردیم.
فیلم ادای دینهای دیگهای بندهای موسیقی ژاپنی، به انیمههای خشن و درجه یک دهه نودی، و به اوربن کالتهای یوکوهامایی و هزار تا چیز دیگه هم داره که باعث میشه شخصا و به عنوان یک نرد، هر بار از شدت و حجم خوره بودن تانیتینو در فیلدهای مختلف فرهنگ عامه شگفت زده بشم.
فیلم نکتههای بانک زیادی داره که امکان نداره در بار اول تماشا متوجه بشید، مثلا این که مارسلوس وسط خیابون با دو تا لیوان قهوه چیکار میکرد و یا چرا وینست زمانی که سر و صداها را میشنید اونقدر راحت تو دستشویی نشسته بود.
ارجاعات فیلم به وبنسنت وگا و سرنوشت مارسلوس والاس از داستان فیلم پالپ فیکشن هم از نکتههای بامزه این فیلمه
واضحا کارگردان این فیلم از این هیستوری هیچ اطلاعی نداشته و تنها هدف ساختن یک فیلم اسلشر از کثافت کاری دو کهنه کماندو و با ضد قهرمانی مقوایی بوده که کمی احساسات «وای ما آمریکاییهای وایت چقدر بدیم» رو ارضا کنه. بنابراین اگه دنبال یک فیلم عمیق با مفاهیم انسانی هستید، این فیلم رو نبینید. ولی اگ دلتون میخواد ببینید رابرت دنیرو بزرگ چقدر میتونه از تخت سلطنتش افول کنه و یکی دو ساعتی سرگرم بشید، این فیلم شاید ارزش اون یکی دو گیگ دانلود مجانی رو داشته باشه