این اولین انیمهای بود که من دیدم (راستش اولین سریالی). ببینید، بد نیست، یعنی در واقع بده، ولی اوایل که داری انیمه میبینی تشتکت میپره از عمقش (تا اینکه MONSTER رو میبینی). ولی ببینید. اگه ندیدید، ریدید.
با اختلاف نوآورانهترین و پُستمُدرنترین سیتکامی که تلویزیونِ دههی اخیر به خودش دیده است. یکی دیگر از سریالهای که قادر به خنداندنتان در یک لحظه و گریاندنتان در لحظهای دیگر است. سریالی که در ابتدا شبیه به یک انیمیشنِ زیرکانه اما آشنا دربارهی هجوِ صنعتِ سرگرمی و هالیوود با محوریتِ ستارهی یک سیتکامِ دههی نود (ویل آرنت) در جدال با وضعیتِ جدیدش بهعنوانِ یک بازیگرِ فراموششده بود، خیلی زود نشان داد چیزی به مراتب عمیقتر و منحصربهفردتر است. «بوجک هورسمن» با نگاهی محزون و در عین حالِ رودهبُرکننده، افسردگی، اعتیاد، ضایعههای روانی، فرهنگِ سلبریتی، احساس پوچی، روانشناسی تغییر، احساس تنهایی و در یک کلام چگونگی یافتنِ خودتان در دنیایی ظالم و پُرهرج و مرج را پوشش میدهد.
«بوجک هورسمن» فقط مرزهای دیالوگنویسی، مونولوگنویسی، اپیزودهای قوطی کبریتی، شوخیهای بصری، داستانگویی غیرخطی، صداپیشگی و شخصیتپردازیهای باظرافت را گسترش نداد، بلکه استانداردهای هجو را هم بالا بُرد. رافائل باب واکسبرگ، خالقِ سریال فقط به نشانه گرفتن یک مشکل و سیخونک زدن به عاملانش بسنده نمیکند، بلکه او و تیمش عواقبِ آنها در طولانیمدت را دنبال میکنند و شاید در آینده راهحلهایشان را هم مطرح کنند. «بوجک هورسمن» میتواند هر چیزی باشد؛ از ماجراهای بیکلامِ بوجک در زیرِ اقیانوس تا مونولوگِ ۳۰ دقیقهای او در یک مراسم ترحیم.
یکی از مهمترین عناصری که بوجک را به شخصیتِ تاریک و درهمشکسته اما بسیار قابلدرک و قابللمسی تبدیل میکند، تمایل او به خوب بودن و شکستهای متوالی و دردناکش در این راه است. بوجک یک اسبِ تماما دربوداغون و افسرده است که ذهن و روحش عمیقا ضربهخورده است. این موضوع بهعلاوهی باورهای اشتباهش دربارهی معنای خوشبختی به اسبی منجر شده است که نمیتواند جلوی خودش را از خرابکاریهای بیشتر بگیرد. شاید در ابتدای یک اپیزود عزمش را جمع کند تا به اسب بهتری تبدیل شود و آدمهای اطرافش را کمتر زجر بدهد، اما ناگهان در پایان خودش را در حال سقوط بیشتر پیدا میکند. عنصر هوشمندانه و زیبای «بوجک هورسمن» به همین تلاشهای متوالی و شکستهای دردناک و سقوطهای عمیقتر مربوط میشود.
سازندگان به خوبی درک کردهاند که افسردگی و اندوهی که در هستهی مرکزی انسان لانه کرده است چیزی نیست که بشود بهراحتی از دستش خلاص شد. چیزی نیست که بشود با چهارتا حرف خوشگل و انگیزشی شکستش داد. مبارزه با آنها اصلا ساده نیست. بلکه خستهکننده است. قلق خاصی ندارد. باید آنقدر دست و پا بزنی تا شاید شنا کردن را بلد بشوی یا اگر در این کار موفق نشدی، محکوم به غرق شدن هستی.
شاید سختترین سریالِ این فهرست از لحاظ رتبهبندی. شاید هیچ سریالی در تاریخِ تلویزیون مثل «بازی تاج و تخت» موفق نشده باشد همزمان بالاترین درجاتِ کیفی و پایینترین سقوطهای ممکن را تجربه کند. «بازی تاج و تخت» دریایی از صفاتِ پارادوکسیکال است؛ هم رضایتبخش است و هم ناامیدکننده؛ هم منحصربهفرد و هم افتضاح؛ هم نبرد بلکواتر را دارد و هم میزبانِ نبردِ وینترفل است. دقیقا چگونه میتوان به نتیجهگیری درستی دربارهی سریالی که قویترین لحظاتش، مدیومِ تلویزیون را در گرد و خاکِ خودش به جا گذاشت و ضعیفترین لحظاتشان بهطرز خندهداری شلخته و بیمنطق بود رسید؟
گرچه چند فصلِ پایانی پُرمشکلِ سریال جلوی آن را از پیوستن به جمعِ بینقصترین سریالهای تلویزیون گرفت، اما واقعیت این است که همین که این سریال ساخته شده و همین که این سریال به محبوبیت رسید، بهگونهای چهرهی تلویزیون را با زلزلهای دگرگونکننده خراب کرد و از نو ساخت که حتی فصلِ فینالِ اسفناکش هم نمیتواند این حقیقت را تغییر بدهد؛ اقتباسِ «نغمهی یخ و آتش» به قلم جرج آر. آر. مارتین، پای چیزهای گرانقیمتی که تاکنون برای بلاکباسترهای هالیوودی کنار گذاشته شده بود را به تلویزیون باز کرد و یک سری کتابهای فانتزی نِردپسند را به پُربینندهترین سریالِ دنیا و موفقترین سریال تاریخ در جوایزِ اِمی تبدیل کرد.
کژوالترین بینندگانش را به تاریخدانانِ خاندانِ تارگرین تبدیل کرد و همه را شیفتهی کاراکترهای چندبُعدی و توئیستهای خونینش کرد. «بازی تاج و تخت» مقدارِ قابلتوجهای از محدودیتهای بودجهای و موضوعی تلویزیون را برداشت و شبکهها را بهطرز سراسیمهای بهدنبالِ پیدا کردنِ کتابهای فانتزی نِردپسندِ خودشان برای اقتباس فرستاد. همین که این سریال توانست در اکثر اوقات خطهای داستانی جداافتاده و کاراکترهای پُرتعدادش را درکنار یکدیگر نگه دارد، دستاوردِ بزرگی است و حتی با اینکه داستان همیشه در خدمتِ تواناییهای گروه بازیگرانش (مخصوصا لینا هیدی در نقش سرسی، پیتر دینکلیج در نقش تیریون و میسی ویلیامز در نقش آریا) نبود، ولی آنها دست به کارهای شگفتانگیزی برای دمیدنِ زندگی به دنیای موازی مارتین کردند.
جدیدترین سریالِ دههی اخیر که برخلافِ عمرِ کوتاهِ دو فصلیاش، طرفدارانِ دوآتیشهای جمع کرده است. «فلیبگ» که از فرزندانِ «لویی» حساب میشود، یکی دیگر از سریالهای دههی گذشته است که براساس انعطافپذیری احساسی و روایی ساخته شده است؛ یک مطالعهی شخصیتی در قالب یک کمدی بریتانیایی بددهن. ساختهی فیبی والتر-بریج در باب جنسیت، خانواده و دین فقط ۱۲ اپیزود به طول انجامید، اما کمدی تیز و بُرندهاش و احساساتِ پُردرد و رنجِ صادقانهاش هنوز هیچی نشده، آن را به یکی از نمادهای تلویزیون تبدیل کرده است.
کاراکترِ والتر بریج زنی افسرده که پشت سر هم سیگار میکشد، بهطرز شگفتانگیزی شلخته و درب و داغون است. «فلیبگ» روایتگرِ سگدو زدنِ این زن برای پیدا کردن راهش در دنیایی ظالم و پُرهرج و مرج و یافتنِ حقیقتِ زندگیاش در میان دریایی از چرت و پرت و مزخرف است. فلیبگ نمایندهی هرچیزی که زنان تحتفشار قرار میگیرند تا آنها را پنهان کنند است: او آواره، عصبانی، حسود، غمگین، پُرنیش و کنایه، بدبین و بذلهگو است و هر چیزی که به ذهنش میآید را رک و پوستکنده به زبان میآورد و حتی وقتی در شرایطی قرار دارد که نمیتواند این کار را انجام بدهد، با شکستنِ دیوار چهارم و مستقیما خطاب قرار دادنِ بینندگانش، اجازه نمیدهد احساسِ واقعیاش مخفی بماند.
همین که فلیبگ سعی میکند با مرگِ بهترین دوستش، رابطهی پُرتنشاش با خواهر و پدرش و درگیریاش با نامادری تنفربرانگیزش کنار بیاید، سریال به نگاهی پُر از اندوه در بابِ تنهایی و موشکافی خانوادهای که هرکدام از اعضای آن به شکلی شکستهاند که دیگر مثل گذشته درکنار یکدیگر چفت نمیشوند تبدیل میشود. بهترین لحظاتِ «فلیبگ» به اواخرِ فصل دوم که حول و حوشِ شیفتگی غیرقابلکنترلِ فلیبگ به یک کشیش جوان (اندرو اسکات یا جیمز موریاریتی خودمان) میچرخد اختصاص دارد. با اینکه سریال در کل فقط حدود چهار-پنج ساعت زمان دارد، ولی والتر بریج تکتک لحظاتش را با مهارت و دقتی بیکران طراحی کرده؛ او ما را با کمدی دیوانهوارش به خود نزدیک میکند و سپس، مشتهای بیرحمانهاش را روانهی قلبمان میکند.
به نقل از زومیت.
خلاصه بگم ماجرای یک جیندا و یک کیشیش (که در واقع، آره)
بعضی از سریالها محافظهکارانه عمل میکنند، بعضی سریالها بلندپروازی میکنند و در گروه سوم «باقیماندگان» قرار دارد که خودش را به یک موشکِ شاتل با هدف شلیک به یک بُعدِ موازی دیگر بسته است و در این کار موفق هم میشود. این سریال در حالی مقابل هرگونه توضیحی مقاومت میکند که همزمان دقیقا همان چیزی است که انتظارش را دارید. دو درصد از جمعیتِ سیاره زمین (معادل ۲۰ میلیون نفر) در اتفاقی که به واقعهی «عزیمت ناگهانی» معروف میشود، بهشکلی که نه علم و نه دین قادر به توضیح دادنِ آن است بهطور ناگهانی در یک چشم به هم زدن ناپدید میشوند. حالا چه میشود؟ سریالِ ماوراطبیعه/پسا-آخرالزمانی دیمون لیندلوف و تام پروتا که اقتباسی از رُمانی به همین نام به قلمِ پروتا است، به عواقبِ یک رویدادِ جهانی غیرقابلهضم اختصاص دارد. لیندولف قبلا با «لاست» نشان داده بود که به داستانهای معمایی علاقه دارد؛ شاید حتی بیش از اندازه. بنابراین تعجبی ندارد که پروژهی بعدیاش با یک راز آغاز شود. با این تفاوت که او در «باقیماندگان» علاقهای به حل کردنِ این راز ندارد. چرا که سریال تمام سوختِ دراماتیکش را از ماهیتِ غیرقابلتوضیحِ این راز تأمین میکند. برخلافِ «لاست»، عدم فراهم کردن پاسخ برای سوالاتِ فراوانتان در دیانای «باقیماندگان» بافته شده است؛ ما چه کسانی هستیم؟ وقتی میمیریم به کجا میرویم؟ کسانی که ناپدید شدند کجا رفتند؟
«بوجک هورسمن» فقط مرزهای دیالوگنویسی، مونولوگنویسی، اپیزودهای قوطی کبریتی، شوخیهای بصری، داستانگویی غیرخطی، صداپیشگی و شخصیتپردازیهای باظرافت را گسترش نداد، بلکه استانداردهای هجو را هم بالا بُرد. رافائل باب واکسبرگ، خالقِ سریال فقط به نشانه گرفتن یک مشکل و سیخونک زدن به عاملانش بسنده نمیکند، بلکه او و تیمش عواقبِ آنها در طولانیمدت را دنبال میکنند و شاید در آینده راهحلهایشان را هم مطرح کنند. «بوجک هورسمن» میتواند هر چیزی باشد؛ از ماجراهای بیکلامِ بوجک در زیرِ اقیانوس تا مونولوگِ ۳۰ دقیقهای او در یک مراسم ترحیم.
یکی از مهمترین عناصری که بوجک را به شخصیتِ تاریک و درهمشکسته اما بسیار قابلدرک و قابللمسی تبدیل میکند، تمایل او به خوب بودن و شکستهای متوالی و دردناکش در این راه است. بوجک یک اسبِ تماما دربوداغون و افسرده است که ذهن و روحش عمیقا ضربهخورده است. این موضوع بهعلاوهی باورهای اشتباهش دربارهی معنای خوشبختی به اسبی منجر شده است که نمیتواند جلوی خودش را از خرابکاریهای بیشتر بگیرد. شاید در ابتدای یک اپیزود عزمش را جمع کند تا به اسب بهتری تبدیل شود و آدمهای اطرافش را کمتر زجر بدهد، اما ناگهان در پایان خودش را در حال سقوط بیشتر پیدا میکند. عنصر هوشمندانه و زیبای «بوجک هورسمن» به همین تلاشهای متوالی و شکستهای دردناک و سقوطهای عمیقتر مربوط میشود.
سازندگان به خوبی درک کردهاند که افسردگی و اندوهی که در هستهی مرکزی انسان لانه کرده است چیزی نیست که بشود بهراحتی از دستش خلاص شد. چیزی نیست که بشود با چهارتا حرف خوشگل و انگیزشی شکستش داد. مبارزه با آنها اصلا ساده نیست. بلکه خستهکننده است. قلق خاصی ندارد. باید آنقدر دست و پا بزنی تا شاید شنا کردن را بلد بشوی یا اگر در این کار موفق نشدی، محکوم به غرق شدن هستی.
به نقل از زووم- ایت
گرچه چند فصلِ پایانی پُرمشکلِ سریال جلوی آن را از پیوستن به جمعِ بینقصترین سریالهای تلویزیون گرفت، اما واقعیت این است که همین که این سریال ساخته شده و همین که این سریال به محبوبیت رسید، بهگونهای چهرهی تلویزیون را با زلزلهای دگرگونکننده خراب کرد و از نو ساخت که حتی فصلِ فینالِ اسفناکش هم نمیتواند این حقیقت را تغییر بدهد؛ اقتباسِ «نغمهی یخ و آتش» به قلم جرج آر. آر. مارتین، پای چیزهای گرانقیمتی که تاکنون برای بلاکباسترهای هالیوودی کنار گذاشته شده بود را به تلویزیون باز کرد و یک سری کتابهای فانتزی نِردپسند را به پُربینندهترین سریالِ دنیا و موفقترین سریال تاریخ در جوایزِ اِمی تبدیل کرد.
کژوالترین بینندگانش را به تاریخدانانِ خاندانِ تارگرین تبدیل کرد و همه را شیفتهی کاراکترهای چندبُعدی و توئیستهای خونینش کرد. «بازی تاج و تخت» مقدارِ قابلتوجهای از محدودیتهای بودجهای و موضوعی تلویزیون را برداشت و شبکهها را بهطرز سراسیمهای بهدنبالِ پیدا کردنِ کتابهای فانتزی نِردپسندِ خودشان برای اقتباس فرستاد. همین که این سریال توانست در اکثر اوقات خطهای داستانی جداافتاده و کاراکترهای پُرتعدادش را درکنار یکدیگر نگه دارد، دستاوردِ بزرگی است و حتی با اینکه داستان همیشه در خدمتِ تواناییهای گروه بازیگرانش (مخصوصا لینا هیدی در نقش سرسی، پیتر دینکلیج در نقش تیریون و میسی ویلیامز در نقش آریا) نبود، ولی آنها دست به کارهای شگفتانگیزی برای دمیدنِ زندگی به دنیای موازی مارتین کردند.
به نقل از زووووو - میییت
سیزن دو MEH
سیزن سه پر بازیگر معروف + یک فروند 🍑 + H-INDEX بالا
سیزن چهار بلک لایوز مترزی ولی خوب (حاوی مقادیر مناسبی کریس راک)
کاراکترِ والتر بریج زنی افسرده که پشت سر هم سیگار میکشد، بهطرز شگفتانگیزی شلخته و درب و داغون است. «فلیبگ» روایتگرِ سگدو زدنِ این زن برای پیدا کردن راهش در دنیایی ظالم و پُرهرج و مرج و یافتنِ حقیقتِ زندگیاش در میان دریایی از چرت و پرت و مزخرف است. فلیبگ نمایندهی هرچیزی که زنان تحتفشار قرار میگیرند تا آنها را پنهان کنند است: او آواره، عصبانی، حسود، غمگین، پُرنیش و کنایه، بدبین و بذلهگو است و هر چیزی که به ذهنش میآید را رک و پوستکنده به زبان میآورد و حتی وقتی در شرایطی قرار دارد که نمیتواند این کار را انجام بدهد، با شکستنِ دیوار چهارم و مستقیما خطاب قرار دادنِ بینندگانش، اجازه نمیدهد احساسِ واقعیاش مخفی بماند.
همین که فلیبگ سعی میکند با مرگِ بهترین دوستش، رابطهی پُرتنشاش با خواهر و پدرش و درگیریاش با نامادری تنفربرانگیزش کنار بیاید، سریال به نگاهی پُر از اندوه در بابِ تنهایی و موشکافی خانوادهای که هرکدام از اعضای آن به شکلی شکستهاند که دیگر مثل گذشته درکنار یکدیگر چفت نمیشوند تبدیل میشود. بهترین لحظاتِ «فلیبگ» به اواخرِ فصل دوم که حول و حوشِ شیفتگی غیرقابلکنترلِ فلیبگ به یک کشیش جوان (اندرو اسکات یا جیمز موریاریتی خودمان) میچرخد اختصاص دارد. با اینکه سریال در کل فقط حدود چهار-پنج ساعت زمان دارد، ولی والتر بریج تکتک لحظاتش را با مهارت و دقتی بیکران طراحی کرده؛ او ما را با کمدی دیوانهوارش به خود نزدیک میکند و سپس، مشتهای بیرحمانهاش را روانهی قلبمان میکند.
به نقل از زومیت.
خلاصه بگم ماجرای یک جیندا و یک کیشیش (که در واقع، آره)
به نقل از زومیت