یعنی جیم کری یه تنه کل فیلم رو نگهداشته بود.
همیشه فکر می کردم که در مقایسه با کارگردان و فیلم نامه نویس، بازیگر تاثیر آنچنانی تو موفقیت فیلم نداره اما با این فیلم قشنگ قدرت بازیگری رو توی کیفیت و موفقیت یک فیلم فهمیدم.
1-به نظر می یاد که فیلم قرار بوده نمایشنامه باشه اما کارگردان یه دوربین خریده و گفته فیلمش کنیم. دلیل این حرفم هم اینه که خیلی از صحنه هایی که توش اتفاق می افته توی تئاتر جواب می ده نه فیلم.
2- فیلم به شدت سورئالیستی هست پس زیاد دنبال منطق، عقلانیت و علت و معلول نگردید.
3- بزرگ ترین مشکل فیلم نبود بودجه هست نه کمبود بودجه. مشخصه که اصلا پولی نبوده که خرج کنند.
4- فیلم به شدت نژاد پرستانه و ضد زن هست در حدی که مطمئنم جای دیگه ای اجازه تولید نمی گرفت و اگه می گرفت قطعا همه ی دست اندرکاران می رفتند زندان. (به خاطر همین دلیل من فیلم رو تموم نکردم)
5- اگه همه ی اینها رو در نظر بگیریم به نظرم فیلم خوبی می یاد و مشخصه که کارگردان (علارغم نژادپرست بودن و ضد زن بودن) کارش رو بلد بوده.
باید قبول کنیم که همه ی ما یک مارتی تو اعماق وجودمون داریم.
هممون فکر می کنیم که تافته ی جدا بافته هستیم. تنها شخصیت اصلی کل دنیا هستیم و دنیا وظیفه اش هست که بهترین ها رو بهمون بده.
اگه درخواست مهاجرت می دیم مطمئن هستیم که درخواستمون باید قبول بشه. اگه درخواست کار جایی می دیم مطمئن هستیم که کارفرما باید از خداش باشه که بین هزار نفر دیگه ما رو انتخاب کنه و کلی چیز دیگه.
حالا شاید واقعا بروز ندیم اما ناخودآگاه همیشه خودمون رو سرتر و مهمتر از بقیه می دونیم.
یه نکته ی جالب و تلخ هم زمانی بود که داشتم فیلم رو می دیدم. گفتم که مارتی به هر کاری دست می زد تا بشه قهرمان پینگ پونگ جهان و اون دختره هم به هر کاری دست می زد که فقط یه زندگی معمولی داشته باشه. نمی دونم چرا اما به صورت ناخودآگاه با خودم فکر کردم که کار دختره زشت تر هست. حداقل برای کارهایی که انجام می ده دلایل قابل قبولی نداره.
اونجا بود که فهمیدم از نظر فرهنگی مشکل دارم و باید روی خودم کار کنم.
نشستم نگاه کردم، دیدم زیر نویس داره!!
پشمام ریخت!
ولی این رو به چشم یک سریال با یک داستان نبینید. چندین داستان هست که در کنار هم روایت می شه.
این سریال اینقدر بد و بی کیفیت بود که وسط فصل دوم ول کردم.
خییلییی بد بود.
این سریال بهم نشون داد که حتی آمریکا هم می تونه سریال خیلی بد بسازه.
همیشه فکر می کردم که در مقایسه با کارگردان و فیلم نامه نویس، بازیگر تاثیر آنچنانی تو موفقیت فیلم نداره اما با این فیلم قشنگ قدرت بازیگری رو توی کیفیت و موفقیت یک فیلم فهمیدم.
1-به نظر می یاد که فیلم قرار بوده نمایشنامه باشه اما کارگردان یه دوربین خریده و گفته فیلمش کنیم. دلیل این حرفم هم اینه که خیلی از صحنه هایی که توش اتفاق می افته توی تئاتر جواب می ده نه فیلم.
2- فیلم به شدت سورئالیستی هست پس زیاد دنبال منطق، عقلانیت و علت و معلول نگردید.
3- بزرگ ترین مشکل فیلم نبود بودجه هست نه کمبود بودجه. مشخصه که اصلا پولی نبوده که خرج کنند.
4- فیلم به شدت نژاد پرستانه و ضد زن هست در حدی که مطمئنم جای دیگه ای اجازه تولید نمی گرفت و اگه می گرفت قطعا همه ی دست اندرکاران می رفتند زندان. (به خاطر همین دلیل من فیلم رو تموم نکردم)
5- اگه همه ی اینها رو در نظر بگیریم به نظرم فیلم خوبی می یاد و مشخصه که کارگردان (علارغم نژادپرست بودن و ضد زن بودن) کارش رو بلد بوده.
هممون فکر می کنیم که تافته ی جدا بافته هستیم. تنها شخصیت اصلی کل دنیا هستیم و دنیا وظیفه اش هست که بهترین ها رو بهمون بده.
اگه درخواست مهاجرت می دیم مطمئن هستیم که درخواستمون باید قبول بشه. اگه درخواست کار جایی می دیم مطمئن هستیم که کارفرما باید از خداش باشه که بین هزار نفر دیگه ما رو انتخاب کنه و کلی چیز دیگه.
حالا شاید واقعا بروز ندیم اما ناخودآگاه همیشه خودمون رو سرتر و مهمتر از بقیه می دونیم.
یه نکته ی جالب و تلخ هم زمانی بود که داشتم فیلم رو می دیدم. گفتم که مارتی به هر کاری دست می زد تا بشه قهرمان پینگ پونگ جهان و اون دختره هم به هر کاری دست می زد که فقط یه زندگی معمولی داشته باشه. نمی دونم چرا اما به صورت ناخودآگاه با خودم فکر کردم که کار دختره زشت تر هست. حداقل برای کارهایی که انجام می ده دلایل قابل قبولی نداره.
اونجا بود که فهمیدم از نظر فرهنگی مشکل دارم و باید روی خودم کار کنم.
فیلم کاملا سرگرم کننده و جذابه. این امتیازش هم الکیه. در بدترین حالت باید 6.5 باشه.