انفعال فرانسه در مقابل هیتلر، در عوض با واکنش تهاجمی آلمان و اشغال این کشور مواجه شد. انفعال انگلیس هم تا سال 1940 ادامه داشت، زمانی که حتی دولت انگلیس در آستانه امضای یک پیمان اتحاد و همکاری با ایتالیای موسولینی بود، پیمانی که عملا آلمان نازی را در اروپا بیرقیب میکرد و کل قاره را تحت اختیار آلمان در میآورد...
با این حال در مقابلِ چمبرلین، نخست وزیر انگلیس که قبلا چکسلواکی را تقدیم هیتلر کرده بود و معاهده با ایتالیا را هم دنبال می کرد، وینستون چرچیل قرار داشت که مخالف این پیمان و معتقد به لزوم دخالت فعالانه و هرچه سریعتر انگلیس در جنگ بود. او در مبارزات خود پیروز شد و به نخستوزیری رسید. در واقع اعلام جنگ انگلیس به آلمان اگرچه به شکل لفظی در سپتامبر 1939 و بلافاصله پس از حملۀ آلمان به لهستان اتفاق افتاد، اما در عمل با رسیدن چرچیل به نخستوزیری در 10 می 1940، و رد کردن توافق صلح با ایتالیا رخ داد، و از آن پس انگلیس فعالانه با آلمان وارد نبرد شد. شرح این ماجراها و نخستوزیر شدن چرچیل و دیدگاههای او و مقابلهاش با چمبرلین در فیلم جذاب تاریکترین ساعت آمده است که فکر نمی کنم کسی از تماشایش پشیمان شود.
هفتاد و چهار سال طول کشید تا واقعیت آن اتفاقاتی که در آن روزهای پرالتهابِ ترور هایدریش - مقام عالی رتبۀ نازی و فرماندارِ چکسلواکیِ اشغال شده - در پراگ، پایتخت چکسلواکی افتاد، بر پردۀ سینما به تصویر کشیده شود، اما این زمان طولانی قطعا ارزشش را داشت، چرا که این اتفاق به بهترین شکل با ساخت فیلمِ آنتروپوید رخ داد. شاید شما هم با تماشای فیلم، با من همنظر شوید که بازی کیلین مورفی در نقش جوزف گابچک، بهترین بازی اوست، نمایشی عمیق و نافذ که به این سادگیها فراموش نخواهید کرد. اما حتما باید این هشدار را بدهم که آنتروپوید فیلمی تلخ، و شاید بهتر بگویم، بسیار تلخ است. بنابراین مراقب باشید، چون احتمال زیادی وجود دارد که بعد دیدنش حالتان متغیر شود. اگر چنین فیلمهایی به شما نمیسازد حتما از آن دوری کنید، اما اگر مشکلی با این جنبه ندارید، به هیچوجه، به هیچوجه، این شاهکار را از دست ندهید، چرا که از آن فیلمهایی است که با گذر زمان، عیارش بیشتر و بیشتر مشخص خواهد شد...
کمتر فیلم موفقی وجود دارد که در زمان جنگ جهانی، دربارۀ جنگ ساخته شده باشد. در همان سال 1942 و در اوج جنگ و اوج اقتدار آلمان، فریتز لانگ فیلم جلادان هم میمیرند را بر اساس ماجرای ترور هایدریش - مقام عالی مرتبۀ حزب نازی و فرماندار چکسلواکیِ اشغال شده - ساخت، و با چنین فیلمی، رزومۀ متنوع خودش را تکمیل کرد! این در حالی بود که در آن زمان تنها چیزی که از ترور در آمریکا دانسته میشد وقوع آن، و سرکوب و کشتارِ وحشتناکِ پیامدِ آن بود. بنابراین فیلم صرفا برگرفته از این اتفاق، و متفاوت از آن چیزیست که در واقعیت اتفاق افتاده است. اگر می خواهید اتفاقات واقعیِ این ماجرا را ببینید، به تماشای فیلم آنتروپوید بنشینید! با این حال لانگ با توانمندیِ خود، توانسته به این بهانه، اثر انسانی، دیدنی و ارزشمندِ دیگری را خلق کند، که فکر میکنم از تماشای آن لذت ببرید. برای خود من جالبترین نکتۀ این فیلم، ساخت چنین فیلم درست و حسابیای آن هم وسط جنگ بود.
فیلم که بر اساس خاطرات یک نوجوان انگلیسی است که از خانوادۀ خود جدا میافتد و سالهای جنگ را در اردوگاهِ ژاپنیها میگذراند. روایت کردنِ فیلم بر اساس ماجرای یک قهرمان نوجوان، قطعا ریسک عدم موفقیت تجاری را نیز بهدنبال داشته است. اما اسپیلبرگِ بزرگ با پذیرش این ریسک، مانند کاری که در فیلم ایتی (.E.T) انجام داد، نشان داد که برای نسل آیندهساز اهمیت ویژهای قائل است، و این از دید من ارزشمندترین نکته دربارۀ این فیلمِ دلنشین است.
راستی، بازیگر نوجوان همان کریستین بِیلِ معروف است ;)
من عقیده دارم که چیزی بیش از اینها اتفاق افتاده که اینطور مخاطب را از خود بیخود کرده است. برای چنین واکنشی، باید از تحلیلهای سطحیِ معمول، و اتفاقات تکراری و کسالتآورِ در سطحِ خودآگاه گذشت، و ریشه را در لایههایی عمیقتر از خود جستجو کرد که چنین منقلب شده است. من عمیقا اعتقاد دارم که آن کسی که آن طور از خود بی خود به تشویق ممتد میایستد، همان کسی نیست که قبل و بعد فیلم بوده است و خواهد بود، بلکه لایههای عمیقتری از اوست که با فیلم ارتباط برقرار کرده، پیام یا انرژیای بسیار عمیق و عظیم را دریافت کرده، و در آن زمان، آنطور به جوش و خروش آمده است که نشود بعدش هیچجوره با توصیفات و تعریفات معمول از فیلمها، توجیهش کرد... شاید پیامی از جنس بازگشت به خانهای بسیار بسیار کهنتر، عظیمتر و باشکوهتر، اما هرچه که هست، چیزی از جنس دریافت و حسِ مستقیم و هدفگیری شده برای لایههای عمیقتر، چیزی که نشود در سطحِ خودآگاه به راحتی توصیفش کرد...
این فیلم قطعا بهترین اثر گیلرمه دلتورو، و از بهترین آثار تاریخ سینما، هست و خواهد بود...
چه بسا آن تماشاچیان هم پس از بازگشت به خانه و با فروکش کردن هیجانات، این سوالات را از خود پرسیده باشند. برای چه 22 دقیقه ایستاده تشویق کردم؟ بازیهای عالی؟ بله، شاید او هم با من همعقیده باشد که مثلا بازی فوقالعادۀ سرگی لوپز، بهترین نمایشی است که تا کنون از یک شخصیت نظامی با دیسیپلین، قاطع، با صلابت، همیشه مرتب و منظم، اما بیرحم و بیاحساس دیده است، که فضای طبیعی زیبا و در عین حال مخوف انتخاب شده برای فیلم، به جنبههای رازآلود آن کمک بسیار کرده است، که موسیقیِ فیلم (آن آهنگ معروف) چیزی شاید شبیه یک حس نوستالژی را در درون آدم برمیانگیزد و انگار دارد با آدم حرف میزند، که داستان در تمام دو ساعت لحظهای از هیجان و اتفاق نمیافتد، که این ایدۀ جذاب به خوبی هم کارگردانی شده است، اما باز هم در نهایت از خودش میپرسد باشد، اما برای همینها 22 دقیقه ایستاده تشویق کردم؟ اصلا این که فقط یک داستان تخیلی بچگانه بود، پس این چه اتفاقی بود که برای من افتاد؟ خوب که فکر میکنم، من که در آن زمان اصلا به این چیزها فکر نمیکردم، اصلا انگار آنجا نبودم...
به نظر شما بیشترین تشویقِ ایستاده در جشنوارۀ فیلم کن چقدر طول کشیده است؟ پنج دقیقه؟ ده دقیقه؟ یک ربع؟
22 دقیقه! تماشاگرانِ فیلم "Pan’s Labyrinth" پس از تماشای این فیلم، 22 دقیقه، ایستاده، به تشویقِ ممتدِ آن پرداختهاند!
به نظر شما چه چیزی باعث میشود جمعیتی بایستند و فیلمی که به اصطلاح فانتزی و تخیلی هم خوانده میشود و چه بسا اصلا بعضیها آن را حتی داستانی برای بچهها بدانند را 22 دقیقه ایستاده تشویق کنند؟ بازیگری خوب؟ فضای جذاب؟ موسیقی عمیق و تاثیرگذار؟ داستان جذاب و گیرا و پُرکشش؟ طرح و ایدۀ خوب؟ کارگردانی خوب؟ یا نه، شما هم فکر میکنید این توجیهها کافی نیستند، و چنین برانگیختگی پرشوری را توجیه نمیکنند، آن هم در جشنوارهای مثل کن با آن همه فیلم اَدایی (هُنری) و کسالتبار و بعضا کثیف؟ چه چیزی میتواند کلِ یک جمعیت را تا این حد تحت تاثیر قرار دهد؟! 22 دقیقه تشویق پیوستۀ جمعی، فضا را تجسم کنید و به آن فکر کنید...
روایتی از جوانان پرشوری که با فیلمهای مستندی مانند«زمینِ اسپانیایی» ساختۀ ارنست همینگوی، راهی اسپانیا میشوند تا از جمهوریِ این کشور در برابر ژنرال فرانکو که از حمایت نظامی کامل هیتلر و موسولینی برخوردار بود بایستند، سربازان غیرحرفهای با سلاحهای غیرحرفهای، که یارای ایستادگی در برابر نیروهای نظامی مسلح به بهترین تجهیزات ایتالیایی-آلمانی را نداشتند. ماجرای تکراری شور و عشق ناکام انسانهای خوشقلبی که با ایدههایی انساندوستانه و با شعارهایی از جنس برابری – صرفنظر از اینکه یعنی چه و تا چه حد عملی است – با عشق به همنوعان خود پا به میدانهای بزرگ میگذارند و امواجی خلق میکنند که در نهایت، معمولا موردِ سواریِ ساختارهای قدرتِ سرکوبگر و عمدتا ناکارآمد و فاسد قرار میگیرد، و خود در مصالحه بین این قدرت ها ناکام می مانند.
از اولین فیلمهای استنلی کوبریک جوان است که خیلی سریع عیار متمایز خود را به نمایش گذاشت. جالب است که رمانی که فیلم بر اساس آن ساخته شده فروش چندانی نمیکند. با این حال یک کهنهسرباز جنگ جهانی اول تئاتری بر اساس آن به روی صحنه میبرد و از آن به عنوان یک "وظیفۀ مقدس" یاد میکند، اما تئاتر نیز به علت رویکرد ضدجنگ موفق نمیشود. با این حال کوبریک این فیلم را در سال 1957 میسازد! حتی خود فیلم هم در نهایت سود چندانی عاید سازندگانش نمیکند، که در فضای دیوانهوار پس از جنگ جهانی در آمریکا که فقط باید به جنبۀ پیروزمندانۀ جنگ توجه می شد تا جایی که کار به تولید فیلم های جنگی تخیلی غیرقابل باور کشید، قابل انتظار است، اما در هر حال، این، فیلمی است که برای آیندگان به جا میماند! اکران فیلم تقریبا در تمام اروپا ممنوع میشود. فیلم برگرفته از یک داستان واقعی است، و این که زنِ خواننده در سکانس پایانی، همسر کوبریک میشود و تا مرگ او در 1999، در کنارش میماند. این فیلم از دید من قطعا از ده فیلم برتر جنگی تاریخ سینماست. به این بهانه دعوت می کنم دو فیلم کمتر شناخته شدۀ در جبهۀ غرب خبری نیست ساختۀ 1930 (دقت کنید که فیلم قدیمی را ببینید نه بازسازی جدید را) و نامه هایی از ایووجیما را هم تماشا کنید. البته فرض می کنم شاهکارهایی مانند ستیغ اره ای، نجات سرباز رایان و سقوط را هم قبلا دیده اید.
خیابان اسکارلت، بهانۀ خوبیست که به موضوع جالبی بپردازیم، آن هم سانسور در سینمای آمریکا در آن دوران است، در حدی که احتمالا فکرش را هم نمیتوانید بکنید! در 4 ژانویه 1946، ادارۀ سانسور ایالت نیویورک، با تکیه بر قانونی که به آن اجازه می داد فیلم هایی را سانسور کند که "ناپسند، ناشایست، غیراخلاقی، غیرانسانی و یا توهین آمیز" بودند یا نمایش آنها "مایل به فساد اخلاقی یا محرکِ جنایت" بود، اکران فیلم "خیابان اسکارلت" را به طور کامل ممنوع اعلام کرد! گویی در یک واکنش زنجیرهای، یک هفته بعد، کمیسیون فیلمهای سینمایی شهر میلواکی نیز فیلم را به عنوان بخشی از سیاست جدیدی که توسط پلیس برای "مقررات سختگیرانهتر فیلمهای نامطلوب" تشویق شده بود، ممنوع کرد. در 3 فوریه، کریستینا اسمیت، سانسورچی شهر آتلانتا نیز استدلال کرد که به دلیل "زندگی نادرستی که به تصویر میکشد، عدم مجازات مناسبِ شخصیتها توسط پلیس، و تضعیفِ احترام به قانون"، این فیلم "ناشایست و مغایر با نظم جامعه" بود. یونیورسال، استودیوی سازندۀ فیلم، سعی کرد مانع از اعمال محرومیتها و سانسورها شود، اما به دلیل بالا گرفتن اعتراضات گروه های مذهبی ملی همزمان با دادگاهی شدنِ پروندۀ سانسور فیلم در آتلانتا، از به چالش کشیدن سانسورچیان منصرف شد.
من واقعا این واکنشهای شدید را خواندم گفتم نکند فیلمِ اشتباهی را دانلود کردم! شما هم احتمالا بعد از دیدن فیلم همین حس را خواهید داشت! به هر حال، این سطحی از سانسور بود که فکر کنم تا الآن با آن آشنایی نداشتید و اگر بیشتر از سطح سانسور در اینجا نباشد، کمتر هم نبوده است!
با تشکر از زحمات دست اندرکاران سایت خوب آوامووی، درخواست می کنم این فیلم ها از استاد فریتز لانگ رو هم در سایت قرار بدید، مطمئنم مورد استقبال قرار خواهند گرفت: دکتر مبوزۀ قمارباز، وصیت نامۀ دکتر مبوزه، افسانۀ نیبلونگن، و تقدیر.
با این حال در مقابلِ چمبرلین، نخست وزیر انگلیس که قبلا چکسلواکی را تقدیم هیتلر کرده بود و معاهده با ایتالیا را هم دنبال می کرد، وینستون چرچیل قرار داشت که مخالف این پیمان و معتقد به لزوم دخالت فعالانه و هرچه سریعتر انگلیس در جنگ بود. او در مبارزات خود پیروز شد و به نخستوزیری رسید. در واقع اعلام جنگ انگلیس به آلمان اگرچه به شکل لفظی در سپتامبر 1939 و بلافاصله پس از حملۀ آلمان به لهستان اتفاق افتاد، اما در عمل با رسیدن چرچیل به نخستوزیری در 10 می 1940، و رد کردن توافق صلح با ایتالیا رخ داد، و از آن پس انگلیس فعالانه با آلمان وارد نبرد شد. شرح این ماجراها و نخستوزیر شدن چرچیل و دیدگاههای او و مقابلهاش با چمبرلین در فیلم جذاب تاریکترین ساعت آمده است که فکر نمی کنم کسی از تماشایش پشیمان شود.
راستی، بازیگر نوجوان همان کریستین بِیلِ معروف است ;)
من عقیده دارم که چیزی بیش از اینها اتفاق افتاده که اینطور مخاطب را از خود بیخود کرده است. برای چنین واکنشی، باید از تحلیلهای سطحیِ معمول، و اتفاقات تکراری و کسالتآورِ در سطحِ خودآگاه گذشت، و ریشه را در لایههایی عمیقتر از خود جستجو کرد که چنین منقلب شده است. من عمیقا اعتقاد دارم که آن کسی که آن طور از خود بی خود به تشویق ممتد میایستد، همان کسی نیست که قبل و بعد فیلم بوده است و خواهد بود، بلکه لایههای عمیقتری از اوست که با فیلم ارتباط برقرار کرده، پیام یا انرژیای بسیار عمیق و عظیم را دریافت کرده، و در آن زمان، آنطور به جوش و خروش آمده است که نشود بعدش هیچجوره با توصیفات و تعریفات معمول از فیلمها، توجیهش کرد... شاید پیامی از جنس بازگشت به خانهای بسیار بسیار کهنتر، عظیمتر و باشکوهتر، اما هرچه که هست، چیزی از جنس دریافت و حسِ مستقیم و هدفگیری شده برای لایههای عمیقتر، چیزی که نشود در سطحِ خودآگاه به راحتی توصیفش کرد...
این فیلم قطعا بهترین اثر گیلرمه دلتورو، و از بهترین آثار تاریخ سینما، هست و خواهد بود...
چه بسا آن تماشاچیان هم پس از بازگشت به خانه و با فروکش کردن هیجانات، این سوالات را از خود پرسیده باشند. برای چه 22 دقیقه ایستاده تشویق کردم؟ بازیهای عالی؟ بله، شاید او هم با من همعقیده باشد که مثلا بازی فوقالعادۀ سرگی لوپز، بهترین نمایشی است که تا کنون از یک شخصیت نظامی با دیسیپلین، قاطع، با صلابت، همیشه مرتب و منظم، اما بیرحم و بیاحساس دیده است، که فضای طبیعی زیبا و در عین حال مخوف انتخاب شده برای فیلم، به جنبههای رازآلود آن کمک بسیار کرده است، که موسیقیِ فیلم (آن آهنگ معروف) چیزی شاید شبیه یک حس نوستالژی را در درون آدم برمیانگیزد و انگار دارد با آدم حرف میزند، که داستان در تمام دو ساعت لحظهای از هیجان و اتفاق نمیافتد، که این ایدۀ جذاب به خوبی هم کارگردانی شده است، اما باز هم در نهایت از خودش میپرسد باشد، اما برای همینها 22 دقیقه ایستاده تشویق کردم؟ اصلا این که فقط یک داستان تخیلی بچگانه بود، پس این چه اتفاقی بود که برای من افتاد؟ خوب که فکر میکنم، من که در آن زمان اصلا به این چیزها فکر نمیکردم، اصلا انگار آنجا نبودم...
به نظر شما بیشترین تشویقِ ایستاده در جشنوارۀ فیلم کن چقدر طول کشیده است؟ پنج دقیقه؟ ده دقیقه؟ یک ربع؟
22 دقیقه! تماشاگرانِ فیلم "Pan’s Labyrinth" پس از تماشای این فیلم، 22 دقیقه، ایستاده، به تشویقِ ممتدِ آن پرداختهاند!
به نظر شما چه چیزی باعث میشود جمعیتی بایستند و فیلمی که به اصطلاح فانتزی و تخیلی هم خوانده میشود و چه بسا اصلا بعضیها آن را حتی داستانی برای بچهها بدانند را 22 دقیقه ایستاده تشویق کنند؟ بازیگری خوب؟ فضای جذاب؟ موسیقی عمیق و تاثیرگذار؟ داستان جذاب و گیرا و پُرکشش؟ طرح و ایدۀ خوب؟ کارگردانی خوب؟ یا نه، شما هم فکر میکنید این توجیهها کافی نیستند، و چنین برانگیختگی پرشوری را توجیه نمیکنند، آن هم در جشنوارهای مثل کن با آن همه فیلم اَدایی (هُنری) و کسالتبار و بعضا کثیف؟ چه چیزی میتواند کلِ یک جمعیت را تا این حد تحت تاثیر قرار دهد؟! 22 دقیقه تشویق پیوستۀ جمعی، فضا را تجسم کنید و به آن فکر کنید...
من واقعا این واکنشهای شدید را خواندم گفتم نکند فیلمِ اشتباهی را دانلود کردم! شما هم احتمالا بعد از دیدن فیلم همین حس را خواهید داشت! به هر حال، این سطحی از سانسور بود که فکر کنم تا الآن با آن آشنایی نداشتید و اگر بیشتر از سطح سانسور در اینجا نباشد، کمتر هم نبوده است!
با تشکر از زحمات دست اندرکاران سایت خوب آوامووی، درخواست می کنم این فیلم ها از استاد فریتز لانگ رو هم در سایت قرار بدید، مطمئنم مورد استقبال قرار خواهند گرفت: دکتر مبوزۀ قمارباز، وصیت نامۀ دکتر مبوزه، افسانۀ نیبلونگن، و تقدیر.