خیابان اسکارلت (Scarlet Street, 1945)، به اعتقاد اکثریت منتقدین، بهترین فیلم دورۀ بیستسالۀ کاری فریتز لانگ در آمریکاست. یک سال پس از اکران موفق زنِ پشتِ شیشه (Woman in the Window)، لانگ این فیلم را با همان ترکیب مثلث اصلی بازیگری فیلم قبل، یعنی ادوارد رابینسون، جوان بنت، و دن دوریا، میسازد. به عقیدۀ من، شخصیتهای این فیلم، اگرچه شاید کمی اغراقشده، بازتاب خوبی از بسیاری از شخصیتهایی که اطرافمان میبینیم هستند، و شاید هرکدام بخشی از آنها را در خود نیز پیدا کنیم. پیچیدگیهایی که در روابط این عده در فیلم روی میدهد، نمونۀ خوبی از پیچیدگیهای اطراف ماست که از یک نگاه بیرونی غیرضروری به نظر میآید، اما وقتی درون آنها باشی، به سختی میتوان آن نقاط حساسی را دید که میشد از این وضعیت احتراز کرد. روابطی که از بیرون عجیب و غیرقابل درک، اما از داخل، شبیه یک سیرِ طبیعیست.
خیابان اسکارلت فیلمی دربارۀ عزتنفس است، بنابراین شاید شما هم مثل من، زمانی که قهرمانِ داستان خود را برای دیگران به دردسر میاندازد، بخواهید بر سرش فریاد بکشید که خودش را ببیند و بداند که چقدر ارزشمند و بزرگ است، و قدر خودش را بداند!
فیلمهایِ ماندگارِ به جا مانده از سینمای کلاسیک، یادگار و یادآور دورانی است که سینما، واقعا سینما بود، ساده، و بدون ادا و اطوار اضافه. مردم به سینما میرفتند تا در درجه اول سرگرم شوند، و سینماگران نیز به همین منظور فیلم میساختند. بسیاری از همین فیلمها در لایهای عمیقتر، به مسائل اجتماعی نیز میپرداختند و اتفاقا تاثیرگذار نیز بودند، مانند فیلم های خود استاد فریتز لانگ از جمله همین فیلم، فیلم خشم (Fury)، و شاهکارِ خیابان اسکارلت.
اگر برای فیلم دولایۀ در نظر بگیریم، اولی لایۀ جذابیت، سرگرمی و تعلیق، و دومی در یک لایۀ عمیقتر، به فکر واداشتن مخاطب و چه بسا حتی تاثیرگذاری در مخاطبان، Fury یا خشم، نماد یک فیلم کامل است. داستان فیلم واقعی نیست، اما شاید با کمی اغراق، برگرفته از نمونههای مشابه رایج آن زمان است. جالب اینجاست که Lynchingی که در 1933 صورت گرفته و آن را ایدۀ تولید این فیلم میدانند، تقریبا آخرین مورد جدی از Lynching در تاریخ آمریکاست، و قطعا این فیلم در این موضوع بیتاثیر نبوده است.
این موضوعِ بسیار چالشبرانگیز، شاید برخلاف انتظار ما، دستمایۀ اولین فیلم لانگ در آمریکا قرار میگیرد. در بسیاری از موارد، قربانیان Lynching، سیاهپوستان بودهاند. در این مورد هم لانگ تصمیم میگیرد مانندِ موضوعِ فیلمش، به بیمهاباترین شکلِ ممکن عمل کند، و تصمیم میگیرد از یک سیاهپوست به عنوان قهرمان اصلی داستان استفاده کند، تصمیمی که در آن روزگار بسیار پیشرو به شمار میآمده، و البته مورد مخالفت سازندگان فیلم قرار میگیرد.
ممکن است با تماشای فیلم از اتفاقاتی که میافتد حیرت کنید و آن را باورنکردنی بیابید، اما واقعیت این است که آنچه روی میدهد، الهام گرفته از واقعیت و پدیدهای پرتکرار در تاریخ آمریکا بوده است. مابها (mob) دارودستههایی از اراذل و اوباش خودمختار و قانونگریز در شهرهای مختلف آمریکا در آن روزها بودند. قدرت آنها در بسیاری از موارد به حدی رسیده بود که فراتر از قانون، کارِ صدور و اجرای حکم را انجام میدادند. اجرای حکم هم توسط آنها معمولا به شکل اتش زدن و زجرکش کردنِ محکوم انجام میشد. جالب اینجاست که این پدیده، آنقدر در آمریکای آن روز مرسوم بوده که یک فعل ویژه (Lynch) برای آن وجود دارد، که درست مانند خودِ کلمۀ ماب، ساده و تکهجایی است و نشان از کاربرد بالای آن دارد!
منطقش این است که اولین فیلم او، فیلمی در تحسین ویژگیهای کشور جدید مانند آزادی - مخصوصا در مقایسه با وضعیت کنونی کشوری که از آن فرار کرده - باشد، تا حتی اگر تحت تاثیر هم قرار نگرفته، حداقل بتواند جای پای خود را در کشور جدید سفت کند. اما کاری که لانگ انجام میدهد دقیقا عکس این است! او برای اولین فیلم خود در آمریکا، سراغ یکی از زشتترین پدیدههای اجتماعی آن روز در این کشور میرود، که احتمالا ما هم تا الآن چیز خیلی زیادی در موردش نمیدانستیم. این رویکرد جسورانۀ لانگ در بدو ورود خود به آمریکا از نظر من، تحسینآمیزترین نکته در مورد فیلم Fury یا خشم، ساختۀ 1936 است.
فریتز لانگ در 1933 و در آستانه به قدرت رسیدن نازی ها در آلمان، از این کشور به مقصد آمریکا فراری شد. اصولا مهاجران یا پناهندگان که از شرایط نامساعد کشورِ اصلی خود پناهندۀ کشور دیگری شدهاند، حداقل در سالهای اولیه، تحت تاثیر کیفیتهای متضاد و جذابیتهای کشور میزبان قرار میگیرند، مخصوصا که آن کشور، آمریکا پیش از جنگ جهانی دوم باشد. در روایت زندگی مهاجران عادی هم ما در ابتدا شیفتگی نسبت به شرایط جدید را میبینیم، و معمولا اگر اعتراضی است، یا واقعبینیای نسبت به خانۀ جدید، در سالهای دیرتر شکل میگیرد. حالا با این اوصاف، در نظر بگیرید که کارگردانی، از کشور خود فراری شده و به کشور دیگری پناه آورده است. به نظر شما، اولین فیلمی که در کشور جدید بسازد، احتمالا چگونه فیلمی است؟
ویژگی برجسته این فیلم، ساخت هنرمندانه آن است به شکلی که مانند یک فیلمِ تکبرداشت به نظر برسد، اگرچه عملا تکبرداشت نبوده است. یعنی تمام داستان فیلم به طور پیوسته، و ظاهرا بدون هیچ کاتی، در مدت زمان چند ساعت پیش میرود. جالب اینجاست که سم مندس، کارگردان فیلم که کارگردان فیلم معروف جیمزباندیِ اسکایفال هم هست، داستان فیلم را بر اساس خاطرات پدربزرگ خود در جنگ جهانی اول نوشته است! فیلم در اکران به موفقیت دست یافت و سه جایزه اسکار بهترین فیلمبرداری، جلوههای ویژه و تدوینِ صدا را نیز از آن خود کرد.
در نهایت، استاد بیلی وایلدر، یکی از بزرگترین سینماگران تاریخ و از محبوب ترین سینماگران برای من، دربارۀ لیست شیندلر و اسپیلبرگ میگوید:
هیچ فرد بهتری برای این کار پیدا نمیشد، این اثر یک کمال مطلق است.
سکانس خداحافظی شیندلر، از همان بیست سال پیش که برای اولین بار فیلم را دیدم، به عنوان یکی از بهترین سکانسهای سینما، شاید بهترینِ آن، در یادم مانده بود، و در بازبینی اخیر هم برایم همچنان همانقدر باشکوه بود. این سکانس صرفا دربارۀ فردی بهنام شیندلر نیست، یا دربارۀ ماجرای خاصی که رقم زده، یا دربارۀ فجایع و جنگ خاصی که رخ داده، یا دربارۀ قومی خاص، یا زمان و مکانی خاص، بلکه دربارۀ عصاره و اساس هستیست...
جان ویلیامز که در بیشتر پروژههای اسپیلبرگ با او همکاری کرده، آهنگساز این اثر است. وقتی با پیشنهاد همکاری مواجه میشود، داستان فیلم او را شگفتزده میکند، و او ساخت موسیقی برای آن را چالشبرانگیز مییابد، و به اسپیلبرگ میگوید: تو برای این فیلم نیاز به آهنگسازی بهتر از من داری، و اسپیلبرگ هم در جواب میگوید، آره، ولی اونا همه مُردن! حالا برای این که تخمینی از میزان بزرگیِ همین شخص که چنین فروتنیای از خود نشان داده، یعنی جان ویلیامز داشته باشید، قبل از خواندن ادامه متن و بدون جستجو، تخمینی از تعداد نامزدیهای اسکار او برای بهترین آهنگساز داشته باشید، هر عددی که به ذهنتان رسید!
چقدر بود؟ ده؟ بیست؟ حتی شاید سی؟ جان ویلیامز با 54 نامزدیِ اسکارِ بهترین آهنگسازی در دورۀ کاریای شامل بیش از نیم قرن، پس از والت دیسنی، رکورددارِ بیشترین نامزدیِ اسکار، در تمامی رشتههاست! او اولین بار این جایزه را بیش از نیم قرن پیش، برای ساخت موسیقیِ فیلمِ ویولنزن روی بام میبرد، و تا پیش از ساخت موسیقیِ لیست شیندلر، برندۀ چهار اسکار بوده است، و در نهایت علیرغمِ این فروتنی، با خلق این شاهکار، برای پنجمین بار برندۀ این عنوان میشود. اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، تدوین، و فیلمنامه نیز چهار اسکار دیگر از هفت اسکارِ فیلم لیست شیندلر هستند.
خیابان اسکارلت فیلمی دربارۀ عزتنفس است، بنابراین شاید شما هم مثل من، زمانی که قهرمانِ داستان خود را برای دیگران به دردسر میاندازد، بخواهید بر سرش فریاد بکشید که خودش را ببیند و بداند که چقدر ارزشمند و بزرگ است، و قدر خودش را بداند!
اگر برای فیلم دولایۀ در نظر بگیریم، اولی لایۀ جذابیت، سرگرمی و تعلیق، و دومی در یک لایۀ عمیقتر، به فکر واداشتن مخاطب و چه بسا حتی تاثیرگذاری در مخاطبان، Fury یا خشم، نماد یک فیلم کامل است. داستان فیلم واقعی نیست، اما شاید با کمی اغراق، برگرفته از نمونههای مشابه رایج آن زمان است. جالب اینجاست که Lynchingی که در 1933 صورت گرفته و آن را ایدۀ تولید این فیلم میدانند، تقریبا آخرین مورد جدی از Lynching در تاریخ آمریکاست، و قطعا این فیلم در این موضوع بیتاثیر نبوده است.
این موضوعِ بسیار چالشبرانگیز، شاید برخلاف انتظار ما، دستمایۀ اولین فیلم لانگ در آمریکا قرار میگیرد. در بسیاری از موارد، قربانیان Lynching، سیاهپوستان بودهاند. در این مورد هم لانگ تصمیم میگیرد مانندِ موضوعِ فیلمش، به بیمهاباترین شکلِ ممکن عمل کند، و تصمیم میگیرد از یک سیاهپوست به عنوان قهرمان اصلی داستان استفاده کند، تصمیمی که در آن روزگار بسیار پیشرو به شمار میآمده، و البته مورد مخالفت سازندگان فیلم قرار میگیرد.
ممکن است با تماشای فیلم از اتفاقاتی که میافتد حیرت کنید و آن را باورنکردنی بیابید، اما واقعیت این است که آنچه روی میدهد، الهام گرفته از واقعیت و پدیدهای پرتکرار در تاریخ آمریکا بوده است. مابها (mob) دارودستههایی از اراذل و اوباش خودمختار و قانونگریز در شهرهای مختلف آمریکا در آن روزها بودند. قدرت آنها در بسیاری از موارد به حدی رسیده بود که فراتر از قانون، کارِ صدور و اجرای حکم را انجام میدادند. اجرای حکم هم توسط آنها معمولا به شکل اتش زدن و زجرکش کردنِ محکوم انجام میشد. جالب اینجاست که این پدیده، آنقدر در آمریکای آن روز مرسوم بوده که یک فعل ویژه (Lynch) برای آن وجود دارد، که درست مانند خودِ کلمۀ ماب، ساده و تکهجایی است و نشان از کاربرد بالای آن دارد!
منطقش این است که اولین فیلم او، فیلمی در تحسین ویژگیهای کشور جدید مانند آزادی - مخصوصا در مقایسه با وضعیت کنونی کشوری که از آن فرار کرده - باشد، تا حتی اگر تحت تاثیر هم قرار نگرفته، حداقل بتواند جای پای خود را در کشور جدید سفت کند. اما کاری که لانگ انجام میدهد دقیقا عکس این است! او برای اولین فیلم خود در آمریکا، سراغ یکی از زشتترین پدیدههای اجتماعی آن روز در این کشور میرود، که احتمالا ما هم تا الآن چیز خیلی زیادی در موردش نمیدانستیم. این رویکرد جسورانۀ لانگ در بدو ورود خود به آمریکا از نظر من، تحسینآمیزترین نکته در مورد فیلم Fury یا خشم، ساختۀ 1936 است.
فریتز لانگ در 1933 و در آستانه به قدرت رسیدن نازی ها در آلمان، از این کشور به مقصد آمریکا فراری شد. اصولا مهاجران یا پناهندگان که از شرایط نامساعد کشورِ اصلی خود پناهندۀ کشور دیگری شدهاند، حداقل در سالهای اولیه، تحت تاثیر کیفیتهای متضاد و جذابیتهای کشور میزبان قرار میگیرند، مخصوصا که آن کشور، آمریکا پیش از جنگ جهانی دوم باشد. در روایت زندگی مهاجران عادی هم ما در ابتدا شیفتگی نسبت به شرایط جدید را میبینیم، و معمولا اگر اعتراضی است، یا واقعبینیای نسبت به خانۀ جدید، در سالهای دیرتر شکل میگیرد. حالا با این اوصاف، در نظر بگیرید که کارگردانی، از کشور خود فراری شده و به کشور دیگری پناه آورده است. به نظر شما، اولین فیلمی که در کشور جدید بسازد، احتمالا چگونه فیلمی است؟
در نهایت، استاد بیلی وایلدر، یکی از بزرگترین سینماگران تاریخ و از محبوب ترین سینماگران برای من، دربارۀ لیست شیندلر و اسپیلبرگ میگوید:
هیچ فرد بهتری برای این کار پیدا نمیشد، این اثر یک کمال مطلق است.
سکانس خداحافظی شیندلر، از همان بیست سال پیش که برای اولین بار فیلم را دیدم، به عنوان یکی از بهترین سکانسهای سینما، شاید بهترینِ آن، در یادم مانده بود، و در بازبینی اخیر هم برایم همچنان همانقدر باشکوه بود. این سکانس صرفا دربارۀ فردی بهنام شیندلر نیست، یا دربارۀ ماجرای خاصی که رقم زده، یا دربارۀ فجایع و جنگ خاصی که رخ داده، یا دربارۀ قومی خاص، یا زمان و مکانی خاص، بلکه دربارۀ عصاره و اساس هستیست...
جان ویلیامز که در بیشتر پروژههای اسپیلبرگ با او همکاری کرده، آهنگساز این اثر است. وقتی با پیشنهاد همکاری مواجه میشود، داستان فیلم او را شگفتزده میکند، و او ساخت موسیقی برای آن را چالشبرانگیز مییابد، و به اسپیلبرگ میگوید: تو برای این فیلم نیاز به آهنگسازی بهتر از من داری، و اسپیلبرگ هم در جواب میگوید، آره، ولی اونا همه مُردن! حالا برای این که تخمینی از میزان بزرگیِ همین شخص که چنین فروتنیای از خود نشان داده، یعنی جان ویلیامز داشته باشید، قبل از خواندن ادامه متن و بدون جستجو، تخمینی از تعداد نامزدیهای اسکار او برای بهترین آهنگساز داشته باشید، هر عددی که به ذهنتان رسید!
چقدر بود؟ ده؟ بیست؟ حتی شاید سی؟ جان ویلیامز با 54 نامزدیِ اسکارِ بهترین آهنگسازی در دورۀ کاریای شامل بیش از نیم قرن، پس از والت دیسنی، رکورددارِ بیشترین نامزدیِ اسکار، در تمامی رشتههاست! او اولین بار این جایزه را بیش از نیم قرن پیش، برای ساخت موسیقیِ فیلمِ ویولنزن روی بام میبرد، و تا پیش از ساخت موسیقیِ لیست شیندلر، برندۀ چهار اسکار بوده است، و در نهایت علیرغمِ این فروتنی، با خلق این شاهکار، برای پنجمین بار برندۀ این عنوان میشود. اسکار بهترین فیلم، کارگردانی، تدوین، و فیلمنامه نیز چهار اسکار دیگر از هفت اسکارِ فیلم لیست شیندلر هستند.