یک سری از فیلمها لایق این که «سینمایی» شمرده بشند، نیستند. این فیلمها داستان پیچیدهای ندارند، شخصیتها لایه لایه و عمیق نیستند و مهمتر از همه، از «جادوی سینما» (نه به اون شکلی که سایکو هیچکاک یا داگویل فون تریه ازش بهره میبرند، حداقل چیزی از جنس فیلمهای نولان یا فینچر که بتونه مغرت رو درگیر خودش کنه) بهرهای ندارند. تو بقیه دنیا به این فیلمها، تلهفیلم یا فیلم تلویزیونی میگن و من، بهشون میگم فیلم «عصر جمعهای».
در واقع من هیچ چیزی علیه فیلمهای عصر جمعهای ندارم. شاید بعضی وقتها هم این جور فیلمهای «حال خوب کن» و «خانوادگی» را برای مامان بابام دانلود کنم تا ببنند و «حالشون خوب بشه». ولی وقتی به عنوان یک خوره سینما، دو ساعت توی این همه مشغله خالی میکنم تا «فیلم» ببینم، ترجیح میدم چیزی باشه که مو رو به تنم سیخ کنه (یا حداقل بامزه باشه. این یکی که کار سختی نیست؛ هست؟)
آیا واقعا میشه این فیلم رو اسپویل کرد؟ من فکر نمیکنم.
یکی از گیج کننده ترین مفهومهایی که در زندگی با آن سر و کار داریم، قضیهی «ارزشها» هستند. این ارزشها ممکن است آمریکایی، ایرانی-اسلامی، و یا هر دسته از ارزشهایی باشند که در ذهن ما وجود دارند. این معیارها، برای ما مشخص میکنند که چطور «آدم خوب»، «شریف»، و یا «باحالی» باشیم. معمولا کسانی که به این ارزشها علاقه دارند یا از آنها بهرمندند (یا فکر میکنند هستند)، سعی میکنند اونها رو به زور داخل حلقوم بقیه فرو کنند تا اونها هم مثل بقیه بروبچهها، «باحال»، یا تبدیل به «انسانهای خوبی» بشوند.
داستان این فیلم دربارهی برخورد دو سبک زندگی آمریکاییه که سالهاست تمام خصوصصیاتش رو از بر هستیم. مورگان فریمن، نماد یک امریکایی سختکوش (که سی سال کوفتی رو توی یک تعمیرگاه، شاگرد مکانیک بوده)، خانواده دوست (که سرشاخهی یک خانوادهی شلوغ پلوغ با حداقل دو نسل بعد از خودشه و به هیچ پلنگی هم توی بار رو نمیده)، باایمانه (که وقتی در ارتفاع چندهزارپایی از پنجره جت شخصی به ابرها نگاه میکنه، به این نتیجه میرسه که خدا وجود داره، و گرنه ما اینجا داریم چیکار میکنیم؟)، خفن ولی فروتن، و چند تا خصوصیت دیگه است که من الان یادم نمیاد.
در طرف مقابل جک نیکلسون، یک بزن در رو، گلهبر، ضربهزن، کارآفرین، خدای بیزینس و رهبری بقیه و صدالبته، طرد شده توسط اعضای خونوادشه. در تمام زندگی مثل موشک فقط صعود کرده و همهی اعضای خونوادش رو پشت سرش جا گذاشته. داستان کلی فیلم، و شاید پیامش اینه که مهم نیست چقدر توی زندگی موفق بشی یا آدمها ازت حساب ببرند، اگر آخرش دخترت تو رو توی خونهاش راه نده، یک لوزر تمام عیاری. این درسیه موگان فریمن باید در تمام طول فیلم به نیکلسون بده. البته مورگان هم شاید کمی بابت این که هیچوقت هیچکاری برای زندگی خودش نکرده و وقف نقش پدر بودن برای نسل بعدی پدرها بوده، افسوس ناچیزی اون گوشهها خورده باشه؛ ولی در کلیت قضیه آخرش فرقی نمیکنه.
شاید شما از این پیام خوشتون بیاد، ولی من حقیقتا به اندازه کافی توی فیلمهای دهه هفتاد صدا سیما از این جور پیامهای خردمندانه دیدم و دیگه جدا حوصلهاش رو ندارم. (البته من این فیلم رو همون سال ۲۰۰۷ دیدم و الان که پیر شدم شاید از این جور چیزها خوم بیاد. الله اعلم)
یه زمانی مردم توی تاینی موویز همینجوری کامنت میزاشتن. توی کامنت ها کلی بحث سینمایی خوب راه میفتاد. کاربر کامنت گذار شاخ و معروف داشت تاینی موویز اصلا :))) من خودم یک مدته کامنتهای مفصل میذارم به امید این که بقیه هم شروع کنند درباره فیلمها توی کامنت صحبت مفصل و به درد بخور بکنند به جای اینکه مثلا بگند «اوووف چه خفن بود» یا مثلا «اه اه حالم بهم خورد». نمونه هاش توی همین قسمت کامنتها هستند
لطفا یک نفر جلوی خراب کدن فیلم های ابرقهرمانی توسط جرد لتو رو بگیره. با وجود این که بازیگر خوبیه، تمام فیلم های ابرقهرمانی که جرد لتو رو داخلش داشتیم منجر به یک افتضاح شده. از بدترین جوکر تاریخ بگیر تا همین موربیوس
فیلم موربیوس یکی از ضعیفترین آثار ابرقهرمانی طی چند سال اخیر است. به همین سادگی.
شاید هر آنچه که باید راجع به کیفیت فیلم Morbius بدانیم، در همین حقیقت خلاصه شود که بدون نمایش فراوان خون و با درجه سنی PG-13 داستان یک خونآشام زنده را تعریف میکند؛ درحالیکه میخواهد به زور یک ابرقهرمان خاکستری را از این شخصیت شرور فرعی کامیکهای اسپایدرمن بیرون بکشد.
گاهی فیلمها میتوانند انقدر از ایرادهای ویژهای رنج ببرند و بد به نظر برسند که مخاطب به میزان فاجعهبار بودن آنها بخندد. اما برخی از فیلمها حتی در نوع و میزان بد بودن هم خستهکننده به نظر میآیند. موربیوس یکی از همین فیلمها است؛ یکی از آثاری که انواعواقسام مخاطبها میتوانند بهسادگی سراغ فهرست کردن نقاط ضعف گوناگون آنها برونده.
اما فهرست کردن ایرادهای آن نه دانش سینمایی تماشاگر را گسترش میدهد و نه حتی نکتهی سینمایی خاصی را دربارهی وضعیت امروز صنعت فیلمسازی فاش میکند. گاهی یک فیلم فقط بهسادگی و بدون تعارف، بد است؛ انقدر بد که اگر یک اسم معروف را به آن نچسبانده بودند، هیچکس در رابطه با این محصول صحبت نمیکرد.
داستان دربارهی یک دانشمند به اسم مایکل موربیوس با بازی جرد لتو است که باتوجهبه مشکل خونی خود از محدودیتهای جسمی رنج میبرد. درحالیکه وی مدام بهدنبال درمان میگردد، دوست قدیمی و ثروتمند او به نام مایلو تمام هزینههای تحقیقات را پرداخت میکند. چون خود مایلو نیز با شرایط مشابه زندگی میکند و آنها در بیمارستان کودکان و نوجوانهای خاص با یکدیگر آشنا شدند.
آنچه که خواندید، خلاصهی داستان فیلم Morbius نیست. چون اگر آن را خلاصهی داستان خطاب کنیم، به اشتباه اینطور به نظر میرسد که در حقیقت قصهای گستردهتر وجود دارد که پاراگراف قبلی فقط کلیت آن را توصیف میکند. ولی داستانگویی فیلم به قدری سطحی و بدون حتی یک لحظهی غیرمنتظره است که تقریبا همه با دیدن یکی از تریلرهای اثر و خواندن همان پاراگراف میتوانند از ابتدا تا انتهای داستان را پیشبینی کنند. فقط این وسط دو کاراکتر فرعی هم وجود دارند که نهتنها به مرحلهی کاراکتر بودن واقعی نمیرسند، بلکه حتی یک تیپ سینمایی درستوحسابی هم نمیشوند.
مواردی همچون اسم و پیشینهی این شخصیتها هیچ اهمیتی ندارند. چرا که آنها را میتوان بدون از دست دادن جزئیات واقعا با عباراتی همچون «معشوقهی نگران» و «دکتر خوب» معرفی کرد. یکی از آنها کمی برای فلان شخصیت نگران میشود و به او کمک میکند و یکی از آنها به دیگری کمک میکند و از وی میخواهد که انسان بدی نباشد.
راستش را بخواهید، هیچ اهمیتی ندارد که چه شخصی در این فیلم بازی کرده است، چه کسی دوربین را نگه داشت و کدام فرد مشغول کات زدن بین سکانسهای مختلف شد تا نسخهی نهایی را تحویل استودیو دهد. چون موربیوس خالی از هرگونه اثر انگشت است؛ خالی از هر نشانهای که بگوید حداقل فلان شخص روی آن کار کرد تا فلان نتیجه پدید بیاید. گویا فقط چند نفر دور هم جمع شدند تا یک روش ۷۵ میلیون دلاری برای اعلام این خبر پیدا کنند: «موربیوس با بازی جرد لتو به دنیای سینمایی لایواکشن اسپایدرمن پیوست».
برخلاف ونوم ۲ که بسیاری از لحظات غیر قابل تحمل برای بسیاری از تماشاگرها را کاملا عامدانه در آغوش کشید تا همان محصول پرفروش مورد نظر تهیهکنندگان باشد، موربیوس حتی چنین تفکر پولمحور زشتی را هم در پس خود نداشته است. چون این فیلم آنچنان با چسباندن کلیپهای بیربط به یکدیگر شکل گرفته است که اصلا نمیتواند محصول حرکت تیم سازنده به سوی یک چشمانداز مشخص باشد. اینطور نیست که مثلا فیلمساز سراغ استفادهی بیش از اندازه از فلان فرمول جواب پسداده برود یا شخصیتپردازی را کنار بگذارد تا وقت لازم برای انجام یک کار دیگر را داشته باشد. این محصول به مراتب بیپایهواساستر از آن به نظر میرسد که بتوان آن را نتیجهی هر نوعی از تصمیمگیری دانست.
آنچه که در محصول نهایی واضح به نظر میرسد همین است که تقریبا هیچکدام از چرخدهندههای سازندهی این فیلم حتی برای چند دقیقه هم به درستی نمیچرخد. اکشن؟ در اکثر مواقع افتضاح و غیر قابل لمس است. چون غالبا با جابهجایی بیش از حد سریع یک موجود عجیب، تقریبا غیر قابل دیدن میشود. نورپردازی اشتباه در بسیاری از سکانسها، پرهیز کامل از هرگونه خونریزی قابلتوجه و استفادهی خستهکننده از حرکات کاملا غیرمنطقی دوربین دیجیتالی، همه و همه سبب میشوند که هیچ اکشن درستی را در فیلم نبینیم.
سپس نوبت به ماهیت شخصیتها میرسد که نقش خود را در افزایش بیاهمیتی نبردها ایفا کنند. موربیوس حتی روی معرفی درستوحسابی تمام نقاط قوت و نقاط ضعف موربیوس و دشمن او هم وقت نمیگذارد. در نتیجه ذهن مخاطب حتی به سطحیترین شکل ممکن، درگیر ارزیابی قدرت هرکدام از آنها برای شکست دیگری نمیشود.
این ایراد زمانی بیشتر به چشم میآید که شدت ناشناختگی این موحودات برای ما کاری میکند که انتظارات غلطی از سکانسها داشته باشیم و بیشازپیش ناامید شویم. برای نمونه یک بار بهلطف قاببندی اشتباه، تدوین اشتباه، نقشآفرینی اشتباه و کارگردانی اشتباه در سکانس، احتمالا تماشاگر احساس میکند که موربیوس در آستانهی رفتن به سراغ یک حملهی ناگهانی و حسابشده به رقیب خود است. ولی چنین اتفاقی رخ نمیدهد. بلکه او با جریان هوا همراه میشود تا از مهلکه بگریزد. از ابتدا تا انتهای اشارهی سازندگان به این قدرت هم به چند قاب خلاصه شد که با جلوههای ویژهی کامپیوتری نشان میدادند موربیوس گاهی احساس عجیبی نسبت به محیط پیرامون خود دارد.
مسئله اصلا دربارهی این نیست که چرا موربیوس در شخصیتپردازی کاملا مضحک به نظر میرسد یا مثلا اکشنهای آن کار نمیکنند. شکی در واقعی بودن این ایرادها وجود ندارد. شکی وجود ندارد که نشان دادن چند ثانیهای کتک خوردن یک بچه در کودکی، روشی زشت و سطح پایین برای به وجود آوردن یک شخصیت منفی است. اما ایراد اصلی موربیوس، نداشتن جایگزین برای همهی ایرادها است.
سینمای ابرقهرمانی با تمام فرمولزدگی خود اکنون به نقطهای رسیده است که هر کسی بخواهد، انواعواقسام روشها برای ارائهی سرگرمی به مخاطب را در مقابل خود میبیند. یک فیلم ابرقهرمانی امروز میتواند با فقط بامزه بودن، فقط بزرگسالانه بودن یا فقط اکشن خوب داشتن هم به هدف خود برسد. به همین خاطر حتی بعضی از فراموششدنیترین و سادهترین آثار هالیوودی اقتباسشده از روی کامیکها حداقل توانایی مشغول کردن مخاطب به اندازهی خوردن پاپکورن را دارند. چون حداقل یک روی انجام یک کار مورد انتظار تمرکز میکنند و از پس انجام آن برمیآیند.
روابط احساسی و عاشقانه؟ موربیوس یکی از ضعیفترین فیلمهای سال در به تصویر کشیدن هر نوعی از رابطهی انسانی است. وصل شدن به فیلمهای دیگر و اشاره به موارد جذاب برای مخاطب روز مانند مولتیورس؟ موربیوس فقط از پس کشیدن نقاشی مرد عنکبوتی روی دیوار و قرار دادن آن در تریلر برمیآید. این فیلم به خودی خود، با هیچچیز به استقبال مخاطب میرود.
اصلا همین که میبینیم بیشتر کاربرها در اینترنت صرفا به رقص احمقانه و پرشده از غرور مایلو (لوشن کرون) با بازی مت اسمیت اشاره میکنند، به خوبی نشان میدهد که همه چهقدر فقط موقع دیدن فیلم منتظر چیزی بودند که بتوان ذرهای با آن سرگرم شد. حداقل آن سکانس به شکلی خودآگاه، مسخره و خندهآور به نظر میرسد. در نتیجه برخلاف آن همه سکانس بدون خاصیت دیگر، برای چند ثانیه احتمالا نوعی از واکنش را از مخاطبهای حاضر در سالن سینما دریافت میکند. وقتی داشتههای یک فیلم به این رقص تکنفری و چند ثانیه حضور یک شخصیت متعلق به فیلمهای دیگر در سکانس پس از تیتراژ خلاصه میشود، با نوع مشخص و غمانگیزی از فاجعهی سینمایی روبهرو شدهایم.
فیلم موربیوس در این لحظه انگار وجود خارجی ندارد. ما میتوانیم از مواجهه با این حقیقت که فروش جهانی آن تقریبا به دو برابر بودجهی تولید رسید، تعجب کنیم. همچنین میتوانیم به میمهای منتشرشده یا اینکه مردم برای تمسخر میگویند که موربیوس به فروش چند ۱۰۰ موربیلیون دلاری رسید، خوب بخندیم؛ همانطور که میتوانیم واکنشهای گوناگونی نسبت به انتشار اخبار سینما و تلویزیون دربارهی شدت تمرکز جرد لتو روی متد اکتینگ (!) برای بازی در نقش دکتر مایکل موربیوس داشته باشیم.
اما خود فیلم دیگر انگار اصلا وجود ندارد؛ انقدر که به نظر میرسد حتی بررسی آن باید خواسته یا ناخواسته از خارج از دنیای فیلم قرض بگیرد تا حداقل چند نکتهی بیشتر در رابطه با محصول را مطرح کند. رسیدن به سطحی از فیلمسازی که اصلا نمیتوان اسم آن را فیلمسازی گذاشت، ناراحتکننده به نظر میرسد.
وقتی صنعتی بودن یک محصول و خالی بودن مطلق آن از هنر هفتم تا این حد به چشم میآید، دیگر مشغول صحبت در رابطه با اثری نیستیم که یک روز روی پردههای نقرهای پخش شد. بیشتر انگار راجع به تنقلات بیکیفیتی صحبت میکنیم که چند ماه در فلان شهر به فروش رسید، مقداری پول را به جیب یک کارخانه انتقال داد و سپس تبدیل به خاطرهی مسخرهای شد تا یک روز بزرگسالها با خنده، ماجرای بسیار بدمزه بودن آن را برای بچههای جدید تعریف کنند.
عیسی چند حواری داشت؟ معمولا همهی کسانی که فیلم راز داوینچی ساخته سال ۲۰۰۶ با بازی تام هنکس را دیده باشند، میدانند که بنا بر برخی اناجیل، علاوه بر حاریون شناخته شده، شخصی به نام مریم مجدلیه هم میان حواریون حضور داشته است. البته در طی قرنهای متمادی، مریم مجدلیه به عنوان زنی فاحشه که توسط عیسی هدایت گردید، شناخته میشود. با این حال ادعاهایی بر خلاف این امر هم مطرح است. ادعاهایی که بر طبق محافظه کارانه ترین آنها، مریم مجدلیه مهمترین حواری برای عیسی ناصری بوده است.
این فیلم، سعی کرده با اجتناب از دیدگاههای رادیکال و برانگیختن حساسیتهای رایج، روایتی ساده و بدون تبدیل کردن فیلم به یک اثر سوپر مذهبی، (مثلا در حد یوسف پیامبر)، تصویری تازه از مریم به جامعه مسیحی ارآئه بدهد. اگر به فیلمهای تاریخی علاقه دارید، باید به شما بگویم که این فیلم بیش از تاریخی یا حماسی بودن، یک ملودرام در بستری باستانی است.
همچنین از جریانان woke که در سالهای اخیر باب شده و نتفلیکس همیشه پرچمدار آن بوده خوشتان نمیآید، احتمالا بهتر است این فیلم با بازی یک سنت پل سیاهپوست را نبینید.
تا بهحال از خودتان پرسیدهاید اگر ابرقهرمانان واقعا وجود داشتند، در دنیای کنونی ما چگونه جا میگرفتند؟ از کلیشههای همیشگی داستانهای سوپرهیرویی خسته شدهاید؟ اگر جوابتان به این سوالات مثبت است، سریال The Boys دقیقا برای شما ساخته شده. این عنوان در خلاف جهت رودی بسیار عمیق و مواج حرکت و از همان ابتدا با بیننده ارتباط پویایی را برقرار میکند. آن هم در دنیایی واقعی که ابرقهرمانان مورد ستایش بسیاری واقع میشوند و نمیتوان یک روز با ندیدن تیشرتهای اسپایدرمن یا ماگ بتمن پشت سر گذاشت. همه اینها بدان معناست که ابرقهرمانان یک صنعت به شمار میروند و بسیار پولساز هستند.
پیامی که کمیکهای اسپایدرمن و اقتباس زیبای ریمی قصد بیانش داشتند را به یاد دارید؟ «با قدرتهای بزرگ، مسئولیتهای بزرگی نیز میآیند». تمام تلاش اتمسفر خلق شده در The Boys این است که ایدئولوژی مطرح شده را نادیده بگیرد. یعنی اگر ابرقهرمانت مسئولیتپذیر و سختکوش باشد، در دنیای فاسد اطرافش جایی ندارد. و نکته جالبتر اینجاست که این ابرقهرمانان نمادی از خدایان دروغین جوامع مدرن هستند. صنایعی که در روز بارها کارهایی غیراخلاقی میکنند و پشت ماسک خیرخواه خود باقی میمانند. مردمی که تحمل پذیرفتن این موارد را نیز ندارند، به تحسین آنها پرداخته و روز به روز معده آنها را از غذایی به نام توجه سیر میکنند. دلیلی که بخش جامعهگرایانه The Boys قابل تحسین است، استعاره بزرگ دنیایش محسوب میشود. قسمتی از سخنانی که سریالهایی همچون Mr.Robot قصد داشتند با بیانی صریح و روشنگرانه ارائه دهند، طی این سریال در قالب یک تشبیه و استعاره بزرگ به ناخودآگاه مخاطب منتقل میشوند.
«پسران» (The Boys) قطعا سریالِ بیعیب و ایرادی نیست، اما بهعنوانِ جدیدترین سرگرمی ابرقهرمانی دورانِ فرمانروایی اقتباسهای کامیکبوکی، حکمِ یک نفسِ حقیقتا تازه را دارد. محصولِ شبکهی آمازون شاید اُکسیژنِ خالص نباشد، اما وقتی که در فضایی گرفتار شدهای که همچون اتاقهای گازِ نازیها، گازهای سمی و مرگبار به درونِ ریههات شلیک میشود، طبیعتا هوای کثیفِ مرکزِ تهران در مقایسه با آن، به مثابهی نفس کشیدن در عمقِ جنگلهای شمال میماند. «پسران» در عصرِ فرمانروایی دیکتاتورگونهی فیلمها و سریالهای ابرقهرمانی مارول و دیسی بر حوزهی سرگرمی، حکم یک شهروندِ عصبانی و طغیانگر را دارد با یک کولهپشتی پُر از کوکتل مولوتف، دهانی که چیزی جز فحشهای آبنکشیده از ته حلقش همراهبا تُف و آبدهان به بیرون شلیک نمیشوند و روحیهی آنارشیستی و از کوره در رفتهای که از مدتها تحمل کردنِ سرکوب و خستگی، سرچشمه گرفته است و کلِ وجودش را شعلهور کرده میماند.
تا قبل از «افراد ایکس» در سال ۲۰۰۰، اقتباسهای کامیکبوکی بهصورت جسته و گریخته اتفاق میافتادند و معمولا با کمبود بودجه و تلاش استودیوها برای کاهشِ جنبهی کامیکبوکیشان برای جلب نظرِ عموم مردم دستوپنجه نرم میکردند. ولی حالا در دورانی هستیم که آکوآمن و واندر وومن، بهتر از بتمن و سوپرمن پول در میآورند، تونی استارک بهجای مرد عنکبوتی، چهرهی اصلی مارول شناخته میشود، ددپول نسبت به پروفسور ایکس و مگنیتو، سودآورتر است، دیسی دنیای سینمای مشترکِ خودش را در شبکهی سیدابلیو دارد، نتفلیکس تا همین چند وقت پیش میزبان دو جینِ ابرقهرمانِ خیابانی بود، کمی آن طرفتر دیک گریسون به بتمن فحش بد میدهد و همزمان بیش از شصت ابرقهرمانِ جور واجورِ مارول درکنار یکدیگر به مصاف با تانوس میروند.
هماکنون در دورانِ عجیبی از اقتباسهای کامیکبوکی قرار داریم. دورانی که هم بهعنوانِ دورانِ طلایی اقتباسهای کامیکبوکی شناخته میشود و هم بهعنوانِ دورانِ فرسودگی و کوفتگی این ژانر شناخته میشود. هم دورانِ بیسابقهای است که کامیکبوکخوانها شاید تا همین ۲۰ سال پیش تصور نمیکردند که نِردپسندانهترین مدیومِ سرگرمی تاریخ، با چنین گستردگی و مقدار توجهای به پادشاهِ بلامنازعِ باکس آفیس تبدیل شود، اما همان نِردها بعضیوقتها نمیتوانند جلوی خودشان را در بستنِ چشمانشان و گرفتنِ گوشهایشان دربرابرِ حجمِ نفسگیر و آزاردهندهی محتوای این حوزه که بهطرز «میدان تایمز»واری به ذهنِ تماشاگرانشان هجوم میبرند بگیرند. از یک طرف نمیتوان از پذیرشِ کامیکبوکها در فضای جریانِ اصلی که منجر به دیدنِ اقتباسهایی که در حالت عادی، صد سال سیاه به حقیقت نمیپیوستند حوشحال نبود، اما از طرف دیگر از سینمای ابرقهرمانی به ستوه آمدهام. به اندازهی هر «مرد عنکبوتی: به درونِ دنیای عنکبوتی» که داریم، دهتا «کاپیتان مارول» و «دارک فینیکس» و «هلبوی» داریم. هالیوود طی پروسهی دیزنیسازی دنیای سینمایی مارول و دنبالهروی دیگر استودیوها برای تکرارِ فرمولِ جوابپسدادهی آنها، سینمای ابرقهرمانی را به چیپس و پفک و نوشابه تبدیل کرده است و فیلمهای تیمی و کراساورشان هم حکمِ چیپس و پفک و نوشابههای خانواده همراهبا پنیرِ اضافه را دارند.
این فیلمها واقعا از لحاظِ مواد معدنی خالی هستند. شاید خوردنِ کمی تنقلات و بعد لیس زدنِ انگشتانِ نارنجیشدهمان با گرد و غبارِ پفک و آروغ زدن بعد از سر کشیدنِ ظرفِ نوشابه بد نباشد، اما ناگهان به خودمان میآییم و میبینیم که این تنقلات به صبحانه و ناهار و شاممان تبدیل شدهاند.
ما در طول فصل اول سریال The Boys دو شخصیت اصلی را شاهد هستیم. «هیو (هیویی) کمپبل»، انسانی بسیار معمولی و روزمره که در تحولی بسیار پردازششده بخش مهمی از خود را در مییابد و «انی جنوئری» که قصد دارد ابرقهرمانی درستکار و صادق باشد و به تنها هدف خود، یعنی نجات انسانها برسد. اما در قسمت اول تند و تیز این فصل متوجه میشویم که دنیای این داستان، جایی برای هر دوی این افراد ندارد. «اِی-ترین»، ابرقهرمان بسیار سریع گروه هفت از درون دوست دختر هیویی میگذرد و او را به قطرههای پخش خون تبدیل میکند و اینجاست که سیر تحول این شخصیت آغاز میشود.
در اصل منحنی شخصیتی هیویی به قدری خوب تعریف میشود که ضعفهای کوچک و ریز فنی را پوشش میدهد.
سپس داستان شخصیت «بیلی بوچر» را با بازی «کارل اربن» به ما معرفی میکند. فردی که نقش «راست کول» شوخطبع داستان The Boys را بازی میکند. بوچر اما برخلاف کول سخنرانیهایی چند دقیقهای نمیکند و دنیای اطرافش را با لهجه بریتانیایی خود به شوخی میگیرد. نقابی که برخی انسانها پس از شکستهای خود بر چهره میگذارند و خود واقعیشان را مخفی میکنند. اربن در این نقش و «جک کویِید» در نقش هیویی به بهترین نحو با فیلمنامه و کارگردان ارتباط گرفتهاند و همین موضوع باعث شده با بیننده هم شبکهای از فعل و انفعالات را تشکیل دهند.
یک سری از فیلمها لایق این که «سینمایی» شمرده بشند، نیستند. این فیلمها داستان پیچیدهای ندارند، شخصیتها لایه لایه و عمیق نیستند و مهمتر از همه، از «جادوی سینما» (نه به اون شکلی که سایکو هیچکاک یا داگویل فون تریه ازش بهره میبرند، حداقل چیزی از جنس فیلمهای نولان یا فینچر که بتونه مغرت رو درگیر خودش کنه) بهرهای ندارند. تو بقیه دنیا به این فیلمها، تلهفیلم یا فیلم تلویزیونی میگن و من، بهشون میگم فیلم «عصر جمعهای».
در واقع من هیچ چیزی علیه فیلمهای عصر جمعهای ندارم. شاید بعضی وقتها هم این جور فیلمهای «حال خوب کن» و «خانوادگی» را برای مامان بابام دانلود کنم تا ببنند و «حالشون خوب بشه». ولی وقتی به عنوان یک خوره سینما، دو ساعت توی این همه مشغله خالی میکنم تا «فیلم» ببینم، ترجیح میدم چیزی باشه که مو رو به تنم سیخ کنه (یا حداقل بامزه باشه. این یکی که کار سختی نیست؛ هست؟)
آیا واقعا میشه این فیلم رو اسپویل کرد؟ من فکر نمیکنم.
یکی از گیج کننده ترین مفهومهایی که در زندگی با آن سر و کار داریم، قضیهی «ارزشها» هستند. این ارزشها ممکن است آمریکایی، ایرانی-اسلامی، و یا هر دسته از ارزشهایی باشند که در ذهن ما وجود دارند. این معیارها، برای ما مشخص میکنند که چطور «آدم خوب»، «شریف»، و یا «باحالی» باشیم. معمولا کسانی که به این ارزشها علاقه دارند یا از آنها بهرمندند (یا فکر میکنند هستند)، سعی میکنند اونها رو به زور داخل حلقوم بقیه فرو کنند تا اونها هم مثل بقیه بروبچهها، «باحال»، یا تبدیل به «انسانهای خوبی» بشوند.
داستان این فیلم دربارهی برخورد دو سبک زندگی آمریکاییه که سالهاست تمام خصوصصیاتش رو از بر هستیم. مورگان فریمن، نماد یک امریکایی سختکوش (که سی سال کوفتی رو توی یک تعمیرگاه، شاگرد مکانیک بوده)، خانواده دوست (که سرشاخهی یک خانوادهی شلوغ پلوغ با حداقل دو نسل بعد از خودشه و به هیچ پلنگی هم توی بار رو نمیده)، باایمانه (که وقتی در ارتفاع چندهزارپایی از پنجره جت شخصی به ابرها نگاه میکنه، به این نتیجه میرسه که خدا وجود داره، و گرنه ما اینجا داریم چیکار میکنیم؟)، خفن ولی فروتن، و چند تا خصوصیت دیگه است که من الان یادم نمیاد.
در طرف مقابل جک نیکلسون، یک بزن در رو، گلهبر، ضربهزن، کارآفرین، خدای بیزینس و رهبری بقیه و صدالبته، طرد شده توسط اعضای خونوادشه. در تمام زندگی مثل موشک فقط صعود کرده و همهی اعضای خونوادش رو پشت سرش جا گذاشته. داستان کلی فیلم، و شاید پیامش اینه که مهم نیست چقدر توی زندگی موفق بشی یا آدمها ازت حساب ببرند، اگر آخرش دخترت تو رو توی خونهاش راه نده، یک لوزر تمام عیاری. این درسیه موگان فریمن باید در تمام طول فیلم به نیکلسون بده. البته مورگان هم شاید کمی بابت این که هیچوقت هیچکاری برای زندگی خودش نکرده و وقف نقش پدر بودن برای نسل بعدی پدرها بوده، افسوس ناچیزی اون گوشهها خورده باشه؛ ولی در کلیت قضیه آخرش فرقی نمیکنه.
شاید شما از این پیام خوشتون بیاد، ولی من حقیقتا به اندازه کافی توی فیلمهای دهه هفتاد صدا سیما از این جور پیامهای خردمندانه دیدم و دیگه جدا حوصلهاش رو ندارم. (البته من این فیلم رو همون سال ۲۰۰۷ دیدم و الان که پیر شدم شاید از این جور چیزها خوم بیاد. الله اعلم)
اینجوری خیلی جای بهتری میشه این سایت.
فیلم موربیوس یکی از ضعیفترین آثار ابرقهرمانی طی چند سال اخیر است. به همین سادگی.
شاید هر آنچه که باید راجع به کیفیت فیلم Morbius بدانیم، در همین حقیقت خلاصه شود که بدون نمایش فراوان خون و با درجه سنی PG-13 داستان یک خونآشام زنده را تعریف میکند؛ درحالیکه میخواهد به زور یک ابرقهرمان خاکستری را از این شخصیت شرور فرعی کامیکهای اسپایدرمن بیرون بکشد.
گاهی فیلمها میتوانند انقدر از ایرادهای ویژهای رنج ببرند و بد به نظر برسند که مخاطب به میزان فاجعهبار بودن آنها بخندد. اما برخی از فیلمها حتی در نوع و میزان بد بودن هم خستهکننده به نظر میآیند. موربیوس یکی از همین فیلمها است؛ یکی از آثاری که انواعواقسام مخاطبها میتوانند بهسادگی سراغ فهرست کردن نقاط ضعف گوناگون آنها برونده.
اما فهرست کردن ایرادهای آن نه دانش سینمایی تماشاگر را گسترش میدهد و نه حتی نکتهی سینمایی خاصی را دربارهی وضعیت امروز صنعت فیلمسازی فاش میکند. گاهی یک فیلم فقط بهسادگی و بدون تعارف، بد است؛ انقدر بد که اگر یک اسم معروف را به آن نچسبانده بودند، هیچکس در رابطه با این محصول صحبت نمیکرد.
داستان دربارهی یک دانشمند به اسم مایکل موربیوس با بازی جرد لتو است که باتوجهبه مشکل خونی خود از محدودیتهای جسمی رنج میبرد. درحالیکه وی مدام بهدنبال درمان میگردد، دوست قدیمی و ثروتمند او به نام مایلو تمام هزینههای تحقیقات را پرداخت میکند. چون خود مایلو نیز با شرایط مشابه زندگی میکند و آنها در بیمارستان کودکان و نوجوانهای خاص با یکدیگر آشنا شدند.
آنچه که خواندید، خلاصهی داستان فیلم Morbius نیست. چون اگر آن را خلاصهی داستان خطاب کنیم، به اشتباه اینطور به نظر میرسد که در حقیقت قصهای گستردهتر وجود دارد که پاراگراف قبلی فقط کلیت آن را توصیف میکند. ولی داستانگویی فیلم به قدری سطحی و بدون حتی یک لحظهی غیرمنتظره است که تقریبا همه با دیدن یکی از تریلرهای اثر و خواندن همان پاراگراف میتوانند از ابتدا تا انتهای داستان را پیشبینی کنند. فقط این وسط دو کاراکتر فرعی هم وجود دارند که نهتنها به مرحلهی کاراکتر بودن واقعی نمیرسند، بلکه حتی یک تیپ سینمایی درستوحسابی هم نمیشوند.
مواردی همچون اسم و پیشینهی این شخصیتها هیچ اهمیتی ندارند. چرا که آنها را میتوان بدون از دست دادن جزئیات واقعا با عباراتی همچون «معشوقهی نگران» و «دکتر خوب» معرفی کرد. یکی از آنها کمی برای فلان شخصیت نگران میشود و به او کمک میکند و یکی از آنها به دیگری کمک میکند و از وی میخواهد که انسان بدی نباشد.
راستش را بخواهید، هیچ اهمیتی ندارد که چه شخصی در این فیلم بازی کرده است، چه کسی دوربین را نگه داشت و کدام فرد مشغول کات زدن بین سکانسهای مختلف شد تا نسخهی نهایی را تحویل استودیو دهد. چون موربیوس خالی از هرگونه اثر انگشت است؛ خالی از هر نشانهای که بگوید حداقل فلان شخص روی آن کار کرد تا فلان نتیجه پدید بیاید. گویا فقط چند نفر دور هم جمع شدند تا یک روش ۷۵ میلیون دلاری برای اعلام این خبر پیدا کنند: «موربیوس با بازی جرد لتو به دنیای سینمایی لایواکشن اسپایدرمن پیوست».
برخلاف ونوم ۲ که بسیاری از لحظات غیر قابل تحمل برای بسیاری از تماشاگرها را کاملا عامدانه در آغوش کشید تا همان محصول پرفروش مورد نظر تهیهکنندگان باشد، موربیوس حتی چنین تفکر پولمحور زشتی را هم در پس خود نداشته است. چون این فیلم آنچنان با چسباندن کلیپهای بیربط به یکدیگر شکل گرفته است که اصلا نمیتواند محصول حرکت تیم سازنده به سوی یک چشمانداز مشخص باشد. اینطور نیست که مثلا فیلمساز سراغ استفادهی بیش از اندازه از فلان فرمول جواب پسداده برود یا شخصیتپردازی را کنار بگذارد تا وقت لازم برای انجام یک کار دیگر را داشته باشد. این محصول به مراتب بیپایهواساستر از آن به نظر میرسد که بتوان آن را نتیجهی هر نوعی از تصمیمگیری دانست.
آنچه که در محصول نهایی واضح به نظر میرسد همین است که تقریبا هیچکدام از چرخدهندههای سازندهی این فیلم حتی برای چند دقیقه هم به درستی نمیچرخد. اکشن؟ در اکثر مواقع افتضاح و غیر قابل لمس است. چون غالبا با جابهجایی بیش از حد سریع یک موجود عجیب، تقریبا غیر قابل دیدن میشود. نورپردازی اشتباه در بسیاری از سکانسها، پرهیز کامل از هرگونه خونریزی قابلتوجه و استفادهی خستهکننده از حرکات کاملا غیرمنطقی دوربین دیجیتالی، همه و همه سبب میشوند که هیچ اکشن درستی را در فیلم نبینیم.
سپس نوبت به ماهیت شخصیتها میرسد که نقش خود را در افزایش بیاهمیتی نبردها ایفا کنند. موربیوس حتی روی معرفی درستوحسابی تمام نقاط قوت و نقاط ضعف موربیوس و دشمن او هم وقت نمیگذارد. در نتیجه ذهن مخاطب حتی به سطحیترین شکل ممکن، درگیر ارزیابی قدرت هرکدام از آنها برای شکست دیگری نمیشود.
این ایراد زمانی بیشتر به چشم میآید که شدت ناشناختگی این موحودات برای ما کاری میکند که انتظارات غلطی از سکانسها داشته باشیم و بیشازپیش ناامید شویم. برای نمونه یک بار بهلطف قاببندی اشتباه، تدوین اشتباه، نقشآفرینی اشتباه و کارگردانی اشتباه در سکانس، احتمالا تماشاگر احساس میکند که موربیوس در آستانهی رفتن به سراغ یک حملهی ناگهانی و حسابشده به رقیب خود است. ولی چنین اتفاقی رخ نمیدهد. بلکه او با جریان هوا همراه میشود تا از مهلکه بگریزد. از ابتدا تا انتهای اشارهی سازندگان به این قدرت هم به چند قاب خلاصه شد که با جلوههای ویژهی کامپیوتری نشان میدادند موربیوس گاهی احساس عجیبی نسبت به محیط پیرامون خود دارد.
مسئله اصلا دربارهی این نیست که چرا موربیوس در شخصیتپردازی کاملا مضحک به نظر میرسد یا مثلا اکشنهای آن کار نمیکنند. شکی در واقعی بودن این ایرادها وجود ندارد. شکی وجود ندارد که نشان دادن چند ثانیهای کتک خوردن یک بچه در کودکی، روشی زشت و سطح پایین برای به وجود آوردن یک شخصیت منفی است. اما ایراد اصلی موربیوس، نداشتن جایگزین برای همهی ایرادها است.
سینمای ابرقهرمانی با تمام فرمولزدگی خود اکنون به نقطهای رسیده است که هر کسی بخواهد، انواعواقسام روشها برای ارائهی سرگرمی به مخاطب را در مقابل خود میبیند. یک فیلم ابرقهرمانی امروز میتواند با فقط بامزه بودن، فقط بزرگسالانه بودن یا فقط اکشن خوب داشتن هم به هدف خود برسد. به همین خاطر حتی بعضی از فراموششدنیترین و سادهترین آثار هالیوودی اقتباسشده از روی کامیکها حداقل توانایی مشغول کردن مخاطب به اندازهی خوردن پاپکورن را دارند. چون حداقل یک روی انجام یک کار مورد انتظار تمرکز میکنند و از پس انجام آن برمیآیند.
روابط احساسی و عاشقانه؟ موربیوس یکی از ضعیفترین فیلمهای سال در به تصویر کشیدن هر نوعی از رابطهی انسانی است. وصل شدن به فیلمهای دیگر و اشاره به موارد جذاب برای مخاطب روز مانند مولتیورس؟ موربیوس فقط از پس کشیدن نقاشی مرد عنکبوتی روی دیوار و قرار دادن آن در تریلر برمیآید. این فیلم به خودی خود، با هیچچیز به استقبال مخاطب میرود.
اصلا همین که میبینیم بیشتر کاربرها در اینترنت صرفا به رقص احمقانه و پرشده از غرور مایلو (لوشن کرون) با بازی مت اسمیت اشاره میکنند، به خوبی نشان میدهد که همه چهقدر فقط موقع دیدن فیلم منتظر چیزی بودند که بتوان ذرهای با آن سرگرم شد. حداقل آن سکانس به شکلی خودآگاه، مسخره و خندهآور به نظر میرسد. در نتیجه برخلاف آن همه سکانس بدون خاصیت دیگر، برای چند ثانیه احتمالا نوعی از واکنش را از مخاطبهای حاضر در سالن سینما دریافت میکند. وقتی داشتههای یک فیلم به این رقص تکنفری و چند ثانیه حضور یک شخصیت متعلق به فیلمهای دیگر در سکانس پس از تیتراژ خلاصه میشود، با نوع مشخص و غمانگیزی از فاجعهی سینمایی روبهرو شدهایم.
فیلم موربیوس در این لحظه انگار وجود خارجی ندارد. ما میتوانیم از مواجهه با این حقیقت که فروش جهانی آن تقریبا به دو برابر بودجهی تولید رسید، تعجب کنیم. همچنین میتوانیم به میمهای منتشرشده یا اینکه مردم برای تمسخر میگویند که موربیوس به فروش چند ۱۰۰ موربیلیون دلاری رسید، خوب بخندیم؛ همانطور که میتوانیم واکنشهای گوناگونی نسبت به انتشار اخبار سینما و تلویزیون دربارهی شدت تمرکز جرد لتو روی متد اکتینگ (!) برای بازی در نقش دکتر مایکل موربیوس داشته باشیم.
اما خود فیلم دیگر انگار اصلا وجود ندارد؛ انقدر که به نظر میرسد حتی بررسی آن باید خواسته یا ناخواسته از خارج از دنیای فیلم قرض بگیرد تا حداقل چند نکتهی بیشتر در رابطه با محصول را مطرح کند. رسیدن به سطحی از فیلمسازی که اصلا نمیتوان اسم آن را فیلمسازی گذاشت، ناراحتکننده به نظر میرسد.
وقتی صنعتی بودن یک محصول و خالی بودن مطلق آن از هنر هفتم تا این حد به چشم میآید، دیگر مشغول صحبت در رابطه با اثری نیستیم که یک روز روی پردههای نقرهای پخش شد. بیشتر انگار راجع به تنقلات بیکیفیتی صحبت میکنیم که چند ماه در فلان شهر به فروش رسید، مقداری پول را به جیب یک کارخانه انتقال داد و سپس تبدیل به خاطرهی مسخرهای شد تا یک روز بزرگسالها با خنده، ماجرای بسیار بدمزه بودن آن را برای بچههای جدید تعریف کنند.
این فیلم، سعی کرده با اجتناب از دیدگاههای رادیکال و برانگیختن حساسیتهای رایج، روایتی ساده و بدون تبدیل کردن فیلم به یک اثر سوپر مذهبی، (مثلا در حد یوسف پیامبر)، تصویری تازه از مریم به جامعه مسیحی ارآئه بدهد. اگر به فیلمهای تاریخی علاقه دارید، باید به شما بگویم که این فیلم بیش از تاریخی یا حماسی بودن، یک ملودرام در بستری باستانی است.
همچنین از جریانان woke که در سالهای اخیر باب شده و نتفلیکس همیشه پرچمدار آن بوده خوشتان نمیآید، احتمالا بهتر است این فیلم با بازی یک سنت پل سیاهپوست را نبینید.
پیامی که کمیکهای اسپایدرمن و اقتباس زیبای ریمی قصد بیانش داشتند را به یاد دارید؟ «با قدرتهای بزرگ، مسئولیتهای بزرگی نیز میآیند». تمام تلاش اتمسفر خلق شده در The Boys این است که ایدئولوژی مطرح شده را نادیده بگیرد. یعنی اگر ابرقهرمانت مسئولیتپذیر و سختکوش باشد، در دنیای فاسد اطرافش جایی ندارد. و نکته جالبتر اینجاست که این ابرقهرمانان نمادی از خدایان دروغین جوامع مدرن هستند. صنایعی که در روز بارها کارهایی غیراخلاقی میکنند و پشت ماسک خیرخواه خود باقی میمانند. مردمی که تحمل پذیرفتن این موارد را نیز ندارند، به تحسین آنها پرداخته و روز به روز معده آنها را از غذایی به نام توجه سیر میکنند. دلیلی که بخش جامعهگرایانه The Boys قابل تحسین است، استعاره بزرگ دنیایش محسوب میشود. قسمتی از سخنانی که سریالهایی همچون Mr.Robot قصد داشتند با بیانی صریح و روشنگرانه ارائه دهند، طی این سریال در قالب یک تشبیه و استعاره بزرگ به ناخودآگاه مخاطب منتقل میشوند.
«پسران» (The Boys) قطعا سریالِ بیعیب و ایرادی نیست، اما بهعنوانِ جدیدترین سرگرمی ابرقهرمانی دورانِ فرمانروایی اقتباسهای کامیکبوکی، حکمِ یک نفسِ حقیقتا تازه را دارد. محصولِ شبکهی آمازون شاید اُکسیژنِ خالص نباشد، اما وقتی که در فضایی گرفتار شدهای که همچون اتاقهای گازِ نازیها، گازهای سمی و مرگبار به درونِ ریههات شلیک میشود، طبیعتا هوای کثیفِ مرکزِ تهران در مقایسه با آن، به مثابهی نفس کشیدن در عمقِ جنگلهای شمال میماند. «پسران» در عصرِ فرمانروایی دیکتاتورگونهی فیلمها و سریالهای ابرقهرمانی مارول و دیسی بر حوزهی سرگرمی، حکم یک شهروندِ عصبانی و طغیانگر را دارد با یک کولهپشتی پُر از کوکتل مولوتف، دهانی که چیزی جز فحشهای آبنکشیده از ته حلقش همراهبا تُف و آبدهان به بیرون شلیک نمیشوند و روحیهی آنارشیستی و از کوره در رفتهای که از مدتها تحمل کردنِ سرکوب و خستگی، سرچشمه گرفته است و کلِ وجودش را شعلهور کرده میماند.
تا قبل از «افراد ایکس» در سال ۲۰۰۰، اقتباسهای کامیکبوکی بهصورت جسته و گریخته اتفاق میافتادند و معمولا با کمبود بودجه و تلاش استودیوها برای کاهشِ جنبهی کامیکبوکیشان برای جلب نظرِ عموم مردم دستوپنجه نرم میکردند. ولی حالا در دورانی هستیم که آکوآمن و واندر وومن، بهتر از بتمن و سوپرمن پول در میآورند، تونی استارک بهجای مرد عنکبوتی، چهرهی اصلی مارول شناخته میشود، ددپول نسبت به پروفسور ایکس و مگنیتو، سودآورتر است، دیسی دنیای سینمای مشترکِ خودش را در شبکهی سیدابلیو دارد، نتفلیکس تا همین چند وقت پیش میزبان دو جینِ ابرقهرمانِ خیابانی بود، کمی آن طرفتر دیک گریسون به بتمن فحش بد میدهد و همزمان بیش از شصت ابرقهرمانِ جور واجورِ مارول درکنار یکدیگر به مصاف با تانوس میروند.
هماکنون در دورانِ عجیبی از اقتباسهای کامیکبوکی قرار داریم. دورانی که هم بهعنوانِ دورانِ طلایی اقتباسهای کامیکبوکی شناخته میشود و هم بهعنوانِ دورانِ فرسودگی و کوفتگی این ژانر شناخته میشود. هم دورانِ بیسابقهای است که کامیکبوکخوانها شاید تا همین ۲۰ سال پیش تصور نمیکردند که نِردپسندانهترین مدیومِ سرگرمی تاریخ، با چنین گستردگی و مقدار توجهای به پادشاهِ بلامنازعِ باکس آفیس تبدیل شود، اما همان نِردها بعضیوقتها نمیتوانند جلوی خودشان را در بستنِ چشمانشان و گرفتنِ گوشهایشان دربرابرِ حجمِ نفسگیر و آزاردهندهی محتوای این حوزه که بهطرز «میدان تایمز»واری به ذهنِ تماشاگرانشان هجوم میبرند بگیرند. از یک طرف نمیتوان از پذیرشِ کامیکبوکها در فضای جریانِ اصلی که منجر به دیدنِ اقتباسهایی که در حالت عادی، صد سال سیاه به حقیقت نمیپیوستند حوشحال نبود، اما از طرف دیگر از سینمای ابرقهرمانی به ستوه آمدهام. به اندازهی هر «مرد عنکبوتی: به درونِ دنیای عنکبوتی» که داریم، دهتا «کاپیتان مارول» و «دارک فینیکس» و «هلبوی» داریم. هالیوود طی پروسهی دیزنیسازی دنیای سینمایی مارول و دنبالهروی دیگر استودیوها برای تکرارِ فرمولِ جوابپسدادهی آنها، سینمای ابرقهرمانی را به چیپس و پفک و نوشابه تبدیل کرده است و فیلمهای تیمی و کراساورشان هم حکمِ چیپس و پفک و نوشابههای خانواده همراهبا پنیرِ اضافه را دارند.
این فیلمها واقعا از لحاظِ مواد معدنی خالی هستند. شاید خوردنِ کمی تنقلات و بعد لیس زدنِ انگشتانِ نارنجیشدهمان با گرد و غبارِ پفک و آروغ زدن بعد از سر کشیدنِ ظرفِ نوشابه بد نباشد، اما ناگهان به خودمان میآییم و میبینیم که این تنقلات به صبحانه و ناهار و شاممان تبدیل شدهاند.
ما در طول فصل اول سریال The Boys دو شخصیت اصلی را شاهد هستیم. «هیو (هیویی) کمپبل»، انسانی بسیار معمولی و روزمره که در تحولی بسیار پردازششده بخش مهمی از خود را در مییابد و «انی جنوئری» که قصد دارد ابرقهرمانی درستکار و صادق باشد و به تنها هدف خود، یعنی نجات انسانها برسد. اما در قسمت اول تند و تیز این فصل متوجه میشویم که دنیای این داستان، جایی برای هر دوی این افراد ندارد. «اِی-ترین»، ابرقهرمان بسیار سریع گروه هفت از درون دوست دختر هیویی میگذرد و او را به قطرههای پخش خون تبدیل میکند و اینجاست که سیر تحول این شخصیت آغاز میشود.
در اصل منحنی شخصیتی هیویی به قدری خوب تعریف میشود که ضعفهای کوچک و ریز فنی را پوشش میدهد.
سپس داستان شخصیت «بیلی بوچر» را با بازی «کارل اربن» به ما معرفی میکند. فردی که نقش «راست کول» شوخطبع داستان The Boys را بازی میکند. بوچر اما برخلاف کول سخنرانیهایی چند دقیقهای نمیکند و دنیای اطرافش را با لهجه بریتانیایی خود به شوخی میگیرد. نقابی که برخی انسانها پس از شکستهای خود بر چهره میگذارند و خود واقعیشان را مخفی میکنند. اربن در این نقش و «جک کویِید» در نقش هیویی به بهترین نحو با فیلمنامه و کارگردان ارتباط گرفتهاند و همین موضوع باعث شده با بیننده هم شبکهای از فعل و انفعالات را تشکیل دهند.