دونالد گلاور، خالق، نویسنده و بازیگر نقش اصلی سریال «آتلانتا» که به تازگی برندهی جایزهی بهترین سریال کمدی گلدن گلوب 2017 هم شد، سریالش را اینطوری توضیح میدهد: «ماموریت اصلیام با این سریال این بود که به مردم نشون بدم که سیاهپوست بودن چه حسی داره. چیزی که اصلا قابلتوضیح دادن نیست. یه جورایی فقط باید احساسش کرد».
واقعا هم همینطور است. مهم نیست بخشی از عموم مردم چقدر طرفدار و پشتیبانِ اقلیتهای جامعه هستند و چقدر سعی میکنند تا به آنها به عنوان کسی مثل خودشان نگاه کنند، اما حقیقت این است که ما واقعا هیچوقت از ته قلب نمیتوانیم شرایط زندگی، چالشها و افکار کسی را که در اقلیت قرار میگیرد درک کنیم. هیچوقت نمیتوانیم بفهمیم مهاجری که مجبور به زندگی در کشوری بیگانه شده چه میکشد. هیچوقت نمیتوانیم بفهمیم یک زن در مقابل دنیای جنسیتگرای اطرافش که کاری از دستش برای مقابله با آن بر نمیآید و تحمل حملاتی که به او میشود نیز به یک نُرم تبدیل شده، چه احساسی دارد. مهم نیست چقدر به حقوق برابر و اینجور حرفها باور داشته باشیم، حقیقتش هیچوقت نمیتوانیم واقعا یک غیرسفیدپوست یا در اینجا یک سیاهپوست را درک کنیم. مخصوصا در کشوری مثل ما که سیاهپوستبودن مشکل اصلی نیست و مشکلات نژادی دیگری وجود دارد. و آثاری مثل «آتلانتا» بهمان کمک میکنند تا بفهمیم.
«آتلانتا» یکی از بهترین سریالهای جدید سال ۲۰۱۶ بود و تقریبا جزو سه چهارتا سریال برتر همهی مطبوعات آنلاین و نوشتاری قرار میگرفت و میدانید برای چه؟ به خاطر اینکه در به تصویر کشیدن فرهنگ سیاهپوستها و انجام آن به شکلی که دیگران هم متوجهی نحوهی زندگی و افکار آنها بشوند فوقالعاده است. دونالد گلاور با این سریال واقعا پیچیدگی این فرهنگ را به تصویر میکشد و به ماموریتی که داشته میرسد: او ما را مجبور به حس کردن میکند. و در این زمینه در کنار کمدیهای بزرگی مثل «لویی» و سریال Master of None قرار میگیرد.
یعنی اگر با جنس و حالوهوای این دو کمدی حال کرده باشید، حتما «آتلانتا» را هم دوست خواهید داشت. همانطور که «لویی» به یک استندآپ کمدینِ غمگینِ میانسالِ معمولی در نیویورک میپردازد و از طریق او دربارهی «احساس» در دنیایی شلوغ و کثیف صحبت میکند و همانطور که «استاد هیچی» دربارهی یک بازیگر خردهپای هندی/امریکایی بود که برخلاف استعدادش، به خاطر نژادش به جز نقشهای راننده تاکسی و فروشنده سوپرمارکت کار بهتری پیدا نمیکرد، «آتلانتا» هم دربارهی مرد جوان سیاهپوستِ فقیرِ بیخانمانی است که سریال از طریق او به مسائل نژادی، اجتماعی و فرهنگی میپردازد.
نقطهی اشتراک همهی این سریالها این است که موفق میشوند کاری کنند تا ما شخصیتها و دنیایشان را که در ظاهر خیلی خیلی با ما فاصله دارد لمس کنیم. مخصوصا «استاد هیچی» و «آتلانتا». یادم میآید تماشای «استاد هیچی» را مدام پشت گوش میانداختم. چون فکر میکردم کمدیای دربارهی تقلای بازیگری هندی در جایی که همهچیز علیه اوست، به درد خود هندیها میخورد و امکان دارد کسی مثل من با آن ارتباط برقرار نکند، اما بعد از دو اپیزود «استاد هیچی» بدل به یکی از بهترین سریالهایی که تاکنون دیدهام شد. چرا؟ به خاطر اینکه اینجا با یک کاراکتر مرکزی و فضای کاملا جدید طرفیم که اگر بگویم تا حالا اینقدر خوب به آن پرداخته نشده بیراه نگفتهام. هندی/امریکاییبودن یک بازیگر در نیویورک، فرصتهای زیادی را جلوی سریال برای داستانگویی میگذارد. داستانهایی که هیچ فیلم و سریال دیگری مثلا با یک شخصیت سفیدپوست یا با ملیت دیگری پتانسیل روایت آن را ندارد. خب، چنین چیزی دربارهی «آتلانتا» هم صدق میکند.
«آتلانتا» در شهر آتلانتایی میگذرد که قبل از اینکه توسط مردگان متحرک تسخیر شود (!)، یکی از برترین شهرهایی است که در آن رپرهای جوان فعالیت میکنند و فرهنگ سیاهپوستی غنیای دارد. یکی از آنها آلفرد مایلز معروف به «پیپر بوی» (پسر کاغذی) است که به تازگی با انتشار یک قطعهی جدید در محلهشان و آن دور و اطراف شهرتی به هم زده است و حالا دارد سعی میکند تا فرق بین زندگی واقعی و زندگی خیابانی را بفهمد. مدیر برنامههای او شخصیت اصلی سریال، اِرن نام دارد که از یک طرف مشغول مدیریت کار آلفرد است و از طرف دیگر با بهترین دوستش ونسا که از او یک دختر دارد وقت میگذارند. و البته چگونه میتوان از داریوس، نفر سوم گروه سه نفرهی آنها گذشت که شاید در ظاهر یک شخصیت فرعی باشد، اما در حال حاضر اگر بیشتر از شخصیتهای اصلی طرفدار و هواخواه نداشته باشد، کمتر ندارد.
این خلاصهقصه شاید حوصلهسربر به نظر برسد و واقعا هم همینطور است و در این زمینه حق با شماست، اما سریال را براساس اینها قضاوت نکنید.
اتفاقات عجیب و غریبی در این سریال میافتند و این کاراکترها خودشان را در موقعیتهای مضحکی پیدا میکنند که یا خودتان را از شدت خنده در حال قهقهزدن پیدا میکنید، یا از شدت عجیببودن یک اتفاق خیره به نمایشگر، مغزتان قفل میکند، یا یکجور مالیخولیا تمام وجودتان را دربرمیگیرد. اولین چیزی که باید دربارهی این سریال بدانید این است که «آتلانتا» اصلا در ظاهر و اجرا سریال بسیار جدی و باپرستیژی به نظر نمیرسد. در عوض با سریالی طرفیم که بهطور مثبتی شلخته و پراکنده است و اگرچه از یک خط روایی اصلی بهره میبرد، اما در هر اپیزودش ما را به موقعیتهایی منتقل میکند که اصلا و ابدا انتظارشان را نمیکشیم و سریال با این نحوهی داستانگویی موفق میشود همیشه جذاب و سرگرمکننده باقی بماند و کاری کند تا هیچوقت واقعا نتوانید یکی از ۱۰ اپیزودش را به عنوان بهترین یا بدترین انتخاب کنید. چون هر اپیزود در کنار ادامه دادن روانشناسی و داستان شخصیتها از اپیزودهای قبلی، شامل خردهپیرنگها و شگفتیهای کوچکِ منحصربهفرد خودش نیز است.
مهمتر از همهی اینها بزرگترین چیزی که من را بهشخصه به «آتلانتا» جذب کرد این بود که با سریال خشکی که فقط روی یک موضوع تمرکز کند طرف نیستیم. اگر «آتلانتا» قرار بود از ابتدا تا پایان داستانی دربارهی مسائل نژادی باشد، مطمئنا تکراری و خستهکننده و شعاری میشد، اما دونالد گلاور که این موضوع را به خوبی میداند، به طیف وسیعی از موضوعات میپردازد. سریال از یک طرف در طول ۱۰ اپیزود شخصیتهایش را پردازش میکند، به نقد مسائل اجتماعی میپردازد، نگاهی به درون صنعت موسیقی میاندازد و از طرف دیگر تا دلتان بخواهد خندهدار میشود و از جایی به بعد با اضافه کردن عناصر سنگین سورئال به داستان واقعگرایانهاش، انتزاعی میشود.
یک اپیزود کاملا به ونسا، مادر بچهی اِرن اختصاص دارد، یک اپیزود مربوط به یک برنامهی تلویزیونی با حضور آلفرد به عنوان مهمان است و یک اپیزود به تلاش اِرن و داریوس برای پول درآوردن اختصاص پیدا میکند که به جاهای دیوانهکنندهای کشیده میشود.
باز دوباره در این زمینه باید «استاد هیچی» را به خاطر بیاورم که اگرچه با تمرکز روی یک بازیگر خردهپای هندی/امریکایی شروع میشود، اما در پایان میبینیم که دربارهی مسائلی مثل ازدواج، طلاق، بچهدار شدن و عاشق شدن هم صحبت میکند و در تمام این مدت منسجم باقی میماند. این ریسک وجود داشته که «آتلانتا» به عنوان یک سریال بسیار چندچهره و انتزاعی بینندهایش را فراری بدهد، اما همیشه یک چیزی در پسزمینهی ماجرا وجود دارد که همهی عناصر پراکنده و چهلتیکهی سریال را مثل چسب در کنار هم نگه میدارد و تصویری رنگارنگ اما کلی از چیزی که میخواهد بگوید میسازد.
دیوانهبازیها و جو سورئال سریال فقط وسیلهای برای شگفتزده کردن نیست، بلکه در پس تمامی آنها معنایی قرار دارد که همچون مشتهای دردناکی بعضیوقتها که اصلا انتظارشان را ندارید روانهی قفسهی سینهتان میشوند؛ مشتهایی که از دردشان کاری به جز خندیدن و گریه کردن (بهطور همزمان) ندارید. سریال در هر اپیزود بهطور نامحسوس و غیرنامحسوس فرهنگ امریکا و دنیا را نقد میکند؛ واقعا این روزها کمتر کمدیای را میتوان پیدا کرد که در ۱۰ اپیزود چنین طیف وسیعی را پوشش بدهد و با تمام تیره و تاریکبودن و تلخ شدن، کماکان بامزه باقی بماند.
همانطور که بالاتر گفتم دونالد گلاور با این سریال میخواست نشان بدهد که سفیدپوستها چه چیزی دربارهی سیاهپوستها نمیدانند و در چه چیزهایی دچار سوءبرداشت شدهاند و او در این کار موفق است. اما همهچیز به این خلاصه نمیشود. از تحمل هویت یک نفر در همهی زمینهها گرفته تا مسائل تبعیض نژادی که به روشهای بسیار جدید و بامزهای مورد کندو کاو قرار میگیرند. سریال با نمایش مبالغهآمیزِ زندان و مواد فروشان، فضای موسیقی و اینترنت برخورد میکند و به جای تکرار آن نمایشهای مبالغهآمیز و غیرواقعگرایانه، آنها را به عنوان چیزی که واقعا هستند به تصویر میکشد.
«آتلانتا» از آن سریالهایی است که من آن را در عین کمدیبودن، از لحاظ روانی خشونتبار مینامم. «آتلانتا»، «فرندز» و امثال آن نیست. «آتلانتا» سریالی نیست که ۲۰ دقیقه-نیم ساعت شما را بخنداند، روحیهتان را شاد کند و تمام شود. این سریال درست مثل «لویی» و «استاد هیچی» به حدی از لحاظ روانی پرنیش و کنایهدار میشود، طوری دست روی موضوعاتی که ما تمام روز را به فرار از آنها سپری میکنیم میگذارد و به شکلی تماشاگرانش را بعد از لرزاندن ذهنشان و به فکر فرو بردنشان تنها و بیپاسخ رها میکند که به درد هرکسی نمیخورد و مطمئنا کسانی که از آن انتظار یک کمدی فقط «خندهدار» را دارد، در برخورد با محتوای آن حسابی شوکه خواهد کرد.
در این زمینه باید به اپیزود دوم اشاره کنم که در آن اِرن و آلفرد به خاطر حضور در یک تیراندازی خیابانی بازداشت میشوند و باید منتظر بنشینند تا وضعیتشان مشخص شود. ما از زاویهی دید اِرن یک صبح تا شب را در زندان به سر میبریم و این مدت نه تنها خیلی کند و خستهکننده میگذرد، بلکه حاوی اتفاقاتی است که حضور در آنجا را به یک شکنجهی روانی تمامعیار برای اِرن و تماشاگران بدل میکند. در این اپیزود با زندانی طرف میشویم که خیلی خیلی با چیزی که اکثر ما از فیلمها و سریالهای پلیسی دیدهایم تفاوت دارد. حتی سریال The Night of که این اواخر به خاطر نمایش واقعگرایانهی سیستم قضایی امریکا مورد استقبال قرار گرفت هم در مقایسه با زندانِ «آتلانتا» غیرواقعگرایانه است. دیگر خودتان حساب کنید با چه چیزی سروکار داریم. حالا با زندان خستهکننده، حالبههمزن و ترسناکی طرفیم که در مقابل چیزی که فکر میکنیم قرار میگیرد.
حتی از زبان یکی از کارکنانِ زن زندان خطاب به آلفرد که بعد از آزادیاش، زمان آزادی ارن را میپرسد میشنویم که میگوید که اسم ارن باید وارد سیستم شود. وقتی آلفرد با توپ پُر از او میپرسد که مگه جرمش چیه؟ زن جواب میدهد که: «مگه جرمش چیه؟ کاکاسیاه مگه فیلم سینماییه. باید صبر کنی تا اسمش وارد سیستم بشه». آلفرد به آرامی جواب میدهد: «از اینجا متنفرم». بله، ما هم متنفریم. اِرن هم متنفر است. اما حقیقت این است که این مکانِ تنفربرانگیز وجود دارد و سریال هم هیچ تلاشی نکرده تا برای خوب کردن حال تماشاگرانش، از شدت این تنفربرانگیزی بکاهد، بلکه ما را با کله به درون یک تنفربرانگیزی پرتاب میکند.
این اپیزود شامل لحظات خندهدار بسیاری است. مثل جایی که اِرن در میان سیل بیاحترامیهای دیگر بازداشتیها به یک ترنسجندر، زیر لب سعی میکند تا یک پیام اخلاقی بدهد! اما مهمترین صحنهای که از این اپیزود در ذهن حک میشود و از خودش یک زخم بر جای میگذارد، جایی است که یک بازداشتی سیاهپوست که از معمولیت ذهنی رنج میبرد، در میان صندلیها ادا و اطوار درمیآورد. در همین لحظه یکی از بازداشتیها به اِرن میگوید که چرا این یارو هر هفته اینجاست؟ اِرن زیر لب این سوال را تکرار میکند و در این لحظه ما و او هر دو داریم به یک چیز فکر میکنیم: «او چرا باید هر هفته اینجا باشد؟» چرا کسی کاری نمیکند تا کسی که طبیعتا کنترل رفتار خودش را ندارد، دست به کاری نزد که هر هفته بازداشت شود.
در همین لحظه این بازداشتی بیمار سمت دستشویی میدود، لیوانش را از آب توالت پر میکند و در میان آه بلندی که از بازداشتیها بلند میشود آن را میخورد و بعد آب را با دهانش به سمت یکی از پلیسها تف میکند. لحظهی بعد ضربهی باتونی است که روانهی صورت او میشود و پلیسهایی که روی او خراب میشوند. اپیزود که تمام میشود کماکان خودمان را در حال فکر کردن به آن سوال پیدا میکنیم: این یارو چرا هرهفته اینجاست؟ این سکانس بهطرز خشونتباری و در عین حال خندهداری نحوهی برخورد جامعه با معلولانِ ذهنی را به نمایش میگذارد و این فقط یکی از موضوعاتی است که در این اپیزود موردبررسی قرار میگیرد و این اپیزودی است که «آتلانتا» را در بهترین حالتش نشان میدهد.
دیگر ویژگی «آتلانتا» نحوهی استفادهاش از داستانگویی سورئال برای صحبت کردن دربارهی چیزهای پیچیدهای است که به زبان ساده قابلتوضیح دادن و بررسی نیستند. مثلا در اپیزود پنجم هرکدام از کاراکترهای اصلی در یک خط داستانی سورئال قرار دارند. آلفرد در یک مسابقهی بسکتبال خیریه در مقابل تیم جاستین بیبر بازی میکند. جاستین بیبری که سیاهپوست است! در خط داستانی دوم اِرن یواشکی وارد گردهمایی مدیران برنامهی هنرمندانی که برای مسابقهی بسکتبال آمدهاند میشود و آنجا توسط کسی اشتباه گرفته میشود و در نهایت داریوس به تمرین تیراندازی میرود و آنجا از تصویر یک سگ برای هدفگیری استفاده میکند که بحثبرانگیز میشود.
اِرن در پایان متوجه میشود کسی که او را اشتباه گرفته است دل خوشی از فرد واقعی ندارد و میخواهد روزگارش را سیاه کند. نکته اما این است که هیچ خطری اِرن را تهدید نمیکند. برای یکبار هم که شده سیاهپوستبودن و بیخانمانبودن و ناشناختهبودنش به او کمک میکنند تا خیلی زود ناپدید شود. جاستین بیبر سیاهپوست حتی از جاستین بیبر واقعی هم عوضیتر است. اما وقتی بین آلفرد و او درگیری ایجاد میشود، همهچیز سر آلفرد میشکند و جاستین مورد تشویق قرار میگیرد. سوال این است که در دنیای واقعی هم اگر جاستین بیبر سیاهپوست بود، آیا همینطوری با وجود تمام عوضیبازهایش پرطرفدار میشد؟ مطمئنا نه. سیاهپوستها خیلی بیشتر از بقیه باید حواسشان به رفتارشان باشد.
تمرین تیراندازی داریوس با نشانِ سگ با اعتراض و دفاع دیگران تمام میشود. اعتراضکنندگان باور دارند که به جای سگ باید از نشان انسان استفاده کرد و مدافعان او هم فکر میکنند که او به هرچیزی که دوست دارد میتواند تیراندازی کند و بعد با زدن روی شانهی داریوس از آغاز یک انقلاب و خونهایی که ریخته خواهد شد حرف میزنند! ناگهان میبینیم هر دوی معترضان به داریوس و مدافعانش حسابی قاطی دارند و ما میمانیم و یک دنیای دیوانه و عصبانی و متناقض که خودش آن را قبول نمیکند.
شاید سریال در ظاهر داستانی انحصاری در خدمت پرداختن به فرهنگ سیاهپوستان در آتلانتا به نظر برسد، اما همزمان جهانشمول نیز احساس میشود. مثلا به تیتراژ ابتدایی سریال نگاه کنید که عنوان «آتلانتا» را در هر اپیزود در یک جا قرار میدهد. یک بار روی آسفالت کف خیابان. یک بار روی زمین بسکتبال. یک بار بر روی رومیزی رستوران و جاهای دیگر. سریال از این طریق بهمان یادآور میشود که «آتلانتا» به آتلانتا و مردمش خلاصه نمیشود و مربوط به همهجا هست. که اتفاقات و آدمهایی که اینجا میبینیم به همین شکل یا شکل دیگری در همه جای دنیا پیدا میشوند.
این داستانی دربارهی آدمهایی با تناقضهای بزرگ است که آنقدر به آنها عادت کردهاند و طوری این تناقضها در گوشت و خونشان ترکیب شده و به بخشی از شخصیتشان تبدیل شده که نمیتوانند متوجهی آنها شوند و بالاخره باید یک روزی این موضوع را درک کنند و هویت واقعی خودشان را کشف کنند.
اِرن مرد بیپول و بیانگیزهای است که هرروز صبح در خانهی یکی از دوستان و آشنایان و غریبهها بیدار میشود. کسی که قیاقهاش اصلا به مدیر برنامهی یک خواننده نمیخورد، اما همزمان ادای یک مدیر برنامهی موفق را درمیآورد. ارن به خودش میقبولاند که کار خوبی برای انجام دارد، اما این هویت قلابیای بیش نیست که برای خودش درست کرده است که از واقعیت فرار کند.
آلفرد یک رپر کلیشهای است که فکر میکند با مواد کشیدن و خلافکاری میتواند به خوانندهی معروفتری تبدیل شود، اما در واقعیت او نه تنها معروف نیست، که طرفدارانش تقریبا وجود خارجی ندارند. اگرچه او در یک تیراندازی حضور داشته و بازداشت هم شده، اما هویت قلابی او معرفی خودش به عنوان یک رپر و الگوی نوجوانان است که در تضاد با کسی که واقعا هست قرار میگیرد؛ چیزی که بعضیوقتها خودش هم از آن تعجب میکند. ونسا اگرچه در ابتدا به عنوان مادری که کار و زندگی درست و حسابی خودش را دارد و رابطهی خوبی هم با اِرن دارد، بیمشکلترین شخصیت جمع به نظر میرسد، اما هویت قلابی او این است که احساس واقعیاش را به اِرن نمیگوید و سعی میکند به جای اینکه خودش باشد، با تحت تاثیر قرار دادن دیگران مورد تحسین آنها قرار بگیرد. چیزی که میتوان آن را در سکانسِ دیدار با دوست ثروتمندش در رستوران و مجبور کردن اِرن به بازی کردن فیلم یک شوهر خوب در مهمانی ببینید.
بزرگترین دستاورد «آتلانتا» این است که سریالی براساس ردیف کردن یک سری جوک نیست، که سریالی با داستان و معناست که جوکها وسیلهای برای ارائه آن هستند. و حتی مهمتر از آن، این است که «آتلانتا» فقط داستانی «درباره»ی زندگی سیاهپوستان (و کلا اقلیتهای نژادی و ملیتی) نیست، که «احساس» بودن به جای آنهاست. این دومی بهتر است.
مطابقِ تازهترین اخبار سینما و تلویزیون، جولیا رابرتس، بازیگر برندهی جایزهی اسکار برای فیلم Erin Brockovich (ارین براکویچ)، شان پن، بازیگر فیلمهای Milk (میلک) و Mystic River (رودخانه میستیک)، آرمی همر، بازیگر نامزد دریافت جایزهی گلدن گلوب برای فیلم Call Me by Your Name (من را با نام خودت صدا کن) و جوئل اجرتون، بازیگر فیلمهای Loving (لاوینگ) و The King (پادشاه)، برای نقشآفرینی در سریال Gaslit انتخاب شدند. این سریال رسوایی واترگیت را مورد بررسی قرار میدهد و شرکت یونیورسال کانتنت پروداکشنز تولید آن را برعهده دارد. سم اسماعیل، خالق سریال Mr. Robot (مستر ربات) بهعنوان تهیهکنندهی اجرایی این پروژه فعالیت میکند که براساس پادکستی با نام Slow Burn (خشم تدریجی) ساخته میشود. سریال Gaslit به داستانهای ناگفته و کاراکترهای فراموششدهی رسوایی واترگیت، از زیردستان بیپروا و فرصت طلب ریچارد نیکسون، رئیس جمهور ایالات متحدهی آمریکا گرفته تا طرفدارانی متعصب که به جرم و جنایت دامن میزدند و افشاگری که نهایتاً چنین تشکیلات فاسدی را سرنگون میکند، میپردازد.
جولیا رابرتس در این سریال نقش مارتا میچل را ایفا میکند که یک چهرهی شناختهشده در آرکانزاس و همسر جان میچل، دادستان وفادار نیکسون با نقشآفرینی شان پن است. او زن کسی بود که با وجود وابستگیهای حزبی، آشکارا از دخالت نیکسون در واترگیت پرده برداشت و بهاینترتیب ریاست جمهوری و زندگی شخصی خود را به ورطهی نابودی کشاند. جان میچل فردی دمدمی مزاج، بد دهان و بیرحم توصیف میشود که ناامیدانه عاشق همسر رُک و معروفش است. او در نهایت مجبور میشود که بین مارتا و رئیس جمهور یکی را انتخاب کند. آرمی همر در نقش جان دین، نوکیسهای متکبر ظاهر خواهد شد که مشاوری در کاخ سفید است و بین دو راهی «دنبالکردن آرزوهایش» و «تلاش برای حفاظت از رئیس جمهور با کتمان حقیقت» قرار میگیرد. جوئل اجرتون نیز نقش جی. گوردون لیدی، یک کهنه سرباز جنگ کره و مامور سابق پلیس فدرال آمریکا یا افبیآی را بازی میکند که یکی از متهمان رسوایی واترگیت است.
رابی پیکرینگ، نویسندهی سریال Mr. Robot شورانر و تهیهکنندهی اجرایی سریال Gaslit خواهد بود. سم اسماعیل و چاد همیلتون از شرکت اسماعیل کورپ پروداکشن تهیهکنندگی اجرایی سریال را برای شرکت یونیورسال کانتنت پروداکشنز انجام میدهند که پیش از این قراردادی چندجانبه را با آنها امضا کردند. علاوهبر این، جولیا رابرتس از شرکت Red Om Films در کنار لیزا گیلان و ماریسا یرز گیل بهعنوانِ تهیهکنندهی اجرایی سریال Gaslit نیز فعالیت میکند و وظیفهی کارگردانی و تهیهکنندگی آن برعهدهی جوئل اجرتون و برادرش، نش اجرتون است. گابریل راث و جاش لوین از Slate و شرکت انانیمس کانتنت از دیگر تهیهکنندگان اجرایی سریال هستند. لئون نیفاخ، خالق پادکست Slow Burn نیز از مشاوران سریال خواهد بود. شرکت یونیورسال کانتنت پروداکشنز این پروژه را به پلتفرمهای استریم ارائه خواهد کرد.
من این کامنت رو برای کسایی میذارم که میخوان این فیلم رو ببینند. بنابراین بهش تگ اسپویل نمیذارم، چون اسپویل نیست؛ راهنمای انتخاب این فیلمه. یک بار یکی گفت که اگه میخواید بینید فیلمی خوب هست یا نه باید به راهرو خروجی تماشاگرای فیلم دقت کنید. اگه همه دارند با شوخی و خنده برنامه جمعه شب رو ست میکنند، یعنی فیلم خوبی نبوده: تو راهروی سالنی که داخلش فیلم خوبی پخش شده سکوت حکمفرماست. این فیلم از دستهی اوله؛ بنابراین اگر خورهی سینما و فیلمهایی هستید که مو رو به تنتون سیخ میکنه، این فیلم رو نبینید. اگر فیلمی میخواید که براتون حال خوبی رو ایجاد کنه، قلبتون قیلی ویلی بره یا یکی وسطاش اشک بریزیرد و آخرش خوشحال باشید، این فیلم برای شماست.
حول و حوش سالهای 2008 یکهویی یک سری فیلمهای شبیه به این شروع به تکثیر کردند. من یادم نیست که اولین فیلم از این دسته کدوم یکی بود. ولی میدونم با موفقیت اولی، دیگه همه از این فرمول خوششون اومد و تکرارش کردند. مردم هم که عاشق این بودند که ببینند دختر پسرهای یاغی و هات سر به راه و عاشق و اهل خونواده میشند، از این فیلمها استقبال کردند.
این فیلم یکی از موفقترینها تو این ژانر بود. البته تمام کسایی که فیلم رو میبینید، احتمالا میدونید که آخرش دختر خوشگله و پسر خفنه باید به همدیگه برسن. با این حال، نحوهی این رسیدنه است که باعث میشه شما آخرش با لبخند از پای فیلم پاشید یا وسطش شروع کنید با گوشیتون ور برید. این فیلم تو ژانر خودش فیلم خوبیه. داستان خیلی پیش پا افتاده و تکراری نیست (در مقیاس) و تعلیق و اضطراب رو هم در زمانها مناسبش بهتون تزریق میکنه.
هشدار: این متن دارای اسپویل موضوعی (و نه داستانی) است و برای انیمهبینهای خوره و ادایی نوشته شده. اگر انیمه بین هستید، فیلم خیلی بدی نیست، ببینید. اگر هم انیمه بین نیستید تبریک میگم: در آستانهی دنیا جدیدی هستید.
.
.
.
.
.
.
.
.
یکی از موضوعاتی که جلوی تبدیل شدن انیمهها به آثار واقعا باارزش هنری رو میگیره، اینه که اگه به اندازه کافی همه چیز غم انگیز و زیبا باشه، طرفداراش سطح انتظاراتشون رو پایین میآرند. نتیجه این میشه که مثل سینمای بلاکسباستری مارول یا بالییوودی/هندی، یک فرمول موفق بارها و بارها تکرار میشه و طرفداران هم هر بار مثل دفعه اول از نتیجه استقبال میکنند. (البته این که آثار خیلی ضعیف شونن از سر و کولمون بالا میره هم بیتأثیر نیست).
این فیلم یکی از کلاسیکها تو سبک خودش محسوب میشه. ترکیبی از your lie in april و your name (با نوشتن اسم انگلیسی آثار مایه سرشکستگی همه اوتاکوها هستم). البته من این فیلم رو خیلی وقت پیش دیدم و شاید الان قضاوتی که تو سرم هست دربارش درست نباشه. ولی به نظرم مثلا اثری مثل March Comes In like a Lion ارزش خیلی بالاتری نسبت به این یکی داره.
کمتر کسی است که به دنیای سینما و هالیوود علاقه داشته باشد و اسم این مورد از بهترین فیلم های ترسناک را نشنیده باشد. این فیلم پیش از اینکه فصل جوایز آغاز شود، به اندازه کافی سروصدا به پا کرده بود؛ اما زمانیکه فصل جوایز آغاز شد و قرعه بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه غیراقتباسی در مراسم اسکار، دو نامزدی در مراسم گلدن گلوب و غیره به اسم برو بیرون افتاد، دیگر هیچکس رقیبش نبود. از طرف دیگر هم اگر فهرستهای مختلف بهترین فیلمهای دهه ۲۰۱۰ را بررسی کنید، فهرستهای خیلی کمی هستند که نام Get Out در آنها دیده نمیشود. اگر از جمله افرادی باشید که این فیلم را تماشا نکردند، شاید این سؤال برایتان پیش بیاید که دقیقا داستان این فیلم چیست. داستان این فیلم حول محور شخصیتی به نام کریس واشینگتون میچرخد؛ یک مرد جوان آفریقایی-آمریکایی که تصمیم دارد در طی مهمانیای، با خانواده نامزد خود ملاقات کند.
اما در همین حین، به راز آشفتهکنندهای پی میبرد که زندگیاش را در معرض خطر قرار میدهد. بهصورت کلی این فیلم نقدهای مثبت زیادی دریافت کرد و توسط مخاطبان مورد استقبال قرار گرفت. اکثرا هم سبک کارگردانی جوردن پیل و فیلمنامه آن را بیشتر از هرچیزی دوست داشتند. البته ایفای نقش دنیل کالویا و مضامین آن هم از جمله نقاط مثبت بزرگ این اثر به شمار میرفت. این فیلم با اینکه ۴.۵ میلیون دلار بیشتر بودجه نداشت، اما توانست به درآمد ۲۵۵ میلیون دلاری در سرتاسر دنیا دست پیدا کند؛ همین میزان فروش هم باعث شد تا او تبدیل به دهمین فیلم پرفروش سال ۲۰۱۷ شود. این فیلم نهتنها توسط مجله تایم، بلکه توسط بنیاد فیلم آمریکا و همچنین هیئت ملی بازبینی فیلم هم بهعنوان یکی از ۱۰ اثر برتر سال انتخاب شد.
در این مورد از ترسناک ترین فیلم های جهان، ما دوباره با یک فیلم اقتباسی خیلی جذاب طرف هستیم؛ فیلمی که براساس رمان پرفروش جف وندرمیر ساخته شده است. فیلم نابودی با جاهطلبی بسیار زیادی که داشت، داستان علمی تخیلی خود را با شگفتیهای بصری و همچنین دلهره و هیجان خیلی زیاد به نمایش گذاشت. این فیلم باعث شد تا باری دیگر استعداد بازیگری ناتالی پورتمن در کنار دیگر هنرمندان فوقالعادهی آن، اثبات شود. این فیلم که داستان عجیب و غریبی را در خود داشت، ماجراهای چالش برانگیزی را دنبال میکرد که باعث میشد مخاطبان تا مدتها بعد از تماشای این اثر، همچنان به آن فکر کنند و تحت تاثیر آن باشند.
در کنار داستان، جلوههای بصریای که در این فیلم کار شده، نوع جدیدی از دلهره و هیجان را در مخاطب به وجود میآورد و به اصطلاح در تمام مدت او را در لبه صندلی خود نگه میدارد؛ به حدی که نمیتوان لحظهای از آن چشم برداشت. یکی از چیزهایی که جذابیت فیلم نابودی را چند برابر میکند، این است که شخصیتها بدون هیچگونه شناختی، پا به دنیایی میگذارند که نمیدانند چه چیزی در انتظار آنها قرار دارد؛ نمیدانند قرار است چه بلایی سرشان بیاید؛ انگار که هر لحظه در انتظار مرگ خود هستند و با کوچکترین صدایی این فکر را میکنند که مرگ لحظه به لحظه دارد به آنها نزدیک میشود. نابودی، بمبی بود که در مدت زمان خیلی کمی در باکس آفیس منفجر شد.
زبان منتقدان برای تحسین و تعریف از جلوههای تصویری، بازیگری، کارگردانی و همچنین داستانی که مغز را منفجر میکند، از بیان هر حرفی قاصر بود. همانطور که منتقدان هم به این موضوع اشاره کردند، فیلم نابودی در تلاش است تا با داستان خود «افسردگی، غم و اندوه و همچنین تمایل انسانها برای خودتخریبی» را به تصویر بکشد.
برای آخرین مورد از فهرست بهترین فیلم های ترسناک، میخواهیم به کشور سوئد برویم تا داستان گروهی از دوستان را دنبال کنیم که برای یک فستیوال خاص به این کشور آمدهاند. این فستیوال هر ۹۰ سال یک بار برگزار میشود و به ظاهر یک مراسم معمولی و البته جذاب به نظر میآید. اما مدت خیلی زیادی طول نمیکشد که این بیچارهها متوجه این میشوند که در چنگال یک فرقه پاگانیسم مدرن اسکاندیناوی گیر افتادهاند. قرار بر این بود که این فیلم در ابتدا یک اثر اسلشری میان فرقهگرایان سوئدی باشد. اما استر با استفاده از المانهایی که در این داستان به کار رفته بود، یک فیلمنامه دیگر خلق کرد. از آنجایی هم که خودش بهتازگی یک شکست سخت را تجربه کرده بود، تصمیم گرفت که یک ارتباط روبهزوال را در مرکز این درگیریها قرار دهد.
این فیلم که ۹ میلیون دلار بودجه داشت، توانست در باکس آفیس چندین برابر آن یعنی ۴۸ میلیون دلار را کسب کند. علاوهبر این، منتقدان هم خیلی این اثر را دوست داشتند و بیشتر از هر چیزی کارگردانی استر و همچنین بازی پیو را مورد تحسین قرار دادند. جالب است بدانید که این اثر در ابتدا رتبهبندی NC-17 را دریافت کرد؛ به گفته خود آری استر، چیزی حدود ۳۰ دقیقه از نسخه اصلی حذف شد تا برای نمایش در سالنهای سینما قابل پخش باشد، هرچند که نسخه کارگردان مدت کمی بعد از آن منتشر شد. موضوع قابل توجهی که درباره این اثر وجود داشت، این بود که بعد از نمایش این فیلم در سوئد، خیلی از مخاطبان به جای اینکه دچار ترس و وحشت شوند، به ماجراهای آن میخندیدند؛ حتی خیلی از منتقدان سوئدی هم این فیلم را بهعنوان یک اثر با کمدی سیاه فوقالعاده، مورد تحسین قرار دادند.
.
دونالد گلاور، خالق، نویسنده و بازیگر نقش اصلی سریال «آتلانتا» که به تازگی برندهی جایزهی بهترین سریال کمدی گلدن گلوب 2017 هم شد، سریالش را اینطوری توضیح میدهد: «ماموریت اصلیام با این سریال این بود که به مردم نشون بدم که سیاهپوست بودن چه حسی داره. چیزی که اصلا قابلتوضیح دادن نیست. یه جورایی فقط باید احساسش کرد».
واقعا هم همینطور است. مهم نیست بخشی از عموم مردم چقدر طرفدار و پشتیبانِ اقلیتهای جامعه هستند و چقدر سعی میکنند تا به آنها به عنوان کسی مثل خودشان نگاه کنند، اما حقیقت این است که ما واقعا هیچوقت از ته قلب نمیتوانیم شرایط زندگی، چالشها و افکار کسی را که در اقلیت قرار میگیرد درک کنیم. هیچوقت نمیتوانیم بفهمیم مهاجری که مجبور به زندگی در کشوری بیگانه شده چه میکشد. هیچوقت نمیتوانیم بفهمیم یک زن در مقابل دنیای جنسیتگرای اطرافش که کاری از دستش برای مقابله با آن بر نمیآید و تحمل حملاتی که به او میشود نیز به یک نُرم تبدیل شده، چه احساسی دارد. مهم نیست چقدر به حقوق برابر و اینجور حرفها باور داشته باشیم، حقیقتش هیچوقت نمیتوانیم واقعا یک غیرسفیدپوست یا در اینجا یک سیاهپوست را درک کنیم. مخصوصا در کشوری مثل ما که سیاهپوستبودن مشکل اصلی نیست و مشکلات نژادی دیگری وجود دارد. و آثاری مثل «آتلانتا» بهمان کمک میکنند تا بفهمیم.
«آتلانتا» یکی از بهترین سریالهای جدید سال ۲۰۱۶ بود و تقریبا جزو سه چهارتا سریال برتر همهی مطبوعات آنلاین و نوشتاری قرار میگرفت و میدانید برای چه؟ به خاطر اینکه در به تصویر کشیدن فرهنگ سیاهپوستها و انجام آن به شکلی که دیگران هم متوجهی نحوهی زندگی و افکار آنها بشوند فوقالعاده است. دونالد گلاور با این سریال واقعا پیچیدگی این فرهنگ را به تصویر میکشد و به ماموریتی که داشته میرسد: او ما را مجبور به حس کردن میکند. و در این زمینه در کنار کمدیهای بزرگی مثل «لویی» و سریال Master of None قرار میگیرد.
یعنی اگر با جنس و حالوهوای این دو کمدی حال کرده باشید، حتما «آتلانتا» را هم دوست خواهید داشت. همانطور که «لویی» به یک استندآپ کمدینِ غمگینِ میانسالِ معمولی در نیویورک میپردازد و از طریق او دربارهی «احساس» در دنیایی شلوغ و کثیف صحبت میکند و همانطور که «استاد هیچی» دربارهی یک بازیگر خردهپای هندی/امریکایی بود که برخلاف استعدادش، به خاطر نژادش به جز نقشهای راننده تاکسی و فروشنده سوپرمارکت کار بهتری پیدا نمیکرد، «آتلانتا» هم دربارهی مرد جوان سیاهپوستِ فقیرِ بیخانمانی است که سریال از طریق او به مسائل نژادی، اجتماعی و فرهنگی میپردازد.
نقطهی اشتراک همهی این سریالها این است که موفق میشوند کاری کنند تا ما شخصیتها و دنیایشان را که در ظاهر خیلی خیلی با ما فاصله دارد لمس کنیم. مخصوصا «استاد هیچی» و «آتلانتا». یادم میآید تماشای «استاد هیچی» را مدام پشت گوش میانداختم. چون فکر میکردم کمدیای دربارهی تقلای بازیگری هندی در جایی که همهچیز علیه اوست، به درد خود هندیها میخورد و امکان دارد کسی مثل من با آن ارتباط برقرار نکند، اما بعد از دو اپیزود «استاد هیچی» بدل به یکی از بهترین سریالهایی که تاکنون دیدهام شد. چرا؟ به خاطر اینکه اینجا با یک کاراکتر مرکزی و فضای کاملا جدید طرفیم که اگر بگویم تا حالا اینقدر خوب به آن پرداخته نشده بیراه نگفتهام. هندی/امریکاییبودن یک بازیگر در نیویورک، فرصتهای زیادی را جلوی سریال برای داستانگویی میگذارد. داستانهایی که هیچ فیلم و سریال دیگری مثلا با یک شخصیت سفیدپوست یا با ملیت دیگری پتانسیل روایت آن را ندارد. خب، چنین چیزی دربارهی «آتلانتا» هم صدق میکند.
«آتلانتا» در شهر آتلانتایی میگذرد که قبل از اینکه توسط مردگان متحرک تسخیر شود (!)، یکی از برترین شهرهایی است که در آن رپرهای جوان فعالیت میکنند و فرهنگ سیاهپوستی غنیای دارد. یکی از آنها آلفرد مایلز معروف به «پیپر بوی» (پسر کاغذی) است که به تازگی با انتشار یک قطعهی جدید در محلهشان و آن دور و اطراف شهرتی به هم زده است و حالا دارد سعی میکند تا فرق بین زندگی واقعی و زندگی خیابانی را بفهمد. مدیر برنامههای او شخصیت اصلی سریال، اِرن نام دارد که از یک طرف مشغول مدیریت کار آلفرد است و از طرف دیگر با بهترین دوستش ونسا که از او یک دختر دارد وقت میگذارند. و البته چگونه میتوان از داریوس، نفر سوم گروه سه نفرهی آنها گذشت که شاید در ظاهر یک شخصیت فرعی باشد، اما در حال حاضر اگر بیشتر از شخصیتهای اصلی طرفدار و هواخواه نداشته باشد، کمتر ندارد.
این خلاصهقصه شاید حوصلهسربر به نظر برسد و واقعا هم همینطور است و در این زمینه حق با شماست، اما سریال را براساس اینها قضاوت نکنید.
اتفاقات عجیب و غریبی در این سریال میافتند و این کاراکترها خودشان را در موقعیتهای مضحکی پیدا میکنند که یا خودتان را از شدت خنده در حال قهقهزدن پیدا میکنید، یا از شدت عجیببودن یک اتفاق خیره به نمایشگر، مغزتان قفل میکند، یا یکجور مالیخولیا تمام وجودتان را دربرمیگیرد. اولین چیزی که باید دربارهی این سریال بدانید این است که «آتلانتا» اصلا در ظاهر و اجرا سریال بسیار جدی و باپرستیژی به نظر نمیرسد. در عوض با سریالی طرفیم که بهطور مثبتی شلخته و پراکنده است و اگرچه از یک خط روایی اصلی بهره میبرد، اما در هر اپیزودش ما را به موقعیتهایی منتقل میکند که اصلا و ابدا انتظارشان را نمیکشیم و سریال با این نحوهی داستانگویی موفق میشود همیشه جذاب و سرگرمکننده باقی بماند و کاری کند تا هیچوقت واقعا نتوانید یکی از ۱۰ اپیزودش را به عنوان بهترین یا بدترین انتخاب کنید. چون هر اپیزود در کنار ادامه دادن روانشناسی و داستان شخصیتها از اپیزودهای قبلی، شامل خردهپیرنگها و شگفتیهای کوچکِ منحصربهفرد خودش نیز است.
مهمتر از همهی اینها بزرگترین چیزی که من را بهشخصه به «آتلانتا» جذب کرد این بود که با سریال خشکی که فقط روی یک موضوع تمرکز کند طرف نیستیم. اگر «آتلانتا» قرار بود از ابتدا تا پایان داستانی دربارهی مسائل نژادی باشد، مطمئنا تکراری و خستهکننده و شعاری میشد، اما دونالد گلاور که این موضوع را به خوبی میداند، به طیف وسیعی از موضوعات میپردازد. سریال از یک طرف در طول ۱۰ اپیزود شخصیتهایش را پردازش میکند، به نقد مسائل اجتماعی میپردازد، نگاهی به درون صنعت موسیقی میاندازد و از طرف دیگر تا دلتان بخواهد خندهدار میشود و از جایی به بعد با اضافه کردن عناصر سنگین سورئال به داستان واقعگرایانهاش، انتزاعی میشود.
یک اپیزود کاملا به ونسا، مادر بچهی اِرن اختصاص دارد، یک اپیزود مربوط به یک برنامهی تلویزیونی با حضور آلفرد به عنوان مهمان است و یک اپیزود به تلاش اِرن و داریوس برای پول درآوردن اختصاص پیدا میکند که به جاهای دیوانهکنندهای کشیده میشود.
باز دوباره در این زمینه باید «استاد هیچی» را به خاطر بیاورم که اگرچه با تمرکز روی یک بازیگر خردهپای هندی/امریکایی شروع میشود، اما در پایان میبینیم که دربارهی مسائلی مثل ازدواج، طلاق، بچهدار شدن و عاشق شدن هم صحبت میکند و در تمام این مدت منسجم باقی میماند. این ریسک وجود داشته که «آتلانتا» به عنوان یک سریال بسیار چندچهره و انتزاعی بینندهایش را فراری بدهد، اما همیشه یک چیزی در پسزمینهی ماجرا وجود دارد که همهی عناصر پراکنده و چهلتیکهی سریال را مثل چسب در کنار هم نگه میدارد و تصویری رنگارنگ اما کلی از چیزی که میخواهد بگوید میسازد.
دیوانهبازیها و جو سورئال سریال فقط وسیلهای برای شگفتزده کردن نیست، بلکه در پس تمامی آنها معنایی قرار دارد که همچون مشتهای دردناکی بعضیوقتها که اصلا انتظارشان را ندارید روانهی قفسهی سینهتان میشوند؛ مشتهایی که از دردشان کاری به جز خندیدن و گریه کردن (بهطور همزمان) ندارید. سریال در هر اپیزود بهطور نامحسوس و غیرنامحسوس فرهنگ امریکا و دنیا را نقد میکند؛ واقعا این روزها کمتر کمدیای را میتوان پیدا کرد که در ۱۰ اپیزود چنین طیف وسیعی را پوشش بدهد و با تمام تیره و تاریکبودن و تلخ شدن، کماکان بامزه باقی بماند.
همانطور که بالاتر گفتم دونالد گلاور با این سریال میخواست نشان بدهد که سفیدپوستها چه چیزی دربارهی سیاهپوستها نمیدانند و در چه چیزهایی دچار سوءبرداشت شدهاند و او در این کار موفق است. اما همهچیز به این خلاصه نمیشود. از تحمل هویت یک نفر در همهی زمینهها گرفته تا مسائل تبعیض نژادی که به روشهای بسیار جدید و بامزهای مورد کندو کاو قرار میگیرند. سریال با نمایش مبالغهآمیزِ زندان و مواد فروشان، فضای موسیقی و اینترنت برخورد میکند و به جای تکرار آن نمایشهای مبالغهآمیز و غیرواقعگرایانه، آنها را به عنوان چیزی که واقعا هستند به تصویر میکشد.
«آتلانتا» از آن سریالهایی است که من آن را در عین کمدیبودن، از لحاظ روانی خشونتبار مینامم. «آتلانتا»، «فرندز» و امثال آن نیست. «آتلانتا» سریالی نیست که ۲۰ دقیقه-نیم ساعت شما را بخنداند، روحیهتان را شاد کند و تمام شود. این سریال درست مثل «لویی» و «استاد هیچی» به حدی از لحاظ روانی پرنیش و کنایهدار میشود، طوری دست روی موضوعاتی که ما تمام روز را به فرار از آنها سپری میکنیم میگذارد و به شکلی تماشاگرانش را بعد از لرزاندن ذهنشان و به فکر فرو بردنشان تنها و بیپاسخ رها میکند که به درد هرکسی نمیخورد و مطمئنا کسانی که از آن انتظار یک کمدی فقط «خندهدار» را دارد، در برخورد با محتوای آن حسابی شوکه خواهد کرد.
در این زمینه باید به اپیزود دوم اشاره کنم که در آن اِرن و آلفرد به خاطر حضور در یک تیراندازی خیابانی بازداشت میشوند و باید منتظر بنشینند تا وضعیتشان مشخص شود. ما از زاویهی دید اِرن یک صبح تا شب را در زندان به سر میبریم و این مدت نه تنها خیلی کند و خستهکننده میگذرد، بلکه حاوی اتفاقاتی است که حضور در آنجا را به یک شکنجهی روانی تمامعیار برای اِرن و تماشاگران بدل میکند. در این اپیزود با زندانی طرف میشویم که خیلی خیلی با چیزی که اکثر ما از فیلمها و سریالهای پلیسی دیدهایم تفاوت دارد. حتی سریال The Night of که این اواخر به خاطر نمایش واقعگرایانهی سیستم قضایی امریکا مورد استقبال قرار گرفت هم در مقایسه با زندانِ «آتلانتا» غیرواقعگرایانه است. دیگر خودتان حساب کنید با چه چیزی سروکار داریم. حالا با زندان خستهکننده، حالبههمزن و ترسناکی طرفیم که در مقابل چیزی که فکر میکنیم قرار میگیرد.
حتی از زبان یکی از کارکنانِ زن زندان خطاب به آلفرد که بعد از آزادیاش، زمان آزادی ارن را میپرسد میشنویم که میگوید که اسم ارن باید وارد سیستم شود. وقتی آلفرد با توپ پُر از او میپرسد که مگه جرمش چیه؟ زن جواب میدهد که: «مگه جرمش چیه؟ کاکاسیاه مگه فیلم سینماییه. باید صبر کنی تا اسمش وارد سیستم بشه». آلفرد به آرامی جواب میدهد: «از اینجا متنفرم». بله، ما هم متنفریم. اِرن هم متنفر است. اما حقیقت این است که این مکانِ تنفربرانگیز وجود دارد و سریال هم هیچ تلاشی نکرده تا برای خوب کردن حال تماشاگرانش، از شدت این تنفربرانگیزی بکاهد، بلکه ما را با کله به درون یک تنفربرانگیزی پرتاب میکند.
این اپیزود شامل لحظات خندهدار بسیاری است. مثل جایی که اِرن در میان سیل بیاحترامیهای دیگر بازداشتیها به یک ترنسجندر، زیر لب سعی میکند تا یک پیام اخلاقی بدهد! اما مهمترین صحنهای که از این اپیزود در ذهن حک میشود و از خودش یک زخم بر جای میگذارد، جایی است که یک بازداشتی سیاهپوست که از معمولیت ذهنی رنج میبرد، در میان صندلیها ادا و اطوار درمیآورد. در همین لحظه یکی از بازداشتیها به اِرن میگوید که چرا این یارو هر هفته اینجاست؟ اِرن زیر لب این سوال را تکرار میکند و در این لحظه ما و او هر دو داریم به یک چیز فکر میکنیم: «او چرا باید هر هفته اینجا باشد؟» چرا کسی کاری نمیکند تا کسی که طبیعتا کنترل رفتار خودش را ندارد، دست به کاری نزد که هر هفته بازداشت شود.
در همین لحظه این بازداشتی بیمار سمت دستشویی میدود، لیوانش را از آب توالت پر میکند و در میان آه بلندی که از بازداشتیها بلند میشود آن را میخورد و بعد آب را با دهانش به سمت یکی از پلیسها تف میکند. لحظهی بعد ضربهی باتونی است که روانهی صورت او میشود و پلیسهایی که روی او خراب میشوند. اپیزود که تمام میشود کماکان خودمان را در حال فکر کردن به آن سوال پیدا میکنیم: این یارو چرا هرهفته اینجاست؟ این سکانس بهطرز خشونتباری و در عین حال خندهداری نحوهی برخورد جامعه با معلولانِ ذهنی را به نمایش میگذارد و این فقط یکی از موضوعاتی است که در این اپیزود موردبررسی قرار میگیرد و این اپیزودی است که «آتلانتا» را در بهترین حالتش نشان میدهد.
دیگر ویژگی «آتلانتا» نحوهی استفادهاش از داستانگویی سورئال برای صحبت کردن دربارهی چیزهای پیچیدهای است که به زبان ساده قابلتوضیح دادن و بررسی نیستند. مثلا در اپیزود پنجم هرکدام از کاراکترهای اصلی در یک خط داستانی سورئال قرار دارند. آلفرد در یک مسابقهی بسکتبال خیریه در مقابل تیم جاستین بیبر بازی میکند. جاستین بیبری که سیاهپوست است! در خط داستانی دوم اِرن یواشکی وارد گردهمایی مدیران برنامهی هنرمندانی که برای مسابقهی بسکتبال آمدهاند میشود و آنجا توسط کسی اشتباه گرفته میشود و در نهایت داریوس به تمرین تیراندازی میرود و آنجا از تصویر یک سگ برای هدفگیری استفاده میکند که بحثبرانگیز میشود.
اِرن در پایان متوجه میشود کسی که او را اشتباه گرفته است دل خوشی از فرد واقعی ندارد و میخواهد روزگارش را سیاه کند. نکته اما این است که هیچ خطری اِرن را تهدید نمیکند. برای یکبار هم که شده سیاهپوستبودن و بیخانمانبودن و ناشناختهبودنش به او کمک میکنند تا خیلی زود ناپدید شود. جاستین بیبر سیاهپوست حتی از جاستین بیبر واقعی هم عوضیتر است. اما وقتی بین آلفرد و او درگیری ایجاد میشود، همهچیز سر آلفرد میشکند و جاستین مورد تشویق قرار میگیرد. سوال این است که در دنیای واقعی هم اگر جاستین بیبر سیاهپوست بود، آیا همینطوری با وجود تمام عوضیبازهایش پرطرفدار میشد؟ مطمئنا نه. سیاهپوستها خیلی بیشتر از بقیه باید حواسشان به رفتارشان باشد.
تمرین تیراندازی داریوس با نشانِ سگ با اعتراض و دفاع دیگران تمام میشود. اعتراضکنندگان باور دارند که به جای سگ باید از نشان انسان استفاده کرد و مدافعان او هم فکر میکنند که او به هرچیزی که دوست دارد میتواند تیراندازی کند و بعد با زدن روی شانهی داریوس از آغاز یک انقلاب و خونهایی که ریخته خواهد شد حرف میزنند! ناگهان میبینیم هر دوی معترضان به داریوس و مدافعانش حسابی قاطی دارند و ما میمانیم و یک دنیای دیوانه و عصبانی و متناقض که خودش آن را قبول نمیکند.
شاید سریال در ظاهر داستانی انحصاری در خدمت پرداختن به فرهنگ سیاهپوستان در آتلانتا به نظر برسد، اما همزمان جهانشمول نیز احساس میشود. مثلا به تیتراژ ابتدایی سریال نگاه کنید که عنوان «آتلانتا» را در هر اپیزود در یک جا قرار میدهد. یک بار روی آسفالت کف خیابان. یک بار روی زمین بسکتبال. یک بار بر روی رومیزی رستوران و جاهای دیگر. سریال از این طریق بهمان یادآور میشود که «آتلانتا» به آتلانتا و مردمش خلاصه نمیشود و مربوط به همهجا هست. که اتفاقات و آدمهایی که اینجا میبینیم به همین شکل یا شکل دیگری در همه جای دنیا پیدا میشوند.
این داستانی دربارهی آدمهایی با تناقضهای بزرگ است که آنقدر به آنها عادت کردهاند و طوری این تناقضها در گوشت و خونشان ترکیب شده و به بخشی از شخصیتشان تبدیل شده که نمیتوانند متوجهی آنها شوند و بالاخره باید یک روزی این موضوع را درک کنند و هویت واقعی خودشان را کشف کنند.
اِرن مرد بیپول و بیانگیزهای است که هرروز صبح در خانهی یکی از دوستان و آشنایان و غریبهها بیدار میشود. کسی که قیاقهاش اصلا به مدیر برنامهی یک خواننده نمیخورد، اما همزمان ادای یک مدیر برنامهی موفق را درمیآورد. ارن به خودش میقبولاند که کار خوبی برای انجام دارد، اما این هویت قلابیای بیش نیست که برای خودش درست کرده است که از واقعیت فرار کند.
آلفرد یک رپر کلیشهای است که فکر میکند با مواد کشیدن و خلافکاری میتواند به خوانندهی معروفتری تبدیل شود، اما در واقعیت او نه تنها معروف نیست، که طرفدارانش تقریبا وجود خارجی ندارند. اگرچه او در یک تیراندازی حضور داشته و بازداشت هم شده، اما هویت قلابی او معرفی خودش به عنوان یک رپر و الگوی نوجوانان است که در تضاد با کسی که واقعا هست قرار میگیرد؛ چیزی که بعضیوقتها خودش هم از آن تعجب میکند. ونسا اگرچه در ابتدا به عنوان مادری که کار و زندگی درست و حسابی خودش را دارد و رابطهی خوبی هم با اِرن دارد، بیمشکلترین شخصیت جمع به نظر میرسد، اما هویت قلابی او این است که احساس واقعیاش را به اِرن نمیگوید و سعی میکند به جای اینکه خودش باشد، با تحت تاثیر قرار دادن دیگران مورد تحسین آنها قرار بگیرد. چیزی که میتوان آن را در سکانسِ دیدار با دوست ثروتمندش در رستوران و مجبور کردن اِرن به بازی کردن فیلم یک شوهر خوب در مهمانی ببینید.
بزرگترین دستاورد «آتلانتا» این است که سریالی براساس ردیف کردن یک سری جوک نیست، که سریالی با داستان و معناست که جوکها وسیلهای برای ارائه آن هستند. و حتی مهمتر از آن، این است که «آتلانتا» فقط داستانی «درباره»ی زندگی سیاهپوستان (و کلا اقلیتهای نژادی و ملیتی) نیست، که «احساس» بودن به جای آنهاست. این دومی بهتر است.
جولیا رابرتس در این سریال نقش مارتا میچل را ایفا میکند که یک چهرهی شناختهشده در آرکانزاس و همسر جان میچل، دادستان وفادار نیکسون با نقشآفرینی شان پن است. او زن کسی بود که با وجود وابستگیهای حزبی، آشکارا از دخالت نیکسون در واترگیت پرده برداشت و بهاینترتیب ریاست جمهوری و زندگی شخصی خود را به ورطهی نابودی کشاند. جان میچل فردی دمدمی مزاج، بد دهان و بیرحم توصیف میشود که ناامیدانه عاشق همسر رُک و معروفش است. او در نهایت مجبور میشود که بین مارتا و رئیس جمهور یکی را انتخاب کند. آرمی همر در نقش جان دین، نوکیسهای متکبر ظاهر خواهد شد که مشاوری در کاخ سفید است و بین دو راهی «دنبالکردن آرزوهایش» و «تلاش برای حفاظت از رئیس جمهور با کتمان حقیقت» قرار میگیرد. جوئل اجرتون نیز نقش جی. گوردون لیدی، یک کهنه سرباز جنگ کره و مامور سابق پلیس فدرال آمریکا یا افبیآی را بازی میکند که یکی از متهمان رسوایی واترگیت است.
رابی پیکرینگ، نویسندهی سریال Mr. Robot شورانر و تهیهکنندهی اجرایی سریال Gaslit خواهد بود. سم اسماعیل و چاد همیلتون از شرکت اسماعیل کورپ پروداکشن تهیهکنندگی اجرایی سریال را برای شرکت یونیورسال کانتنت پروداکشنز انجام میدهند که پیش از این قراردادی چندجانبه را با آنها امضا کردند. علاوهبر این، جولیا رابرتس از شرکت Red Om Films در کنار لیزا گیلان و ماریسا یرز گیل بهعنوانِ تهیهکنندهی اجرایی سریال Gaslit نیز فعالیت میکند و وظیفهی کارگردانی و تهیهکنندگی آن برعهدهی جوئل اجرتون و برادرش، نش اجرتون است. گابریل راث و جاش لوین از Slate و شرکت انانیمس کانتنت از دیگر تهیهکنندگان اجرایی سریال هستند. لئون نیفاخ، خالق پادکست Slow Burn نیز از مشاوران سریال خواهد بود. شرکت یونیورسال کانتنت پروداکشنز این پروژه را به پلتفرمهای استریم ارائه خواهد کرد.
حول و حوش سالهای 2008 یکهویی یک سری فیلمهای شبیه به این شروع به تکثیر کردند. من یادم نیست که اولین فیلم از این دسته کدوم یکی بود. ولی میدونم با موفقیت اولی، دیگه همه از این فرمول خوششون اومد و تکرارش کردند. مردم هم که عاشق این بودند که ببینند دختر پسرهای یاغی و هات سر به راه و عاشق و اهل خونواده میشند، از این فیلمها استقبال کردند.
این فیلم یکی از موفقترینها تو این ژانر بود. البته تمام کسایی که فیلم رو میبینید، احتمالا میدونید که آخرش دختر خوشگله و پسر خفنه باید به همدیگه برسن. با این حال، نحوهی این رسیدنه است که باعث میشه شما آخرش با لبخند از پای فیلم پاشید یا وسطش شروع کنید با گوشیتون ور برید. این فیلم تو ژانر خودش فیلم خوبیه. داستان خیلی پیش پا افتاده و تکراری نیست (در مقیاس) و تعلیق و اضطراب رو هم در زمانها مناسبش بهتون تزریق میکنه.
.
.
.
.
.
.
.
.
یکی از موضوعاتی که جلوی تبدیل شدن انیمهها به آثار واقعا باارزش هنری رو میگیره، اینه که اگه به اندازه کافی همه چیز غم انگیز و زیبا باشه، طرفداراش سطح انتظاراتشون رو پایین میآرند. نتیجه این میشه که مثل سینمای بلاکسباستری مارول یا بالییوودی/هندی، یک فرمول موفق بارها و بارها تکرار میشه و طرفداران هم هر بار مثل دفعه اول از نتیجه استقبال میکنند. (البته این که آثار خیلی ضعیف شونن از سر و کولمون بالا میره هم بیتأثیر نیست).
این فیلم یکی از کلاسیکها تو سبک خودش محسوب میشه. ترکیبی از your lie in april و your name (با نوشتن اسم انگلیسی آثار مایه سرشکستگی همه اوتاکوها هستم). البته من این فیلم رو خیلی وقت پیش دیدم و شاید الان قضاوتی که تو سرم هست دربارش درست نباشه. ولی به نظرم مثلا اثری مثل March Comes In like a Lion ارزش خیلی بالاتری نسبت به این یکی داره.
اما در همین حین، به راز آشفتهکنندهای پی میبرد که زندگیاش را در معرض خطر قرار میدهد. بهصورت کلی این فیلم نقدهای مثبت زیادی دریافت کرد و توسط مخاطبان مورد استقبال قرار گرفت. اکثرا هم سبک کارگردانی جوردن پیل و فیلمنامه آن را بیشتر از هرچیزی دوست داشتند. البته ایفای نقش دنیل کالویا و مضامین آن هم از جمله نقاط مثبت بزرگ این اثر به شمار میرفت. این فیلم با اینکه ۴.۵ میلیون دلار بیشتر بودجه نداشت، اما توانست به درآمد ۲۵۵ میلیون دلاری در سرتاسر دنیا دست پیدا کند؛ همین میزان فروش هم باعث شد تا او تبدیل به دهمین فیلم پرفروش سال ۲۰۱۷ شود. این فیلم نهتنها توسط مجله تایم، بلکه توسط بنیاد فیلم آمریکا و همچنین هیئت ملی بازبینی فیلم هم بهعنوان یکی از ۱۰ اثر برتر سال انتخاب شد.
در کنار داستان، جلوههای بصریای که در این فیلم کار شده، نوع جدیدی از دلهره و هیجان را در مخاطب به وجود میآورد و به اصطلاح در تمام مدت او را در لبه صندلی خود نگه میدارد؛ به حدی که نمیتوان لحظهای از آن چشم برداشت. یکی از چیزهایی که جذابیت فیلم نابودی را چند برابر میکند، این است که شخصیتها بدون هیچگونه شناختی، پا به دنیایی میگذارند که نمیدانند چه چیزی در انتظار آنها قرار دارد؛ نمیدانند قرار است چه بلایی سرشان بیاید؛ انگار که هر لحظه در انتظار مرگ خود هستند و با کوچکترین صدایی این فکر را میکنند که مرگ لحظه به لحظه دارد به آنها نزدیک میشود. نابودی، بمبی بود که در مدت زمان خیلی کمی در باکس آفیس منفجر شد.
زبان منتقدان برای تحسین و تعریف از جلوههای تصویری، بازیگری، کارگردانی و همچنین داستانی که مغز را منفجر میکند، از بیان هر حرفی قاصر بود. همانطور که منتقدان هم به این موضوع اشاره کردند، فیلم نابودی در تلاش است تا با داستان خود «افسردگی، غم و اندوه و همچنین تمایل انسانها برای خودتخریبی» را به تصویر بکشد.
این فیلم که ۹ میلیون دلار بودجه داشت، توانست در باکس آفیس چندین برابر آن یعنی ۴۸ میلیون دلار را کسب کند. علاوهبر این، منتقدان هم خیلی این اثر را دوست داشتند و بیشتر از هر چیزی کارگردانی استر و همچنین بازی پیو را مورد تحسین قرار دادند. جالب است بدانید که این اثر در ابتدا رتبهبندی NC-17 را دریافت کرد؛ به گفته خود آری استر، چیزی حدود ۳۰ دقیقه از نسخه اصلی حذف شد تا برای نمایش در سالنهای سینما قابل پخش باشد، هرچند که نسخه کارگردان مدت کمی بعد از آن منتشر شد. موضوع قابل توجهی که درباره این اثر وجود داشت، این بود که بعد از نمایش این فیلم در سوئد، خیلی از مخاطبان به جای اینکه دچار ترس و وحشت شوند، به ماجراهای آن میخندیدند؛ حتی خیلی از منتقدان سوئدی هم این فیلم را بهعنوان یک اثر با کمدی سیاه فوقالعاده، مورد تحسین قرار دادند.